روح مجرد[زندگی نامه سید هاشم حداد]
روح مجرد[زندگی نامه سید هاشم حداد]
بسم الله الرحمن الرحيم
مدخل
هُوَ العَليمُ الحَكيمُ
اي نور مطلق! و اي روح مجرّد! اي حَدّاد! تو پيوسته دريائي بودي كه بر طالبان حقيقت و پويندگان
سُبُل سلام، از سرشاري و فَيَضان و مَلآن خود ريزش مينمودي!
امواج اين درياي ژرف و بيكرانه، توحيد و معرفت بود؛ و مواليد و فرآوردههاي آبهاي فراوان آن،
حجّت و برهان، روشنائي و ايقان، كشف و شُهود، و بصيرت و إتقان (كه چون دريا موج ميزد و با آن،
نور و علم، روشني و ايضاح، بينائي و عرفان نمودار ميشد و واقعيّتش را بر جويندگان راه حقّ و
سالكان سبيل فناء و اندكاك در ذات اقدس احديّت نشان ميداد).
حِلم و بردباري، صبر و شكيبائي، تحمّل و استقامت، و تمكّن در شدائد و مصائب، در حكم دو كناره و
دو ساحل اين شطّ وسيع و درياي عريض بود كه حافظ و نگهبان و پاسدار و مرزبان اين درياي موّاج
و پرخروش و سرشار از علمت بود كه نميگذاشت آبها بيرون بريزد، و كثرت علم طغيان كند، و زمام
از دست برود، و گفتاري يا كلامي را مافوق طاقت اهل عالم بر آنان تحميل نمايد.
و آنچه در زمرة جواهرات و اشياء نفيسه و درّ و مرجان و مرواريد اين دريا به شمار ميآمد و گوهر
گرانبهاي حاصل اين بحر عميق بود، همانا تقوي و طهارت و نور و عرفان بود كه بر جهان انسانيّت
به عنوان صافيترين ارمغان ملكوتي ارزاني ميشد.
فَالسَّلامُ عَليكَ يَومَ وُلِدْتَ وَ يَومَ مُتَّ وَ يَومَ تُبْعَثُ حَيًّا.
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحِيمِ
اللَهُ نُورُ السَّمَـ'وَ'تِ وَ الاْرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَو'ةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنـَّهَا كَوْكَبٌ
دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَـ'رَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لاَ شَرْقِيَّةٍ وَ لاَ غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِي´ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ
عَلَي' نُورٍ يَهْدِي اللَهُ لِنُورِهِ مَن يَشَآءُ وَ يَضْرِبُ اللَهُ الاْمْثَـ'لَ لِلنَّاسِ وَ اللَهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن
تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ و يُسَبِّحُ لَهُ و فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ ا لاْ صَالِ * رِجَالٌ لاَ تُلْهِيهِمْ تِجَـ'رَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ
اللَهِ وَ إِقَامِ الصَّلَو'ةِ وَ إِيتَآءِ الزَّكَو'ةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الاْبْصَـ'رُ * لِيَجْزِيَهُمُ اللَهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا
وَ يَزِيدَهُمْ مِن فَضْلِهِ وَ اللَهُ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ.[1]
هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَي حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ، وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ، وَاسْتَلاَنُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَ أَنِسُوا بِمَا
اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَصَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاْعْلَي. أُولآئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِي أَرْضِهِ،
وَ الدُّعَاةُ إلَي دِينِهِ، ءَاهِ ءَاهِ، شَوْقًا إلَي رُؤْيَتِهِمْ![2]
«امواج علم بر اساس حقيقت ادراك و بصيرت بر آنها هجوم برد و به يكباره آنانرا احاطه نمود؛ و
جوهرة ايمان و يقين را به جان و دل خود مسّ كردند؛ و آنچه را كه خوشگذرانها سخت و ناهموار
داشتند، نرم و ملايم و هنجار انگاشتند؛ و به آنچه جاهلان از آن در دهشت و ترس بودند اُنس گرفتند.
فقط با بدن خاكي خود همنشين دنيا شدند، با روحهائي كه به بلندترين قلّه از ذِروة قدس عالم ملكوت
آويخته بود. ايشانند در روي زمين جانشينان خدا، و داعيان بشر بسوي دين خدا.
آه آه، چقدر اشتياق زيارت و ديدارشان را دارم!»
بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَـ'هَدُوا اللَهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَن قَضَي' نَحْبَهُ و وَ مِنْهُم مَن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا
تَبْدِيلاً.[3]
يادنامة ارتحال إنسانُ العَينِ وَ عَينُ الاءنسانِ الَّذي لَم يَأْتِ الزّمانُ بمِثلِه، العارِفُ الكاملُ المُتَحقِّقُ بحَقيقَةِ
العبوديّة، نُقطَةُ الوَحدَةِ بَينَ قَوْسَيِ الاحَديّةِ وَالواحِديَّة: حضرت آقاي حاجّ سيّد هاشم موسوي حدّاد در 12
ماه مبارك رمضان 1404 هجريّة قمريّه.
( 12 ماه مبارك رمضان 1404 ) (تاريخ كتابت اوّل محرّم 1405[4])
ّّديباچه
بِسم اللَهِ الرَّحمَن الرَّحيمّ
وَ لَمْ يَزَلْ سَيِّدِي بِالْحَمْدِ مَعْرُوفا وَ لَمْ يَزَلْ سَيِّدِي بِالْجُودِ مَوْصُوفا (1)
وَ كَانَ إذْ لَيْسَ نُورٌ يُسْتَضَآءُ بِهِ وَ لاَ ظَلاَمَ عَلَي ا لاْ فَاقِ مَعْكُوفا (2)
فَرَبُّنَا بِخِلاَفِ الْخَلْقِ كُلِّهِم وَ كُلِّ مَا كَانَ فِي الاْوْهَامِ مَوْصُوفا (3)
وَ مَنْ يُرِدْهُ عَلَي التَّشْبِيهِ مُمْتَثِلاً يَرْجِعْ أَخَا حَصَرٍ بِالْعَجْزِ مَكْتُوفا (4)
وَ فِي الْمَعَارِجِ يُلْقِي مَوْجُ قُدْرَتِهِ مَوْجًا يُعَارِضُ طَرْفَ الرُّوحِ مَكْفُوفا (5)
فَاتْرُكْ أَخَا جَدَلٍ فِي الدِّينِ مُنْعَمِقًا قَدْ بَاشَرَ الشَّكُّ فِيهِ الرَّأْيُ مَأْوُوفا (6)
وَ اصْحَبْ أَخَا ثِقَةٍ حُبًّا لِسَيِّدِه وَ بِالْكَرَامَاتِ مِنْ مَوْلاَهُ مَحْفُوفا (7)
أَمْسَي دَلِيلَ الْهُدَي فِي الاْرْضِ مُبْتَسِمًا وَ فِي السَّمَآءِ جَمِيلَ الْحَالِ مَعْرُوفا (8)[5]
1 ـ لايزال و پيوسته در ازل آقاي من و مولاي من، به محمود بودن و مورد حمد و ستايش قرار
گرفتن معروف بود؛ و پيوسته از ازل آقاي من به صفت جود و عطا و انفاق بر عالم كائنات موصوف
بود.
2 ـ و ذات اقدسش قديم بود و وجود داشت در وقتيكه نوري نبود تا از پرتو آن روشني گرفته شود، و
ظلمتي نبود تا بر آفاق، زنگار قيد و عدم را بگسترد.
3 ـ بنابراين، پروردگار ما به خلاف جميع مخلوقات است، و به خلاف آنچه كه در دائرة فكرت و وهم
و انديشه به وصف درآيد.
4 ـ و كسيكه بخواهد بنا بر سبيل تشبيه، مِثلي و مانندي براي وي بجويد، با خستگي و واماندگي باز
گردد در حاليكه دو كتف بالهاي تفكّرش به بند عجز و ناتواني بسته شده است.
5 ـ و در بلنديهاي معرفت او، موج قدرتش چنان موجي ميافكند و پرتاب ميكند كه ديدگان روح و
روان آدمي را كور كرده و جلوي بينش او را ميگيرد.
6 ـ فلهذا تو از افرادي كه در دين جدل ميكنند و در اوهام خود فروميروند و پيوسته با شكّ و ترديد
و با رأي و انديشة خراب و معيوب نظاره مينمايند كناره بگير و ايشان را در وادي ضلالت و
گمراهيشان به بوتة نسيان بسپار و در زير خاك فراموشي دفن كن.
