<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
	<channel>
		<title>انجمن های پاتوق یو</title>
		<link>http://forum.patoghu.com/</link>
		<description>انجمن های تخصصی پاتوق یو مکانی برای بحث و تبادل نظر در مورد جدیدترین های روز</description>
		<language>fa</language>
		<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 01:36:42 GMT</lastBuildDate>
		<generator>vBulletin</generator>
		<ttl>60</ttl>
		<image>
			<url>http://forum.patoghu.com/images/Eloquent/miscblue/rss.png</url>
			<title>انجمن های پاتوق یو</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/</link>
		</image>
		<item>
			<title>تازه ترین...یکی از قدیمی ترین کتب شیخ صدوق کشف شد...خوندنیه ...بدو....</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260778.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 22:12:24 GMT</pubDate>
			<description>*قدیمی‌ترین نسخه کتاب شیخ صدوق در یزد کشف شد.* 
  
*خبرگزاری فارس: یکی از علاقمندان به کتب خطی گفت: یک کتاب جدید درباره تاریخ یزد و نیز قدیمی‌ترین...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><b><font color="navy">قدیمی‌ترین نسخه کتاب شیخ صدوق در یزد کشف شد.</font></b><br />
 <br />
<font color="#000000"><b>خبرگزاری فارس: یکی از علاقمندان به کتب خطی گفت: یک کتاب جدید درباره تاریخ یزد و نیز قدیمی‌ترین نسخه کتاب شریف &quot;من لا یحضره الفقیه&quot; از شیخ صدوق در قرن پنجم اخیرا در یزد به دست آمده است.</b></font><br />
 <br />
به گزارش خبرگزاری فارس از یزد، محمد ذوالفقاری از علاقمندان به جمع‌آوری نسخ خطی در نخستین نشست از سلسله گفت‌وگوهای یزدشناسی در سازمان اسناد و کتابخانه ملی استان یزد از یافتن چند نسخه خطی بسیار با ارزش در چند هفته گذشته در یزد خبر داد و آمادگی خود را برای یافتن نسخه‌های قدیمی و اسناد تاریخی اعلام کرد.<br />
وی از پیدا شدن یک کتاب جدید درباره تاریخ یزد خبر داد و افزود: قدیمی‌ترین نسخه کتاب شریف &quot;من لا یحضره الفقیه&quot; از شیخ صدوق در قرن پنجم نیز که اخیرا در یزد به دست آمده است، منتشر می‌شود.                        مدیر سازمان اسناد و کتابخانه ملی استان یزد و استاد تاریخ دانشگاه در این مراسم، انتقال گنجینه عظیم و غنی فرهنگ اسلامی و ایرانی را در گرو حفظ و نگهداری باورها و بیان هویت و گذشته پرافتخار این مرز و بوم دانست.محمدرضا ملک‌ثابت افزود: برگزاری چنین نشست‌هایی نقش مهمی در تقویت باورها و بیان هویت و گذشته پرافتخار این مرز و بوم دارد. وی با اشاره به استقبال و حضور کم‌نظیر فرهیختگان حاضر در این نشست گفت: به حول و قوه الهی و با یاری اندیشمندان و یزدپژوهان، این نشست‌ها را به صورت ماهانه برگزار خواهیم کرد و در هر نشست به بررسی یکی از ابعاد تاریخی و ویژگی‌های خاص این دیار خواهیم پرداخت تا بر اثر هم‌فکری و تعامل آگاهان، توانمندی و ظرفیت‌های یزد هرچه بیشتر شناخته و سپس به همگان معرفی شود.وی همچنین از برگزاری همایش ملی حامیان نسخ خطی استان یزد خبر داد و افزود: این همایش در صورت موافقت استان در مهر ماه سال جاری برگزار خواهد شد.یکی از اساتید حوزه و دانشگاه نیز در این مراسم ضمن تایید و تحسین برگزاری این همایش به نقش مهم اسناد تاریخی مکتوب در بیان بسیاری از حقایق فراموش شده تاریخ اشاره کرد و گفت: استان یزد به لحاظ داشتن اسناد و نسخ خطی از جایگاه والایی در کشور برخوردار است.حجت‌الاسلام سید کاظم مدرسی افزود: این میراث باید با همت و تلاش همه مسئولان استانی و فرهیختگان و یزدپژوهان، این میراث گران‌بها به نسل جدید معرفی و گذشته پرافتخار این مرزوبوم به خوبی تبیین شود. میرحسینی از مؤلفان تاریخ یزد و مدیر سابق گروه تاریخ دانشگاه یزد نیز در این مراسم با اشاره به غنای فرهنگی یزد، از اقدام سازمان اسناد و کتابخانه ملی یزد در تلاش برای آشنایی نسل جدید به فرهنگ خودی و اصالت و روحیه گذشتگان تشکر کرد. وی افزود: کوشش برای شناخت میراث مکتوب نه فقط یک اتفاق مهم فرهنگی در کشور در دهه‌های اخیر بوده که به یک معنا یک حقیقت مهم تاریخی مغفول در کشور بوده است.میرحسینی استفاده از نسخ خطی و اسناد تاریخی در پژوهش را مهم ارزیابی کرد و گفت: استقبال چشمگیر و گسترده دانشگاهیان و پژوهشگران از نسخه‌ها و اسناد قدیمی اثر و برکات خوبی را به دنبال داشته و سبب تحکیم و تقویت هویت فرهنگی، دینی و ملی و توجه به دستاوردهای ذوقی و فکری آبا و اجدادی شده است.استاد علی سپهری اردکانی، پژوهشگر تاریخ و از موزه‌داران اسناد و مردم شناسی در استان یزد، با اشاره به اهمیت حفظ و نگهداری آثار تاریخی گذشته عنوان کرد: اگر سستی و کاهلی کنیم بیگانگان مواریث، نسخ خطی، آثار باستانی و اشیای عتیقه نفیس ما را به یغما خواهند برد.وی همچنین خواستار توجه بیشتر مسئولان به حفظ و نگهداری میراث تاریخی و مکتوب شد.در این نشست از چند نفر از اهداکننندگان و تلاشگران عرصه اسناد و میراث مکتوب استان یزد با تقدیم لوح سپاس و هدایایی تجلیل شد.خانواده مرحوم استاد مازارچی به خاطر اهدای 10هزار جلد کتاب و 500 نوار صوتی و تصویری، خانم مرآت به خاطر همکاری در برگزاری یادمان‌های تاریخی، استاد امیری به خاطر همکاری در تدوین تاریخ شفاهی و استاد علی سپهری به خاطر تلاش در زمینه جمع‌آوری و انتشار اسناد تاریخی از تجلیل‌شدگان در این مراسم بودند.در حاشیه این مراسم نمایشگاهی از اسناد و میراث مکتوب پیشینیان برای بازدید عموم برپا شد.نخستین نشست از سلسله گفت‌وگوهای یزدشناسی در سازمان اسناد و کتابخانه ملی استان یزد با عنوان اسناد و میراث مکتوب استان یزد در سازمان اسناد و کتابخانه ملی استان یزد برگزار شد.در این نشست علمی بیش از 80 نفر از فرهیختگان استان یزد حضور داشتند.<br />
<br />
<br />
منبع برای بازدید:<a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fwww.majallehaqiqat.loxblog.com" target="_blank" rel="nofollow">مجلهءحقیقت</a></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum126.html">اخبار علمي،فرهنگي و هنري</category>
			<dc:creator>afg.afg</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260778.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[هفته نامه ادبی : ( کمی تفکر  )  =====>> هر هفته با مطالب آموزنده جدید]]></title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260777.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 22:06:08 GMT</pubDate>
			<description>دوستان عزیزم؛از این هفته میخام تاپیکی با عنوان : *کمی تفکر *براتون بزارم  
که شامل مطالب اموزنده مثل داستان،پندهای آموزنده و سخنان بزرگان و ... هست و...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><font color="#800080"><font size="4">دوستان عزیزم؛از این هفته میخام تاپیکی با عنوان : </font></font><font size="4"><b><font color="#006400">کمی تفکر </font></b></font><font color="#800080"><font size="4">براتون بزارم <br />
که شامل مطالب اموزنده مثل داستان،پندهای آموزنده و سخنان بزرگان و ... هست و امیدوارم هر هفته با مطالب جدیدی همراه باشه.<br />
ان شاء الله مورد استقبال شما عزیزان قرار بگیره.<br />
<br />
<br />
</font></font></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum120.html">نثر-داستان-حکایت</category>
			<dc:creator>فرهاد صمیمی</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260777.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>مهم....نکته جالب درباره ی گوشی و سیمکارتتان...</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260776.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 22:04:38 GMT</pubDate>
			<description>*   اگرمیخواهید سیمکارت شما از کار نیافتد،با آن تماس نگیرند ،گوشی ویروسی واطلاعات آن پاک نشود،مجبوربه خرید گوشی جدیدنشوید،به این توصیه گوش دهید.* 
 
