دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت : ‌ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت [1]


به این ترتیب شبان عاشق، عشق خود را به معبود خویش در چارق دوزی، و شانه بر سرش زدن، جامه اش را شستن، شپش ها را کشتن،‌ شیر پیش او آوردن، دست و پای او را بوسیدن و ... ابراز می داشت و خلاصه همه چیز خود را فدای او می کرد، او نمی دانست که خدا بدان ها محتاج نیست. موسی با خشم به او گفت : «با کی هستی ؟»
گفت با آن کس که ما را آفرید این زمین و چرخ از او آمد پدید [2]

موسی گفت :‌ «چرا سخن کفر می گویی،‌ بوی بد کفر تو جهان را گندیده کرد، آنچه گفتی نیاز و لایق خودت هست نه سزاوار خداوند.»
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را [3]

و سپس می افزاید اگر آتش قهر الهی بر جانت نیفتاده پس این دود چیست که از گفتار کفر آمیزت سر می زند !؟ خدا از آنچه می گویی بی نیاز است و احتیاج صفت بنده است نه خدا.
دوستی ِبی خرد خود دشمنی است حق تعالی زین چنین خدمت غنی است [4]

اگر برای بنده ی خاص خدا که مظهر اوست و خدا خود گفته است : «او من هستم و من او» (یعنی اتحاد ظاهر و مظهر از جهت وحدت نوری که معنی انالحق همین است) این سخن را گویی نیز زننده و زشت و نارواست.
بی ادب گفتن سخن با خاص ِحق دل بمیراند،‌ سیه دارد ورق [5]

گفتن این کلمات درباره ی خداوند که هیچ چیز مانند او نیست موجب خشم خداست.
شبان شرمسار و دل شکسته نالید :
گفت ای موسی دهان دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت [6]


در این وقت از خدا به موسی وحی رسید که چرا بنده ما را از ما کردی جدا ؟
وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ی ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام
در حق ِاو مدح و در حق تو ذم در حق ِاو شهد و در حق ِتو سم [7]


هر کس بر ساختار وجودی و منش شخصی خود سخنی می گوید که به نظر او ستوده است در حالی که در نظر دیگری ممکن است ناستوده باشد. بنابراین هیچ کس نمی تواند امری را برای دین و اعمال دینی و الفاظی که بر خدا و مقدسات می نهد و نیز برای هر نوع عقیده و بیان ملامت کرد. چه اساس دین آزادی و برابری و برادری جهانی است. تنها وظیفه ی هر انسان خودیافته،‌ تعلیم و تربیت و توجه و ارشاد است به اینکه آدمیان خود از عقل و قلب خویش یاری جویند، ‌نه از طریق دیکتاتوری، زندان، ‌و نه هیچ امر دیگر، ‌مگر در جهت جود و احسان به او، که خواست خداست.
من نکردم امر تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم [8]
ما زبان را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگر خاضع بُود گرچه گفت لفظ نا خاضع رَوَد
زانکه دل جوهر بود گفتن عَرَض پس طفیل آمد عرَض، جوهر غرض