7 ـ و با افرادي كه به جهت شدّت مودّت و عشق و محبّت آقا و سيّد و سالارشان: خداي متعال، داراي
مقام امانت و وثاقت شدهاند و به كرامات ازليّه و عنايات ملكوتيّة مولايشان محفوف گرديدهاند،
مصاحبت نما و همنشين باش و آنان را يار مهربان و رفيق شفيق خود بنما.
8 ـ آن افرادي كه در روي زمين با بشاشت وجه و انشراح صدر و تبسّم روحي ملكوتي، دليلان به
سوي راه هدايت و نجاح و نجات و فلاحند؛ و در آسمان به نيكوئي حال و جمال عقائد و معارف و
ملكات مشهور و معروف ميباشند.
مقدمه
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم
وَ صَلَّي اللَهُ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّاهِرينَ
وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدا´ئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ ا لاْ نَ إلَي يَوْمِ الدّينِ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاَّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم
حَسْبُنا اللَهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ نِعْمَ الْمَوْلَي وَ نِعْمَ النَّصير
يكي از شاگردان مكتب اخلاقي و عرفانيِ فريد عصر و حسنة دهر، عارف بيبديل و موحّد بينظير،
سيّد العلمآءِ العامِلين أفضل الفقهآءِ والمجتهدين مرحوم آية الله العظمي حاج سيّد ميرزا علي آقاي
قاضي قدَّس اللهُ تُربتَه المُنيفة؛ مرحوم سيّد جليل و عارف نبيل اهل توحيد بحقّ معني الكلمة حاجّ سيّد
هاشم موسويّ حَدّاد أنارَ اللَهُ شَـَابيبَ قبرِهِ الشّريفِ مِن أنوارِه القاهرَةِ القُدسيَّة ميباشد، كه از قديميترين
تلامذة آن آيت إلهي محسوب، و از قدرتمندترين شاگردان وي در سلوك راه تجريد و در نورديدن و
پشت سرگذاشتن عالم ملك و ملكوت و نشـآتِ تعيّن، و ورود در عالم جبروت و لاهوت، و اندكاك
محض و فناي صرف در ذات احديّت حضرت حقّ جلّ و علا ميباشد.
الْحَدّادُ وَ ما أدْراكَ مَا الْحَدّادُ؟!
ذكر و ياد حضرت حاج سيّد هاشم حدّاد در كلمات علاّمه آية الله طباطبائي و آية الله حاج شيخ عبّاس
قوچاني و علاّمة لاهيجي انصاري
حقير قبل از تشرّف به نجف اشرف و آستان بوسي حضرت موليالموحّدين أميرالمؤمنين عليه صلواتُ
الله و مل´ئكتِه أجمعين، اوقاتي كه در بلدة طيّبة قم از محضر پر فيض حضرت استاد علاّمه آية الله
طباطبائي قدّساللهُ نفسَه بهرمند ميشدم، گهگاهي حضرت ايشان نامي از آقاي سيّدهاشم ميبردند كه از
قدماي تلامذة مرحوم قاضي است و بسيار شوريده و وارسته است و در كربلا سكونت دارد، و مرحوم
قاضي هر وقت به كربلا مشرّف ميشوند، در منزل ايشان سكونت ميگزينند.
اين ببود تا خداوند توفيق تشرّف بدان آستان را مرحمت فرمود؛ و حقير در نجف اشرف به توصية
حضرت استاد علاّمه، در امور عرفاني و الهي فقط با حضرت آية الله حاج شيخ عبّاس قوچاني أفاضَ
اللهُ تربتَه مِنْ أنواره، حَشر و نَشر داشتم و ايشان گاهي نامي از حضرت آقاي حدّاد ميبردند؛ و بعضي
از رفقا كه تلامذة مرحوم قاضي بودند مخصوصاً بعضي از مسافرين و زائرين، در محضر آية الله
قوچاني نامي از ايشان برده و احوالپرسي مينمودند؛ و ايشان هم ميفرمودند: در كربلا هستند و
الحمدللّه حالشان خوب است.
و چون ما در نجف بوديم و به درس و مباحثه مشغول، لهذا براي زيارت مرقد مطهّر حضرت سيّد
الشّهدا عليه السّلام فقط در بعضي از ليالي جمعه و يا بعضي از مواقع زيارتي بود كه به كربلا
ميآمديم و همان شب و يا فرداي آن روز برميگشتيم؛ و ديگر مجالي براي پيجوئي و ملاقات آقاي
حدّاد نبود.