...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><i><b> <font size="5">  اگرمیخواهید سیمکارت شما از کار نیافتد،با آن تماس نگیرند ،گوشی ویروسی واطلاعات آن پاک نشود،مجبوربه خرید گوشی جدیدنشوید،به این توصیه گوش دهید.</font></b></i><br />
</div><font size="4"><br />
<br />
در صورتيکه با تلفن ه مراه شما تماسي بر قرار شد و آن شخص يا اشخاصي ادعا نمودند که از مهندسين شرکت مخابرات هستند و قصد چک کردن خط شما را دارند و از شما تقاضا نمودند که هر عددي را شماره گيري کنيد بدون هيچ گونه شماره گيري فورا تماس را قطع کنيد چون شرکتي جعلي از اين طريق به سيم کارت شما دسترسي خواهد يافت و از طريق خط شما و با هزينه شما تماسهاي تلفنی بر قرار خواهد کرد. تمامي کاربران تلفن همراه توجه داشته باشند که در صورتيکه با شما تماسي برقرار شد و در نمايشگر گوشي شما اين پيغام (XALAN ) ظاهر شد از پاسخ دادن به ان خودداري نماييد و تماس را به سرعت قطع کنيد در صورت جواب دادن به تماس گوشي شما ويروسي خواهد شد اين ويروس اطلاعات IMEI وIMSI را از روي گوشي و سيم کارت شما پاک خواهد کرد که اين امر باعث قطع ارتباط شما با شبکه تلفن خواهد شد و شما مجبور خواهيد شد گوشي ديگري خريداري نماييد.  <br />
</font><br />
منبع:  <a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fwww.majallehaqiqat.loxblog.com" target="_blank" rel="nofollow">مجلهءحقیقت</a></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum77.html">اخبار و امکانات سیم کارتهای (ایرانسل - تالیا - همراه اول)</category>
			<dc:creator>afg.afg</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260776.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>قضیه ی جنجالی...ایرانسل.. خوندنیه...</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260775.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 21:51:29 GMT</pubDate>
			<description>نماینده اهواز در تذکر شفاهی: 
*چرا ایرانسل در پیامک‌های خود ‌ابوموسی را جزو ‌خاک امارات ‌می‌خواند؟* 
*خبرگزاری فارس: نماینده اهواز در مجلس گفت که...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font color="navy">نماینده اهواز در تذکر شفاهی:</font><br />
<div style="text-align: center;"><div style="text-align: center;"><font color="#000000"><b><i>چرا ایرانسل در پیامک‌های خود ‌ابوموسی را جزو ‌خاک امارات ‌می‌خواند؟</i></b></font></div><div style="text-align: center;"><b><font color="navy">خبرگزاری فارس: نماینده اهواز در مجلس گفت که ایرانسل در پیامک‌های خود جزیره ابوموسی را جزو خاک امارات می‌داند.</font></b></div></div> <br />
به گزارش خبرنگار پارلمانی خبرگزاری فارس، سیدشریف حسینی نماینده مردم اهواز در مجلس شورای اسلامی ظهر امروز شنبه در جلسه علنی عصر امروز مجلس در تذکری خطاب به وزیر ارتباطات و فناوری اظهار داشت: پیامی که اکنون قرائت می‌کنم، از یکی از اپراتورهای ‌ایرانی تلفن همراه است؛ &quot;ایرانسل امیدوار است سفر خوبی خوشی داشته باشید و آرزوی اقامتی امن در امارات متحده عربی را برای شما داریم‌.&quot;<br />
وی ادامه داد: این پیامک برای کسانی می‌آید که وارد جزیره ابوموسی می‌شوند، در واقع چه تعریفی می‌توان داشته باشیم از این حرکت ناشایستی که یکی از اپراتورهای ایرانی - خارجی ما انجام می‌دهند؟<br />
این نماینده مجلس بر همین اساس تصریح کرد: این شرکت سالانه ده‌ها میلیارد تومان برای معرفی خود به عنوان یک شرکت ایرانی هزینه می‌کند. از طرفی این موضوع را اگر کنار بحث حذف نام خلیج فارس از بازی‌های لیگ برتر کشورمان بگذاریم، مشخص می‌شود که این موارد باید به شدت بررسی شود. حسینی بر همین اساس پیشنهاد داد که دست خارجی‌ها از شبکه‌های حساس مخابراتی ایرانی ‌قطع شود و این مسئله در دستور کار مجلس و دولت قرار بگیرد تا این مسائل دیگر تکرار نشود. علی لاریجانی رئیس مجلس در پاسخ به تذکر سید‌شریف حسینی گفت: باید این مسئله را رسیدگی کنند و نباید چنین شکلی بوده باشد، لذا پیگیری می‌کنیم تا این مسئله حل شود.<br />
<div style="text-align: left;">منبع:<a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fmajallehaqiqat.loxblog.com%2F" target="_blank" rel="nofollow">مجلهءحقیقت</a></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum483.html">اخبار اجتماعی</category>
			<dc:creator>afg.afg</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260775.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>پلاكارد جالب هواداران سپاهان</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260774.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 20:47:46 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://www.598.ir/files/fa/news/1391/2/27/14194_500.jpg</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><img src="http://www.598.ir/files/fa/news/1391/2/27/14194_500.jpg" border="0" alt="" /><br />
</div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum316.html">عكس متفرقه</category>
			<dc:creator>ruya</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260774.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>باز هم لیدی گاگا و یک لباس عجیب دیگر از گوشت!!!!+ عکس</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260772.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 20:32:06 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://www.niksalehi.com/special/khabar/lady-gaga.jpg  
  