اين مدّت قريب هفت سال بطول انجاميد؛ تا روزي در صحن مطهّر، يكي از تلامذة مرحوم قاضي به
نام: علاّمة لاهيجي انصاري كه براي زيارت مشرّف شده بود و با حضرت آية الله حاج شيخ عبّاس در
وسط صحن ملاقات كرده و ديده بوسي كردند ـ و من هم در آنوقت در معيّت ايشان بودم ـ در ضمن
احوالپرسيها و مكالمات، از حضرت آقاي سيّد هاشم نام برد و احوالپرسي نمود؛ و در ميان سخنان
خود گفت:
«مرحوم قاضي خيلي به ايشان عنايت داشت، و او را به رفقاي سلوكي معرّفي نميكرد؛ و بر حال او
ضَنَّت داشت كه مبادا رفقا مزاحم او شوند. او تنها شاگردي است كه در زمان حيات مرحوم قاضي
موت اختياري داشته است؛ بعضي اوقات ساعات موت او تا پنج و شش ساعت طول ميكشيد.
و مرحوم قاضي ميفرمود: سيّد هاشم در توحيد مانند سنّيها كه در سنّيگري تعصّب دارند، او در توحيد
ذات حقّ متعصّب است؛ و چنان توحيد را ذوق كرده و مسّ نموده است كه محال است چيزي بتواند در
آن خلل وارد سازد.»
از اين مكالمه و گفتگو مدّتي مديد نگذشت تا زيارتي حضرت أباعبدالله عليه السّلام پيش آمد و آن
زيارتي نيمة شعبان سنة 1376 هجريّة قمريّه بود كه حقير را توفيق زيارت حاصل و به كربلا مشرّف
شدم؛ و در آن سفر توفيق زيارت و دست بوسي حضرت آقاي حاج سيّد هاشم را پيدا كردم و تا بيست و
هشت سال تمام كه ايشان از دار فاني رحلت نمودند يعني در سنة 1404 روابط و صميميّت و ارادت
بنحو اكمل و أتمّ برقرار بود. و تا اين زمان كه هشت سال از ارتحال ايشان ميگذرد، پيوسته يادشان و
ذكرشان به مراتب بيشتر از پدر در افق خاطره مجسّم است. رَحْمَةُ اللَهِ عليه رَحمةً واسعَةً.
الحدّادُ و ما أدْراكَ ما الحدّادُ؟!
اين مرد بقدري عظيم و پر مايه بود كه لفظ عظمت براي وي كوتاه است؛ بقدري وسيع و واسع بود كه
عبارت وسعت را در آنجا راه نيست؛ بقدري متوغّل در توحيد و مندكّ در ذات حقّ متعال بود كه آنچه
بگوئيم و بنويسيم فقط اسمي است و رسمي؛ و او از تعيّن خارج، و از اسم و رسم بيرون بود.
آري، سيّد هاشم حدّاد كه حقّاً و واقعاً روحي فداه، مردي بود كه دست كوتاه ما به دامان بلند او نرسيد؛
و در اين مدّت مديد در مسافرتهاي همه ساله كه يك بار و بعضي اوقات دو بار اتّفاق ميافتاد و دو إلي
سه ماه طول ميكشيد و غالباً هم بنده در كربلا بودم و در منزل ايشان وارد بودم و جزو اطفال و
بچّههاي ايشان به حساب ميآمدم، ولي معذلك او رفت و ما هنوز خيره و شرمنده و سربه زير در
برابر آن علوّ و آن مقام و آن جلالت سرافكنده ماندهايم.
ايشان قابل توصيف نيست. من چه گويم دربارة كسيكه به وصف در نميآيد؛ نه تنها لا يوصَف بود،
بلكه لا يُدرك و لا يوصَف بود؛ نه آنكه يُدْرك و لايوصَف بود.