     چه کسی می تواند اولین بار زمانیکه لیدی گاگا با لباسی از گوشت تازه در   یک مکان...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"> <font size="3"><br />
 </font> </div><font size="3"><font color="#000000"><img src="http://www.niksalehi.com/special/khabar/lady-gaga.jpg" border="0" alt="" /><br />
 </font></font><br />
 <font size="3"><font color="#000000">    چه کسی می تواند اولین بار زمانیکه لیدی گاگا با لباسی از گوشت تازه در   یک مکان عمومی ظاهر شد را فراموش کند؟ بله ، لیدی گاگا باطر همینا مدل های   عجیب و غریب لباسهایش! مشهور شده است.<br />
  به گزارش نیک صالحی، این بار او در یکی از کنسرت هایی که در شهر توکیو   در ژاپن برگزار کرده بود ، باز هم لباسی از گوشت تازه به تن دارد. <br />
  این لباسی گوشتی توسط فرانک فرناندز طراحی شده و از مجموعه ای از پارچه   های طرح گوشت  مخصوص این کار تهیه شده است. حتی با رنگ گوشت این لباس و کفش   های گوشتی باز هم این لباس شوکه کننده است. <br />
 <img src="http://www.persianv.com/uc/out.php/i37704_ladygagameatdress091302a.jpg" border="0" alt="" /><br />
  لیدی گاگا در این شوی خود در کنار چند تکه گوشت قالبی یخ زده ایستاده و برنامه خود را اجرا می کند. </font></font></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum596.html">اخبار موسیقی</category>
			<dc:creator>mohamm@d</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260772.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260771.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:47:16 GMT</pubDate>
			<description>وقتی اون روز تو باغ همه ی خانومها رو  
جو گرفته بود و جلوی همه قهقهه می زدن تصویر: http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/24.gif  و...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><span style="font-family: Tahoma"><font size="4">وقتی اون روز تو باغ همه ی خانومها رو <br />
جو گرفته بود و جلوی همه قهقهه می زدن <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/24.gif" border="0" alt="" /> و شوهراشون هم <br />
بی خیال نشسته بودن و تماشا می کردن <img src="http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/sunglasses2.gif" border="0" alt="" /> <br />
وقتی منو هم به جمعشون دعوت کردن </font></span><a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fwww.%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A.com%2F" target="_blank" rel="nofollow"><span style="font-family: Tahoma"><font size="4"><font color="#1e456b">؛</font></font></span></a><span style="font-family: Tahoma"><font size="4"> آروم تو گوشم گفتی: <br />
</font></span><span style="font-family: Tahoma"><font size="4">«مواظب وقار و متانت ات باش <br />
عزیزم <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/30.gif" border="0" alt="" />»<br />
<br />
<b><font color="#0000cc"><img src="http://smileys.smileycentral.com/cat/16/16_14_9.gif" border="0" alt="" />اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری</font><img src="http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/inlove2.gif" border="0" alt="" /><br />
<br />
</b><br />
</font></span><span style="font-family: Tahoma"><font size="4">وقتی حواسم <br />
نبود و کمی روسری ام لیز خورده بود و موهام دیده می شد با لبخند گفتی:<br />
«موهات <br />
بیرونه ها خانومی!»<br />
درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای اطرافم تو <br />
خیابون انداختم. شرم آور بود. شوهراشون چه بی خیال...<br />
</font></span><br />
<span style="font-family: Tahoma"><font size="4"><br />
<b><font color="#0000cc"><img src="http://smileys.smileycentral.com/cat/16/16_14_9.gif" border="0" alt="" /> اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری</font><img src="http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/inlove2.gif" border="0" alt="" /><br />
<br />
</b><br />
</font></span><span style="font-family: Tahoma"><font size="4">وقتی درعین حال <br />
که منو به فعالیت اجتماعی <img src="http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/Laie_99.gif" border="0" alt="" /> و درس <br />
خوندن <img src="http://www.asandownload.com/Messenger/Pictures/136.gif" border="0" alt="" /> و فعالیت در <br />
دانشگاه تشویق می کردی؛ هرازچندگاهی یادآوری می کردی که:<br />
«غرور زن در مقابل <br />
مردان غریبه بجا و خوبه <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/30.gif" border="0" alt="" />»<br />
<br />
<br />
<b><font color="#0000cc"><img src="http://smileys.smileycentral.com/cat/16/16_14_9.gif" border="0" alt="" />اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری</font><img src="http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/inlove2.gif" border="0" alt="" /> <br />
<br />
<br />
</b></font></span><span style="font-family: Tahoma"><font size="4">وقتی اون روز <br />
آقای .... همسایمون اومده بود دم در. چادر سر کردم و رفتم قبض ها رو ازش گرفتم <br />
.برگشتم دیدم با لبخند بهم خیره شدی <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/1.gif" border="0" alt="" />. گفتی:<br />
«خوشم <br />
اومد<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/41.gif" border="0" alt="" /> چه مردونه <br />
برخورد کردی, بدون عشوه و طنازی»<br />
<br />
<b><font color="#0000cc"><img src="http://smileys.smileycentral.com/cat/16/16_14_9.gif" border="0" alt="" /> اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری</font><img src="http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/inlove2.gif" border="0" alt="" /><br />
<br />
<br />
</b></font></span><span style="font-family: Tahoma"><font size="4">وقتی اون روز تو <br />
مجلس عروسی یهو همه رو جو گرفت و زن و مرد قاطی شدن و... مردهای دیگه با چه لذتی به <br />
تماشا نشسته بودن.<br />
تو مثل برق از جا پریدی و زدی بیرون</font></span><a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fwww.%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A%2A.com%2F" target="_blank" rel="nofollow"><span style="font-family: Tahoma"><font size="4"><font color="#1e456b">.</font></font></span></a><span style="font-family: Tahoma"><font size="4"> پشت سرت اومدم . <br />
گفتی:<br />
«متشکرم که اونجا نموندی<img src="http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_kiss_hand.gif" border="0" alt="" />»<br />
</font><br />
<br />
</span><span style="font-family: Tahoma"><b><font size="4"><font color="#0000cc"><img src="http://smileys.smileycentral.com/cat/16/16_14_9.gif" border="0" alt="" />اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری</font><img src="http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/inlove2.gif" border="0" alt="" /><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
</font></b></span><span style="font-family: Tahoma"><b><font size="4"><font color="#9933ff">چنان نشسته ای به دل که باورم نمی شود</font><br />
<font color="#9933ff">از آسمان رسیده ای نگو زمین ؛</font><br />
<font color="#9933ff">که <br />
باورم نمی شود....</font><br />
</font></b></span></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum134.html">مطالب جالب و خواندنی</category>
			<dc:creator>sonya joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260771.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>پر بیننده ترین عکس در فیس بوک</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260770.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:44:37 GMT</pubDate>
			<description>فایل پیوست 92419 (http://forum.patoghu.com/attachments/92419-80cf715c4f5a7caf306aecfe5defaa0591091_559.jpg)</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92419d1337197380-80cf715c4f5a7caf306aecfe5defaa0591091_559.jpg"  title="نام: 80cf715c4f5a7caf306aecfe5defaa0591091_559.jpg نمایش: 2 اندازه: 78.7 کیلو بایت">80cf715c4f5a7caf306aecfe5defaa0591091_559.jpg</a></div>


	<div style="padding:10px">

	

	

	
		<fieldset class="fieldset">
			<legend>تصاویر پیوست شده</legend>
			<ul>
			<li>
	<img class="inlineimg" src="http://forum.patoghu.com/images/Eloquent/attach/jpg.gif" alt="نوع فایل: jpg" />
	<a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92419d1337197380-80cf715c4f5a7caf306aecfe5defaa0591091_559.jpg">80cf715c4f5a7caf306aecfe5defaa0591091_559.jpg</a> 
(78.7 کیلو بایت)
</li>
			</ul>
			</fieldset>
	

	

	</div>
]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum134.html">مطالب جالب و خواندنی</category>
			<dc:creator>leilabala</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260770.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>امیر در فیلم پریادارشن با موضوع ایدز بازی میکند؟</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260769.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:40:58 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://up.aamirkhan.ir/uploads/1336444624.jpg  
 
 
 
 
امیرخان بازیگر توانای بالیوود رو  ممکنه به زودی در یک فیلم راجع به یک نوع بیماری...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><img src="http://up.aamirkhan.ir/uploads/1336444624.jpg" border="0" alt="" /><br />
</div><br />
<br />
<font size="2"><br />
امیرخان بازیگر توانای بالیوود رو  ممکنه به زودی در یک فیلم راجع به یک نوع بیماری ببینیم<br />
اکثر طرفداران بالیوود،  امیرخان رو  از نظر چهره، اخلاق و روش کاری با  هنرپیشه سرشناس هالیوودی &quot; تام هنکس &quot;مقایسه میکنن و احالا به نظر میرسه که  خودد امیرخان هم مشتاقه تا نقشی مثله &quot; تام هنکس &quot; بازی کنه<br />
اگه شایعات رنگ حقیقت به خودشون بگیرن به احتمال زیاد امیرخان رو در فیلم جدید پریا دارشن با موضوع  ایدز خواهیم دید<br />
تام هنکس در سال 1993 در فیلم فیلادلفیا ایفاگر نقشی در مورد اید*ز و  هم*ج*ن*س بازی بود . تام برای بازی در همین فیلم  جایزه اسکار همون سال رو  دریافت کرد . همچنین درسال 2004  ریمیک این فیلم هالیوودی با عنوان پیر  میلنگه با کارگردانی راوتی در بالیوود ساخته شد.<br />
<br />
پریادارشن کارگردان فیلم تازه اکران شده تز که جمعه ی همین هفته اکران شد  تایید کرده که با امیرخان در مورد این فیلم و موضوع اید*ز در سال 2009 صحبت  کرده و امیرخان هم ابراز تمایل کرده که تو این فیلم بازی کنه . پریا دارشن  گفته که در حال تکمیل و نوشتن فیلمنامه هست و نکته جالب اینجاست که تو این  فیلم هیچ اهنگ و و سکانس خنده داری وجود نداره .<br />
<br />
مطمئنا امیرخان برای این فیلم هم مثله تارا زمین پار از تجربه گران بهاش استفاده میکنه که همین تجربه باعث موفقیت این فیلم میشود .</font></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum113.html">سينماي هند (باليوود)</category>
			<dc:creator>pegah_joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260769.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>دو خبر از فیلمهای آینده امیر خان و برنامه موفقش Satyamev Jayate</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260768.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:39:31 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://up.aamirkhan.ir/uploads/1336435474.jpg  
 
 
1-امیر  خان با اولین برنامه تلویزیونیش Satyamev Jayate یکبار دیگه ثابت  کرد که  کارش رو...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><div style="text-align: center;"><img src="http://up.aamirkhan.ir/uploads/1336435474.jpg" border="0" alt="" /></div><br />
<br />
<b><font size="2">1-امیر  خان با اولین برنامه تلویزیونیش Satyamev Jayate یکبار دیگه ثابت  کرد که  کارش رو خیلی خوب بلده.تنها با پخش اولین قسمت از این برنامه تمجید <br />
زیادی از صنعت سرگرمی و مخاطبان را به دست آورد .قدرت یک ستاره اگه در   زمان و جای مناسبی برای یک علت و هدف درست بکار گرفته بشه نتایج درستی به <br />
بار میاره و این همون چیزیه که امیر خان تلاش میکنه در برنامش نشون بده    2-امیر در مورد فیلمهای آیندش میگه:اولش فیلم تلاش رو دارم بعد از اون دووم   3 میاد که <br />
برای اولین باره که با کاترینا کایف بازی خواهم کرد همچنین  بخاطر فیلم  چهره ام رو تغییر میدم و در مورد همکاری دوبارش با راج کومار  هیرانی  میگه:بله من با <br />
راجو دوباره کار میکنم فیلمبرداریش از دسامبر  شروع میشه من مشتاقانه  منتظرم تا دوباره باهاش کار کنم راجو یک کارگردان و  فیلمساز عالی و یک  انسان بزرگیه وی یک فیلمنامه محشر دوباره نوشته.</font></b><br /><br /></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum113.html">سينماي هند (باليوود)</category>
			<dc:creator>pegah_joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260768.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>جنیفر لوپز زن فریب دهنه سال شد + عکس</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260767.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:38:46 GMT</pubDate>
			<description>جنیفر لوپز عنوان فریبنده ترین زن سال را به خود اختصاصی داد. 
 این خواننده که به تازگی از همسر خواننده اش “مارک آنتونی” جدا شده است ،  در این مراسم از...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>جنیفر لوپز عنوان فریبنده ترین زن سال را به خود اختصاصی داد.<br />
 این خواننده که به تازگی از همسر خواننده اش “مارک آنتونی” جدا شده است ،  در این مراسم از تمام زنانی که در زندگی اش نقش داشتند ، به خاطر موفقیت  هایش تشکر کرد.<br />
 <font color="#000000">به گزارش فارس  او از مادربزرگ و دخترش “امی” نیز به خاطر تبدیل او به زن نمونه قدردانی کرد.<br />
از دیگر زنانی که در این مراسم از آنها تقدیر شد ، جنیفر آنیستون ، خانم لورا بوش ، آدریانا هافینگتون و گلوریا استینم بودند.</font><a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92418d1337197102-552b8ae41805a587418368b40c26d84a.jpg"  title="نام: 552b8ae41805a587418368b40c26d84a.jpg نمایش: 2 اندازه: 52.5 کیلو بایت">552b8ae41805a587418368b40c26d84a.jpg</a></div>


	<div style="padding:10px">

	

	

	
		<fieldset class="fieldset">
			<legend>تصاویر پیوست شده</legend>
			<ul>
			<li>
	<img class="inlineimg" src="http://forum.patoghu.com/images/Eloquent/attach/jpg.gif" alt="نوع فایل: jpg" />
	<a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92418d1337197102-552b8ae41805a587418368b40c26d84a.jpg">552b8ae41805a587418368b40c26d84a.jpg</a> 
(52.5 کیلو بایت)
</li>
			</ul>
			</fieldset>
	

	

	</div>
]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum134.html">مطالب جالب و خواندنی</category>
			<dc:creator>leilabala</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260767.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>دو عکس جنجالی از پریسا ساوجی مجری شبکه من و تو</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260766.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:36:39 GMT</pubDate>
			<description>فایل پیوست 92416 (http://forum.patoghu.com/attachments/92416-1336394530_1656-parisa.sawji-2_tikafun.net.jpg)فایل پیوست 92417...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92416d1337196944-1336394530_1656-parisa.sawji-2_tikafun.net.jpg"  title="نام: 1336394530_1656-parisa.sawji-2_tikafun.net.jpg نمایش: 1 اندازه: 105.4 کیلو بایت">1336394530_1656-parisa.sawji-2_tikafun.net.jpg</a><a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92417d1337196952-1336394605_1655-parisa.sawji-1_tikafun.net.jpg"  title="نام: 1336394605_1655-parisa.sawji-1_tikafun.net.jpg نمایش: 1 اندازه: 44.5 کیلو بایت">1336394605_1655-parisa.sawji-1_tikafun.net.jpg</a></div>


	<div style="padding:10px">

	

	

	
		<fieldset class="fieldset">
			<legend>تصاویر پیوست شده</legend>
			<ul>
			<li>
	<img class="inlineimg" src="http://forum.patoghu.com/images/Eloquent/attach/jpg.gif" alt="نوع فایل: jpg" />
	<a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92416d1337196944-1336394530_1656-parisa.sawji-2_tikafun.net.jpg">1336394530_1656-parisa.sawji-2_tikafun.net.jpg</a> 
(105.4 کیلو بایت)
</li><li>
	<img class="inlineimg" src="http://forum.patoghu.com/images/Eloquent/attach/jpg.gif" alt="نوع فایل: jpg" />
	<a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92417d1337196952-1336394605_1655-parisa.sawji-1_tikafun.net.jpg">1336394605_1655-parisa.sawji-1_tikafun.net.jpg</a> 
(44.5 کیلو بایت)
</li>
			</ul>
			</fieldset>
	

	

	</div>
]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum134.html">مطالب جالب و خواندنی</category>
			<dc:creator>leilabala</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260766.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>عکس بی نظیری از شکلک درآوردن زنان قاجاری !</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260765.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:27:14 GMT</pubDate>
			<description>فایل پیوست 92415 (http://forum.patoghu.com/attachments/92415-59051975865437211259.jpg)تصویر بی نظیری  است از گروهی از زنان دربار قاجاری که گویی دوربین را...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92415d1337196399-59051975865437211259.jpg"  title="نام: 59051975865437211259.jpg نمایش: 2 اندازه: 75.6 کیلو بایت">59051975865437211259.jpg</a><span style="font-family: tahoma"><font color="#000000">تصویر بی نظیری  است از گروهی از زنان دربار قاجاری که گویی دوربین را غریبه نیافته و شکلک  ساخته‌اند. با گذشت زمان هنوز این عکس لبخند بر لب می‌نشاند. در این  تصویر، عصمت‌الملوک دختر دوست محمدخان معیرالممالک و نوه ناصرالدین شاه  قاجار در میان بستگانش دیده می شود<a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fwww.funpatogh.com%2F" target="_blank" rel="nofollow">.</a></font></span></div>


	<div style="padding:10px">

	

	

	
		<fieldset class="fieldset">
			<legend>تصاویر پیوست شده</legend>
			<ul>
			<li>
	<img class="inlineimg" src="http://forum.patoghu.com/images/Eloquent/attach/jpg.gif" alt="نوع فایل: jpg" />
	<a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92415d1337196399-59051975865437211259.jpg">59051975865437211259.jpg</a> 
(75.6 کیلو بایت)
</li>
			</ul>
			</fieldset>
	

	

	</div>
]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum30.html">عکس طنز و کارکاتور</category>
			<dc:creator>leilabala</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260765.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>فرضيه: سه نفر ايراني در موقعيت هاي مختلف قرار مي گيرند. آنها در اين موقعيت ها چه خواهند كرد؟</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260764.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:21:27 GMT</pubDate>
			<description>1) در هنگام سوار شدن به هواپيما از ايران به پاريس  
 
بلافاصله  با هم دوست مي شوند و مي خواهند ببينند كدامشان زبان فرانسه را خوب مي داند  و مي تواند...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>1) در هنگام سوار شدن به هواپيما از ايران به پاريس <br />
<br />
بلافاصله  با هم دوست مي شوند و مي خواهند ببينند كدامشان زبان فرانسه را خوب مي داند  و مي تواند كمك كند تا خودشان را در پاريس به مقصد برسانند. <br />
<br />
<br />
2) در هنگام سوار شدن به هواپيما از پاريس به تهران <br />
<br />
به  تدريج با همديگر دوست مي شوند و مي خواهند بفهمند كدام شان عنصر حكومتي  است و آيا در فرودگاه مهر آباد براي شان دردسري درست مي شود يا نه <br />
<br />
<br />
3) در هنگام سوار شدن در يك تاكسي در تهران <br />
<br />
اول  در مورد افزايش قيمت ماشين و خانه بحث مي كنند و بعد كم كم بحث به درگيري  هاي دانشجويي مي رسد و بعد پشت سر خاتمي حرف مي زنند و آخرين خبرهاي بي بي  سي را به هم مي گويند و بعد معلوم مي شود كه يكي شان بعد از سالها از  آمريكا به ايران برگشته است و دو تاشان بعد از سالها قصد دارند از ايران به  آمريكا مهاجرت كنند. <br />
<br />
4) در يك سازمان اداري دولتي <br />
<br />
يكي از  آنها كه از همه پپه تر است مي شود رئيس، و آن يكي كه از همه بدجنس تر است  مامور گزينش مي شود و آن كسي كه از همه با شعورتر است اخراج مي كنند. <br />
<br />
5) در هنگام ورود به سالن سخنراني <br />
<br />
اول  به هم تعارف مي كنند كه ديگري زودتر وارد شود، اما قبول نمي كنند. قرار مي  شود كه اول كسي كه بزرگتر است اول برود، اما استدلال مي كنند كه بزرگي به  عقل است، و هر سه اعتراف مي كنند كه عقل شان از ديگري كمتر است. بعد قرار  مي شود كه از سمت راست وارد شوند، اما هر سه جوري مي ايستند كه كسي سمت  راست نباشد، در همين مدت سخنراني تمام مي شود و قرار مي شود از همديگر  خداحافظي كنند. بعد از يك ساعت خداحافظي هر سه اصرار مي كنند كه دونفر ديگر  را به خانه برسانند، اما چون هر سه ماشين دارند اين اتفاق نمي افتد. <br />
<br />
<br />
6) در هنگام ورود به استاديوم فوتبال <br />
<br />
همان  سه نفري كه براي سخنراني رفته بودند براي تماشاي فوتبال مي روند و در  هنگام ورود به سالن فوتبال به دليل اينكه 15 نفر همزمان مي خواهند از دري  كه فقط براي دو نفر امكان ورود دارد وارد شوند همه شان زخمي شده و به  بيمارستان منتقل مي شوند. <br />
<br />
7) در يك جزيره تنها <br />
<br />
يك فرض: هر سه نفر مرد باشند <br />
<br />
اول  يكي شان چلوكبابي ايراني راه مي اندازد، دومي راننده تاكسي مي شود و سومي  چون براي برگشتن به ايران دچار دپرسيون شده در حال شنا به سوي ايران در آب  غرق مي شود. <br />
<br />
فرض دوم: هر سه نفر زن باشند <br />
<br />
تمام جزيره را مي گردند و با چيزهايي كه پيدا مي كنند يك قايق درست مي كنند و خودشان را نجات مي دهند. <br />
<br />
8)در جلسه ي كنكور<br />
<br />
اولي  همين كه سوالات را مي بيند غش ميكند،دومي دستايش را باند پيچي كرده مرتب  با خودش پچ پچ مي كند و با نگراني از مراقب مي خواهد به دليل گرمي هوا در  جايي بنشيند كه موبايل انتن دهد!!سومي در عرض پنج دقيقه تمام سوالات را  پاسخ مي دهد!!!!!!!؟؟؟؟؟؟</div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum134.html">مطالب جالب و خواندنی</category>
			<dc:creator>leilabala</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260764.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Spec Ops: The Line یک جنگ واقعی را به رخ میکشد</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260763.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:18:09 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://netwizard.ir/wp-content/uploads/134.jpg  
 
   
 بازی *Spec Ops: The Line*  یک بازی سبک سوم شخص اکشن میباشد که Yager Development تولید...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><img src="http://netwizard.ir/wp-content/uploads/134.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
  <br />
 بازی <b>Spec Ops: The Line</b>  یک بازی سبک سوم شخص اکشن میباشد که Yager Development تولید کننده این  بازی و همچنین شرکت ۲ K Games منتشر کننده این بازی است. ویژگی اصلی این  بازی قابلیت بازی آنلاین بازی است که میتوان گفت بیشتر از بخش تک نفره، روی  بخش چند نفره و آنلاین بازی کار شده است. کاراکتر بازی Captain Walker  نام دارد و داستان بازی نیز در دبی اتفاق می‌افتد. بازی از گرافیک خیره  کننده ای برخوردار است و صداگذاری بازی نیز بسیار هماهنگ و واقعی کار شده  است به گونه ای که تداعی یک صحنه واقعی با افراد واقعی برای شما رخ میدهد.<br />
<br />
</div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum48.html">پیشنمایش و نقد و بررسی بازیها</category>
			<dc:creator>pegah_joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260763.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>زیباترین و شیک ترین اتومبیل 2012</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260762.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:12:10 GMT</pubDate>
			<description>فایل پیوست 92410 (http://forum.patoghu.com/attachments/92410-861206asb.jpg)</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92410d1337195354-861206asb.jpg"  title="نام: 861206Asb.jpg نمایش: 2 اندازه: 75.5 کیلو بایت">861206Asb.jpg</a></div>


	<div style="padding:10px">

	

	

	
		<fieldset class="fieldset">
			<legend>تصاویر پیوست شده</legend>
			<ul>
			<li>
	<img class="inlineimg" src="http://forum.patoghu.com/images/Eloquent/attach/jpg.gif" alt="نوع فایل: jpg" />
	<a href="http://forum.patoghu.com/attachments/92410d1337195354-861206asb.jpg">861206Asb.jpg</a> 
(75.5 کیلو بایت)
</li>
			</ul>
			</fieldset>
	

	

	</div>
]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum30.html">عکس طنز و کارکاتور</category>
			<dc:creator>leilabala</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260762.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>زندگی وحشتناک چاق ترین مرد جهان</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260760.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:02:16 GMT</pubDate>
			<description>چاق ترین مرد جهان طی ۱۰ سال گذشته قادر به ترک منزل نبوده است. 
 *کیت مارتین* گفت مخصوصا به خاطر دارد آخرین باری که  خانه را ترک کرد ماه ۱۱ سپتامبر...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>چاق ترین مرد جهان طی ۱۰ سال گذشته قادر به ترک منزل نبوده است.<br />
 <b>کیت مارتین</b> گفت مخصوصا به خاطر دارد آخرین باری که  خانه را ترک کرد ماه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بود. از آن زمان به بعد وی مثل یک  بالون باد کرد و این اواخر به عنوان سنگین ترین مرد جهان شناخته شد.<br />
 آقای مارتین ۴۲ ساله گفت که این وضعیت وی را به آستانه خودکشی رسانده  است و در حال حاضر به شدت مشتاق است تا وزن خود را کم کند و دور کمر ۶ فوتی  اش را کاهش دهد.<br />
<br />
<br />
<br />
 <img src="http://www.apam.ir/wp-content/uploads/2012/05/article-0-12F2F8DF000005DC-508_634x480.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
کیت مارتین، چاق ترین مرد روی زمین، از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تا کنون نتوانسته از خانه خارج شود.<br />
<br />
 پیش از این وی ۲۰۰۰۰ کالری در روز غذا می خورد، اما در حال حاضر مصرف غذای خود را به ۱۵۰۰ کالری کاهش داده است.<br />
 مقدار غذایی که کیت می خورد مسخره بود؛ یک بسته بیکن (گوشت خوک)، ۶ عدد سوسیس، ۶ عدد تخم مرغ با یک تپه نان برشته و حبوبات.<br />
 ناهارش چیزی بیشتر از این به اضافه چند ساندویچ بود و برای شام دو تا پیتزای بزرگ، سه تا کباب یا یک کاری بزرگ چینی می خورد.</div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum134.html">مطالب جالب و خواندنی</category>
			<dc:creator>pegah_joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260760.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>چرا سینما یک فردوسی پور با ایمان و با وجدان ندارد که خواب و خوراک را از مسئولین متظاهر برباید؟</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260759.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:57:32 GMT</pubDate>
			<description>داوود توحیدپرست کارگردان سینما در یادداشتی که در وبلاگ شخصی خود نوشته، وضعیت این روزهای سینمای ایران را مورد انتقاد قرار داد. 
	 
	متن یادداشت داوود...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>داوود توحیدپرست کارگردان سینما در یادداشتی که در وبلاگ شخصی خود نوشته، وضعیت این روزهای سینمای ایران را مورد انتقاد قرار داد.<br />
	<br />
	متن یادداشت داوود توحیدپرست به شرح زیر است:<br />
	<br />
	برای تماشای یکی از فیلم های به اصطلاح ارزشی و فرهنگی به یکی از سینماهای  سازمان تبلیغات اسلامی رفته بودم. سینمای فوق 900 صندلی داشت و من به  اتفاق سه نفر دیگر در سینما حضور داشتیم... یک مرد میانسال خواب بود و دو  دختر و پسر جوان که به نظر نامزد می آمدند در حال اختلاط و بگو و بخند های  خاص خود بودند و به تنها چیزی که توجه نداشتند تماشای فیلم بود...<br />
	<br />
	من هم مثل مرد میانسال دوست داشتم چرت بزنم ولی به رسم اعتقاد هر طور شده  سعی داشتم  خودم را بیدار نگه دارم که خدای ناکرده قضاوت شتابزده ای درباره  فیلم فوق نکنم و وجدان درد به سراغم نیاید... هر طور شده خود را بیدار نگه  داشتم...گهگاه با آب پاشیدن به سرو صورت... گهگاه با کشیدن موی سر...  گهگاه با سیلی زدن به صورت و گاهی هم با اعمال فاشیستی و ماقبل قرون وسطایی  در تنبیه خود...!!! اما مرد میانسال همچنان خواب بود و دختر پسر نامزد  همچنان در حال بگو و بخند های عاشقانه...<br />
	<br />
	در حال تماشای فیلم به مسائل و مشکلات مختلف سینما فکر می کردم... به  تعطیلی خانه سینما و ریشه ها و پی آمدهای آن...به سینمای دولتی و خصوصی و  مزایا و معایب هر کدام از آنها...به حیف و میل منابع دولتی از سوی نهاد های  فرهنگی و فیلمسازان بیت المالی... به سینمای هنری و سینمای تجاری... به  پایین کشیدن فیلم های «گشت ارشاد» و «خصوصی» و شرایط سختی که تهیه کنندگان  بخش خصوصی دچار آن شده اند... به لشگر جوانان تحصیل کرده و با تجربه ای که  دربدر وام اندکی هستند تا در عرصه های سینمای کشور هنرنمایی و افتخار  آفرینی کنند اما یک ریال هم گیر نمی آورند... به شرایط سخت صدور پروانه  ساخت و پروانه نمایش... به فقر وحشتناک مردم و هنرمندان... به منتقدان و  روزنامه نگاران فراوانی که هرگز به سراغ مشکلات مردم و هنرمندان نرفته اند و  علت های آن... به روزنامه نگاران و منتقدان اندک و باشرفی که سرشان برای  طرح و حل مشکلات مردم و هنرمندان درد می کند... به عادل فردوسی پور و اینکه  چرا سینما یک فردوسی پور با ایمان و با وجدان ندارد که خواب و خوراک را از  مسئولین متظاهر برباید و کشور عزیز ایران را به سوی الگو شدن هدایت کند...<br />
	<br />
	در همین فکر ها بودم که ناگهان حس کردم صدای گریه می شنوم... دقت کردم اما  چیزی متوجه نشدم. فقط مرد میانسال و دختر پسر عاشق و نامزد بودند که یکی  خر خر می کرد و دو دیگر اختلاط... باز به فکر فرو رفتم و اینبار صدای گریه  را واضح تر شنیدم... دقت که کردم فهمیدم که صدای گریه از صندلی های سینما  هاست که در حال اعتراض به نمایش فیلم مورد نظر هستند و صدای گریه شان آرام  آرام در حال اوج گرفتن است... دقیق تر که شدم حرف های آنها را هم شنیدم...  بیشترشان بغض آلود در حال اعتراض بودند که برای ساختن ما دولت میلیاردها  تومن پول هزینه کرده است که مردم بلیط بخرند و بر روی ما بنشینند و فیلم  خوب تماشا کنند نه اینکه در طول روز و در هر سانس فقط 4 نفر به سینما  بیایند و به جای تماشای فیلم، قصه های عاشقانه تعریف کنند یا بخوابند...<br />
	<br />
	بیشتر که دقت کردم هر آنچه که در سینما بود از اوضاع فوق به شدت ناراحت  بود و میل داشت که صدای اعتراضش را یک خبرنگار شجاع و با ایمان به گوش  مسئولین برساند... ولی من که خبرنگار نبودم اما به دلم افتاد که برای ثبت  در تاریخ صدای گریه صندلی های سینماها را از فیلم های خواب آوری که با  بودجه های میلیاردی ساخته می شود و 4 نفر هم در سینماهای دارای 900 صندلی  آنها را تماشا نمی کند را در وبلاگ شخصی ام بنویسم تا شاید یک مرد مرد یا  یک زن زن از تبار مردان حسینی و زنان فاطمی لطف کند و به قصد تفکر برانگیزی  و عبرت آموزی آنرا چاپ کند...خدا با علی (ع) و با فاطمه زهرا (س) محشور  کند مردان مرد و زنان زنی که این اعتراض را به گوش همه مسئولین می رسانند و  از امروز به بعد، هدف و مذهبشان، مذهب اعتراض ابوذر گونه و ساختن امتی  الگو و نمونه خواهد شد...</div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum111.html">سينماي ايران</category>
			<dc:creator>pegah_joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260759.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>پیش تولید فیلم «چمران» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا آغاز شد</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260758.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:52:43 GMT</pubDate>
			<description>پیش تولید فیلم سینمایی «چ» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا آغاز شد. 
	 
	حاتمی کیا قصد دارد تا فیلم «چ» را بر اساس زندگی شهید مصطفی چمران کارگردانی...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"> پیش تولید فیلم سینمایی «چ» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا آغاز شد.<br />
	<br />
	حاتمی کیا قصد دارد تا فیلم «چ» را بر اساس زندگی شهید مصطفی چمران کارگردانی کند.<br />
	 <br />
<br />
 <div style="text-align: center;"> 	<img src="http://www.cinemanegar.com/articles_files/images/Cinemanegar%20Photo-%20Chamran%20Movie%2001.jpg" border="0" alt="" /></div></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum111.html">سينماي ايران</category>
			<dc:creator>pegah_joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260758.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>فیلم «گناهکاران» ساخته فرامرز قریبیان</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260757.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:50:27 GMT</pubDate>
			<description>فیلم «گناهکاران» به کارگردانی فرامرز قریبیان و نویسندگی سام قریبیان  با اتمام مراحل فنی تا یک ماه دیگر آماده نمایش می‌شود. فردین خلعتبری  موسیقی فیلم...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;">فیلم «گناهکاران» به کارگردانی فرامرز قریبیان و نویسندگی سام قریبیان  با اتمام مراحل فنی تا یک ماه دیگر آماده نمایش می‌شود. فردین خلعتبری  موسیقی فیلم را نوشته و در این هفته ضبط موسیقی این فیلم انجام خواهد شد. در این فیلم بازیگرانی چون: فرامرز قریبیان، رامبد جوان، شقایق فراهانی،  قطب الدین صادقی، رضا رویگری، همایون ارشادی، کورش تهامی، بهاره کیان  افشار، امید روحانی، نسرین مقانلو، سیاوش چراغی‌پور، هومن برق نورد، مهتاج  نجومی، محسن افشانی حسین فلاح، ملکه رنجبر، محمد ساربان و محمد متوسلانی  ایفای نقش می‌کنند.<br />
 * تازه‌ترین عکس‌های فیلم «گناهکاران» را اینجا ببینید:<br />
<br />
<br />
<br />
    <div style="text-align: center;"><img src="http://caffecinema.com/images/stories/EDV-2/15/2742-_caffecinema.com_.jpg" border="0" alt="" /></div></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum111.html">سينماي ايران</category>
			<dc:creator>pegah_joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260757.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>یخچال فریزرهای عجیب و غریب</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260756.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:48:59 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://khande-bazar.com/mataleb/91.02.27/yakhchal/1.gif  
 
تصویر: http://khande-bazar.com/mataleb/91.02.27/yakhchal/2.gif  
 
تصویر:...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><img src="http://khande-bazar.com/mataleb/91.02.27/yakhchal/1.gif" border="0" alt="" /><br />
<br />
<img src="http://khande-bazar.com/mataleb/91.02.27/yakhchal/2.gif" border="0" alt="" /><br />
<br />
<img src="http://khande-bazar.com/mataleb/91.02.27/yakhchal/3.jpg" border="0" alt="" /></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum316.html">عكس متفرقه</category>
			<dc:creator>فرهاد صمیمی</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260756.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>مسابقات جهانی مجسمه های شنی !</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260755.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:36:59 GMT</pubDate>
			<description><![CDATA[<a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fpfun.info%2Fjoin%2Findex.htm" target="_blank" rel="nofollow">تصویر:...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fpfun.info%2Fjoin%2Findex.htm" target="_blank" rel="nofollow"><img src="http://up02.persianfun.info/img/91/2/world-championship-sand-sculpture/world_championship_sand_sculpture_contest_28.jpg" border="0" alt="" /></a></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum134.html">مطالب جالب و خواندنی</category>
			<dc:creator>ignore.1928</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260755.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>ضدحااااااااااااااااااال</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260754.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:35:37 GMT</pubDate>
			<description><![CDATA[<a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Ffunozv.ir%2F" target="_blank" rel="nofollow">تصویر:...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="margin-right:40px"><a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Ffunozv.ir%2F" target="_blank" rel="nofollow"><img src="http://s3.picofile.com/file/7381559030/552301.jpg" border="0" alt="" /></a></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum30.html">عکس طنز و کارکاتور</category>
			<dc:creator>sonya joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260754.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>بــــیـــا بـــبیــــن</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260753.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:34:25 GMT</pubDate>
			<description>تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم 
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم 
 
 
تصویر: http://www.up.koooch.com/images/v8c24n4t1wv0cc3fdj9.jpg  
...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><br />
<font size="3">تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم<br />
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم<br />
<br />
<br />
<img src="http://www.up.koooch.com/images/v8c24n4t1wv0cc3fdj9.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
<br />
<br />
</font><font size="3">خدايا شكرت .<br />
چه روز خوبي بود .!<br />
همه ي اين ها را اگه بفروشم .مي تونم يك وعده ي سير شكمم نان خالي بخورم<br />
<br />
<br />
<img src="http://www.up.koooch.com/images/rrhjqz6bjf158rvcy2l5.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
<br />
<br />
</font><font size="3">غیرتم اجازه نمی دهد<br />
به خانه برگردم<br />
کودک گرسنه ام!<br />
<br />
<img src="http://www.up.koooch.com/images/y4monqtbjb7fdzacvrm.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
<br />
<br />
</font><font size="3">دیر رسید پسرک<br />
سر سطل زباله<br />
ماشین شهرداری همه را خالی کرده بود<br />
<br />
<br />
</font><img src="http://www.up.koooch.com/images/ilmd9i0bck60u4r8jo2p.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
<br />
<br />
<font size="3">به سلامتی بچه ای که با کفش پاره میره مدرسه<br />
دوستاش مسخرش میکنن<br />
یه لحظه به فکر پدرش می افته و به دوستاش میگه<br />
درسته کفشام داغونه ولی توش خیلی راحتم! <br />
<br />
<br />
<br />
</font><br />
<img src="http://www.up.koooch.com/images/xdyfqf5jjow2v8fdacdi.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
<br />
<br />
<font size="3">خانه ما دیوار ندارد<br />
می توانی بیایی<br />
گاهی سر بزن<br />
نترس واگیر ندارد<br />
گرسنگی ما ... <br />
<br />
<img src="http://www.up.koooch.com/images/0fjffmlqz3u6iuhoeay9.jpg" border="0" alt="" /><br />
<br />
</font><br />
<br />
<font size="3"><br />
</font><br />
<font size="3"><br />
<br />
</font><br />
</div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum134.html">مطالب جالب و خواندنی</category>
			<dc:creator>vahid vf</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260753.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>مقایسه پسران ابتدایی در سال 71 و 91</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260752.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:29:38 GMT</pubDate>
			<description><![CDATA[مقایسه پسران ابتدایی در سال 71 و 91  
<a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Ffunozv.ir%2F" target="_blank"...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>مقایسه پسران ابتدایی در سال 71 و 91 <br />
<a href="http://forum.patoghu.com/redirector.php?url=http%3A%2F%2Ffunozv.ir%2F" target="_blank" rel="nofollow"><img src="http://s3.picofile.com/file/7381261826/575318.jpg" border="0" alt="" /></a></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum30.html">عکس طنز و کارکاتور</category>
			<dc:creator>sonya joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260752.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>من طلاااااااااااااق میخااااااااااام............</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260751.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:27:58 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://www.smstak.com/wp-content/uploads/2011/01/90154.jpg</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div style="margin-right:40px"><img src="http://www.smstak.com/wp-content/uploads/2011/01/90154.jpg" border="0" alt="" /></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum30.html">عکس طنز و کارکاتور</category>
			<dc:creator>sonya joon</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260751.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>ابوراحج از شیعیان مخلص شهر حله</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260750.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:27:36 GMT</pubDate>
			<description>*بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم 
ابوراحج از شیعیان مخلص شهر حله ، سرپرست یكى از حمام هاى عمومى آن شهر بود، بدین جهت ، بسیارى از مردم او را مى...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم<br />
ابوراحج از شیعیان مخلص شهر حله ، سرپرست یكى از حمام هاى عمومى آن شهر بود، بدین جهت ، بسیارى از مردم او را مى شناختند.<br />
در آن زمان ، فرماندار حله شخصى ناصبى به نام مرجان صغیر بود. به او گزارش دادند كه ابوراجح حلى از بعضى اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگویى مى كند. فرماندار دستور داد او را آوردند.<br />
</b></font></font></span><div style="text-align: center;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b><font color="indigo">آن قدر زدند كه تمام بدنش مجروح گشت و دندان هاى پیشین ریخت ! همچنین زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوز سوراخ كردند و بینى اش ‍ را نیز بریدند و او را با وضع بسیار دلخراشى به عده اى از اوباش سپردند. آنها ریسمان بر گردن او كرده و در كوچه و خیابان هاى شهر حله مى گرداندند! و مردم هم از هر طرف هجوم آورده او را مى زدند. به طورى كه تمام بدنش مجروح شد، و به قدرى از بدنش خون رفت و كه دیگر نمى توانست حركت كند و روى زمین افتاد، نزدیك بود جان تسلیم</font> كند.<br />
جریان را به فرماندار اطلاع دادند. وى تصمیم گرفت او را بكشد، ولى جمعى از حاضران گفتند:<br />
- او پیرمرد فرتوتى است و به اندازه كافى مجازات شده و خواه ناخواه به زودى مى میرد، شما از كشتن او صرف نظر كنید و خون او را به گردن نگیرید!<br />
به خاطر اصرار زیاد مردم - در حالى كه صورت و زبان ابوراجح به سختى ورم كرده بود - فرماندار او را آزاد كرد. خویشان او آمدند و نیمه جان وى را به خانه بردند و كسى شك نداشت كه او خواهد مرد.<br />
اما فرداى همان روز، مردم با كمال تعجب دیدند كه او ایستاده نماز مى خواند و از هر لحاظ سالم است و دندان هایش در جاى خود قرار گرفته ، و زخم هاى بدنش خوب شده و هیچ گونه اثرى از آن همه زخم نیست ! و با تعجب از او پرسیدند:<br />
- چطور شد كه این گونه نجات یافتى و گویى اصلا تو را كتك نزدند؟!<br />
ابوراجح گفت :<br />
<font color="darkgreen">- من وقتى كه در بستر مرگ افتادم ، حتى با زبان نتوانستم دعا و تقاضاى كمك از مولایم حضرت ولى عصر(عج ) نمایم ؛ لذا تنها در قلبم متوسل به آن حضرت شدم و از آن حضرت درخواست عنایت كردم .<br />
وقتى كه شب كاملا تاریك شد، ناگاه ! خانه ام نورانى گشت ! در همان لحظه ، چشمم به جمال مولایم امام زمان (عج ) افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم كشید و فرمود:<br />
</font>- برخیز و براى تاءمین معاش خانواده ات بیرون برو و كار كن ! </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>خداوند تو را شفا داد!<br />
اكنون مى بینید كه سلامتى كامل خود را باز یافته ام .<br />
خبر سلامتى و دگرگونى شگفت انگیز حال او - از پیرمردى ضعیف و لاغر به فردى سالم و قوى - همه جا پیچید و همگان فهمیدند.<br />
فرماندار حله به ماءمورینش دستور داد ابوراجح را نزد وى حاضر كنند. ناگاه ! فرماندار مشاهده نمود، قیافه ابوراجح عوض شده و كوچكترین اثرى از آنهمه زخم ها در صورت و بدنش دیده نمى شود! ابوراجح دیروز با ابوراجح امروز قابل مقایسه نیست !<br />
رعب و وحشتى تكان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آن چنان تحت تاءثیر قرار گرفت كه از آن پس ، رفتارش با مردم حله (كه اكثرا شیعه بودند) عوض شد. او قبل از این جریان ، وقتى كه در حله به جایگاه معروف به ((مقام امام (عج ))) مى آمد، به طور مسخره آمیزى پشت به قبله مى نشست تا به آن مكان شریف توهین كرده باش ؛ ولى بعد از این جریان ، به آن مكان مقدس مى آمد و با دو زانوى ادب ، در آنجا رو به قبله مى نشست و به مردم حله احترام مى گذاشت . لغزش هاى ایشان را نادیده مى گرفت و به نیكوكاران نیكى مى كرد. ولى این كارها سودى به حال او نبخشید، پس از مدت كوتاهى درگذشت . </b></font></font></span><br />
<b><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="#000000">منبع شمیم یار</font></font></span></b></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum120.html">نثر-داستان-حکایت</category>
			<dc:creator>رضاشایان</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260750.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>حضرت بقیه الله الاعظم علیه السلام برگی دیگر از عنایات</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260749.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:26:18 GMT</pubDate>
			<description>*نیمه شب چهارشنبه، پنجم آبان ۱۳۷۲ش برابر دوازدهم جمادی الاول ۱۴۱۴ق خورشید عالم‌تاب امامت، حضرت بقیه الله الاعظم علیه السلام برگی دیگر از عنایات ویژه...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><span style="font-family: microsoft sans serif"><font size="3"><font color="black"><b>نیمه شب چهارشنبه، پنجم آبان ۱۳۷۲ش برابر دوازدهم جمادی الاول ۱۴۱۴ق خورشید عالم‌تاب امامت، حضرت بقیه الله الاعظم علیه السلام برگی دیگر از عنایات ویژه خود را به نوجوانی زاهدانی که اهل تسنن هم بود، ارزانی داشت. </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: microsoft sans serif"><font size="3"><font color="black"><b>این نوجوان که سعید چندانی نام داشت، در پی بیماری سرطان به بیمارستان امام خمینی تهران مراجعه می‌کند. تشخیص اولیه پس از نمونه‌بردای، وجود غده بدخیم را تأیید می‌کند. در بیمارستان «الوند» غده‌ای یک و نیم کیلویی از بدن سعید خارج می‌شود؛ ولی طولی نمی‌کشد که مجدداً عود می‌کند. پزشکان اظهار عجز می‌کنند. غم و ناامیدی سراسر وجود سعید، برادر و مادرش را که همراه او هستند، می‌گیرد؛ ولی شبانگاهان اتفاقی می‌افتد که زمینه حادثه‌ای می‌شود که بعدها در زندگی این خانواده تأثیر بسزایی می‌گذارد.</b></font></font></span><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">در عالم خواب به مادر سعید مکانی معرفی می‌شود که تا به‌حال اسمش را هم نشنیده است. صبح که از خواب برمی‌خیزد، از اطرافیان در بیمارستان سراغ مسجدی می‌گیرد <font size="4"><font color="blue">به‌نام «مسجد جمکران» و می‌فهمد جمکران میعادگاه عاشقان گل نرگس است.</font></font></font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">وی پس از آشنایی مختصر با مسجد مقدس جمکران؛ بلافاصله دست بچه‌هایش را می‌گیرد و رهسپار قم می‌شود. آنان بعد از ظهر سه شنبه وارد جمکران می‌شوند و برای اسکان، توسط خادمان به یکی از اتاق‌ها راهنمایی می‌شوند. اعمال مسجد را یاد می‌گیرند و با عشق و علاقه و امید، شروع به انجام آن‌ها می‌کنند.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">شور و عشق همراه دعا و نیایش هزاران عاشق دلباخته وی را مشتاق‌تر می‌کند، تا دست توسل به سوی مولای عاشقان و سرور دل‌ها گل فاطمه علیها السلام دراز می‌کند: «خدایا به حق کسی که در این مسجد، مردم به امید لقایش جمع شده‌اند...»</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="magenta">و فردا صبح ...</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="magenta">... سعید، دیگر بیمار نیست ...</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black"><u>سعید، شفای خود را چنین بیان می‌کند:</u></font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">درست، ساعت سه بعد از نیمه شب بود که در عالم رؤیا دیدم نوری از پشت دیوار ساطع شد و به‌طرف من به راه افتاد . او یک انسان بود؛ ولی من از او فقط نور خیره‌کننده‌ای می‌دیدم که آهسته آهسته به من نزدیک می‌شد. ابتدا مضطرب شدم؛ سعی کردم برخود مسلط شوم. هنگامی که نور به من رسید، به ناحیه سینه و شکم من اصابت کرد و برگشت.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">از خواب بیدار شدم و چیزی متوجه نشدم. باز هم خوابیدم. صبح که از خواب برخاستم سعی کردم خود را به عصایم نزدیک کنم و عصا را بردارم. ناگاه متوجه شدم بدنم سبک شده و آن حالت درد شدید به کلی از من رفع شده است.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">در آن وقت متوجه شدم شفا یافته‌ام و آن نور، وجود مقدس حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="magenta">سعید با مادر و برادر خود، سه شب در زائرسرای مسجد اقامت کردند.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">شب سوم که شب جمعه بود، عنایت دیگری شد که این بار در بیداری انجام پذیرفت. متن واقعه از زبان سعید:</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">شب جمعه، در اطاق شماره هشت نشسته بودم و مادرم مشغول تلاوت قرآن بود که احساس کردم شخصی کنارم نشست و برایم رهنمودها و دستورالعمل‌هایی بیان فرمود.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">چون سخنانش تمام شد، برگشتم و کسی را ندیدم. از مادرم پرسیدم: «مادر با من بودی» گفت: <font color="magenta">«من قرآن می‌خواندم؛ با تو نیستم».</font> آن موقع، پتو را بر سرم کشیدم و هرچه به مغزم فشار آوردم که مطالب آن شخص را به خاطر بیاورم، چیزی به یادم نیامد.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">روز جمعه، سعید و مادرش به تهران باز می‌گردند و به بیمارستان الوند مراجعه می‌کنند. پس از عکس‌برداری معلوم می‌شود سعید، صحیح و سالم است و از غده بدخیم سرطانی هیچ خبری نیست.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">و پزشکان مات و مبهوت، به عکس‌ها خیره می‌شوند ....،باورکردنی نیست.</font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">تصاویرسعید، پروندهای پزشکی او وکسانی که او را پیش از بیماری و پس از آن دیده‌اند ،خادمانی که او را به اتاق، راهنمای کردند و پس از شفا با اشک و شوق، او را در برگرفته‌اند، هنوز و هنوز هم موجود هستند . </font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">[مجله شماره ۶ : - تشرف یافتگان] </font></span></font></b><br />
<b><font size="3"><span style="font-family: microsoft sans serif"><font color="black">امان :: شهریور ۱۳۸۶، شماره ۶</font></span></font></b></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum120.html">نثر-داستان-حکایت</category>
			<dc:creator>رضاشایان</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260749.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>تشرف دختری مسیحی</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260748.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:25:57 GMT</pubDate>
			<description>تشرف دختری مسیحی 
در کتاب داستانهای حج می نویسد:  
به نقل از داستانها و پندها: 
دانشجویی مسملان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد، 
حسن اخلاق و برخورد...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="#990000">تشرف دختری مسیحی</font></font></span><br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif">در کتاب داستانهای حج می نویسد: </span></font><br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif">به نقل از داستانها و پندها:</span></font><br />
<div style="text-align: center;"><font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">دانشجویی مسملان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد،</font></span></font><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکایی به او محبت خاصی پیدا کرد،</font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">در حدی که پیشنهاد ازدواج با او نمود.</font></font></span><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">دانشجو به او گفت:</font></span></font><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">اسلام اجازه نمی دهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم مگر اینکه مسلمان شوی،</font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">دانشجو به دنبال این سخن کتابهای اسلامی را در اختیار او گذاشت، </font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسملان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.</font></font></span><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">سفری پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانی بود که حرف از حج در میان بود، شوهر به همسرش گفتک</font></span></font><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">ما در اسلام کنگره عظیمی به نام « حج» داریم، خوبست اسم نویسی کنیم و در حج امسال شرکت نماییم.</font></span></font><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند،</font></span></font><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">در مراسم حج روز شلوغ عید قربان زن در سرزمین مننی گم شد،</font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">هر چه تلاش کرد و گشت شوهرش را نجست، </font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">خسته و کوفته و غمگین همچنان به دنبال شوهر می گشت تا اینکه به یادش امد در مکه کنار کعبه شوهرش می گفت:</font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">ما امام زمان داریم که زنده است و پنهان است.</font></font></span><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">توسل به امام زمان جست و عرض کرد:</font></span></font><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">ای امام بزرگوار و پناه بی پناهان، مرا به همسرم برسان.</font></font></span><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">هنوز سخنش تمام نشده بود، دید شخصی به شکل و قیافه عربی، </font></span></font><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black">نزد او آمد و به او گفت: چرا غمگین هستی؟</font></font></span><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">او جریان را عرض کرد.</font></span></font><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بیا شوهرت همین جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را دید و اشک شوق ریخت ولی دیگر آن عرب را ندیدند.</font></span></font><br />
<br />
<font size="4"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font color="black">آن بانو در جریان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولی عصر او را به شوهرش رسانده است</font></span></font></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum120.html">نثر-داستان-حکایت</category>
			<dc:creator>رضاشایان</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260748.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>سال ۱۳۵۱ ش. بود.</title>
			<link>http://forum.patoghu.com/thread260747.html</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:25:53 GMT</pubDate>
			<description>*سال ۱۳۵۱ ش. بود. * 
*در یکی از شب های جمعه گرم تابستان مثل همیشه به مسجد جمکران رفتم. * 
*جلو ایوان مسجد قدیمی داخل دکّه مخصوص صدور قبوض، * 
*کنار...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>سال ۱۳۵۱ ش. بود. </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>در یکی از شب های جمعه گرم تابستان مثل همیشه به مسجد جمکران رفتم. </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>جلو ایوان مسجد قدیمی داخل دکّه مخصوص صدور قبوض، </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>کنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ خادم مسجد ـ نشستم. نماز مغرب و عشاء تمام شد. </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>جمعیت کم و بیش به داخل مسجد مشرف می شدند. </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>در این هنگام، </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>نگاهم به زنی افتاد که پسر بچه ای را در بغل گرفته بود. </b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>دختری حدود ۱۲ ساله نیز همراهش بود.</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>زن با قدم های مردد به دکه نزدیک شد. سلام کرد. جوابش را دادم و گفتم :</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ بفرمایید. امری داشتید؟</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>به پاهای پسرش اشاره کرد و گفت:</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ فلجه ! نذر کردم اگه امام، بچه ام را امشب شفا بده پنج هزار تومان بدم. حالا می خوام اول هزار تومان بدم! اشکال نداره؟</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>حاج ابوالقاسم خندید و گفت:</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ خانم اومدی امتحان کنی؟</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ پس چه کار کنم؟</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ دلت قرص باشه. نقدی معامله کن!</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>زن هنوز مردد بود. کمی فکر کرد و بعد گفت:</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ خیلی خوب قبوله!</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>سپس پنج هزار تومان از لای کیفش بیرون آورد و به حاج ابوالقاسم داد. او نیز قبضی به همان مقدار از دفترچه قبوض جدا کرد و مقابل آن زن روی گیشه گذاشت. زن قبض را گرفت و رفت. آخر همان شب فرا رسیده بود. من قضیه را فراموش کرده بودم . بار دیگر چشمم به همان زن و کودک و دخترش افتاد که به سمت دکه می آمدند. مقابل ما که رسیدند شروع کردند به دعا و تشکر کردن:</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ خدا به شما طول عمر بده حاج آقا…!</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ چی شده خانم؟</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ این بچه، اول شب که آمدم خدمتتان، توی بغلم بود.</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>پاهای بچه رانشان داد و افزود:</b></font></font></span><br />
<span style="font-family: Microsoft Sans Serif"><font size="4"><font color="black"><b>ـ خوب شد. به خدا خوب شد. حالا دیگه راحت راه می ره. شما را به خدا مردم نفهمند! کسی نفهمد! آن وقت …. !</b></font></font></span><br />
منبع: کرامات المهدی ، واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران ، ص ۸ و ۹</div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://forum.patoghu.com/forum120.html">نثر-داستان-حکایت</category>
			<dc:creator>رضاشایان</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://forum.patoghu.com/thread260747.html</guid>
		</item>
	</channel>
</rss>