عدم قدرت مصنّف بر شرح احوال و بيان مدارج و معارج حدّاد
لهذا در نوشتجات حقير از او نامي به چشم نميخورد و شرح حالي به ميان نيامده است. حتّي در كتاب
«مهرتابان» كه يادنامة استاد بزرگوار حضرت آية الله علاّمة طباطبائي قدَّس اللهُ سرَّه ميباشد و در
آنجا از حالات حضرت قاضي مفصّلاً سخن به ميان آمده است و از احوالات بعضي از شاگردان و
حتّي اسم شاگردان متسلسِلاً آمده است، نامي از سيّد هاشم حدّاد نيست! چرا؟! و به چه علّت؟! براي
اينكه ايشان به قلم در نميآيد، و در خامه نميگنجد. او شاهباز بلند پروازي است كه هر چه طائر فكر
و عقل و انديشه اوج بگيرد و بخواهد وي را دريابد، ميبيند او برتر و عاليتر و راقيتر است. فَيَرْجِعُ
الْفِكْرُ خاسِئًا وَ البَصَرُ ذَليلاً وَ البَصيرَةُ كَليلَةً، فَتَبْقَي حَيْرَي لا تَعْرِفُ يَمْنَةً عَن يَسْرَةٍ وَ لا فَوْقًا مِن تَحْتٍ وَ
لا أمامًا مِن خَلْفٍ.
آخر چگونه كسي كه محدود به جهات و تعيّنات است توصيف روح مجرّد را كند، و بخواهد آن را در
قالب آورد و گرداگرد او بچرخد و او را شرح و بيان نمايد؟! در اينجا ميبينيم كه چقدر خوب و روشن
گفتار ملاّي رومي بر منصّة حقيقت مينشيند و مصداق خود را در خارج پيدا ميكند:
من به هر جمعيّتي نالان شدم جفت بدحالان وخوشحالان شدم
هركسي از ظنّ خود شد يار من وز درون من نجست اسرار من
سِرّ من از نالة من دور نيست ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستورنيست ليك كس را ديد جان دستور نيست[6]
و يا در آنجا كه ميفرمايد:
گرچه تفسير زبان روشنگر است ليك عشقِ بيزبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن ميشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
چون سخن در وصف اين حالت رسيد هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
عقل در شرحش چو خَر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وي رو متاب
از وي ار سايه نشاني ميدهد شمس هر دم نور جاني ميدهد
سايه خواب آرد ترا هم چون سَمَر[7] چون برآيد شمس، انْشَقَّ الْقَمَر
خود غريبي در جهان چون شمس نيست شمس جان باقئي كش أمْس نيست
شمس در خارج اگر چه هست فرد مثل او هم ميتوان تصوير كرد
ليك شمسي كه از او شد هست اَثير نبْودش در ذهن و در خارج نظير
در تصوّر ذات او را كُنج كو تا در آيد در تصوّر مثل او
و چقدر خوب و روشن فرمايش مولي الموالي حضرت أميرالمؤمنين عليه السّلام جا و محلّ خود را
نشان ميدهد كه:
صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاْعْلَي. أُولَ´ئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إلَي دِينِهِ. ءَاهِ
ءَاهِ، شَوْقًا إلَي رُؤْيَتِهِمْ!
«در دنيا و عالم طبيعت فقط با بدنهاي خاكي خود همنشيني و برخورد داشتند درحاليكه جانهاي آنها به
آسمان قدس و محلّ رفيع و عالي بسته بود. ايشانند فقط جانشينان خدا در روي زمينش و داعيان او به
سوي دينش. آه آه، چقدر مشتاق ديدار و زيارتشان هستم.»
سبب تأليف كتاب
امّا از آنجائي كه ولد ارشد و افضل و أعلم آية الله معظّم و حجّة الله مكرّم الهي، حضرت حاج سيّد
ميرزا علي قاضي أعلَي اللهُ مقامَه المُنيف: جناب محترم و سرور مكرّم حقير، فخر الفضلا´ءِ العِظام و
عِماد العَشيرة الفخام و سيّد البَررة الكِرام، ولد جسماني و روحاني آن فقيد: آقاي حاج سيّد محمّد حسن
قاضي طباطبائي تبريزي أدامَ اللهُ أيّامَ ظِلاله و بركاتِه، كتابي را بالنّسبة مفصّل و مشروح در احوالات
والد ارجمندشان: مرحوم قاضي در دست تأليف دارند و شايد بحمدالله و المنّه بزودي آمادة طبع و نشر
گردد، و در جلد دوّم اين مجموعه شرح حالات و ترجمة تلامذه و شاگردان آن بزرگمرد الهي آمده
است، و چندين بار با پيام شفاهي و اينك با رقيمة كريمة خود كتباً از حقير خواستهاند تا دربارة حضرت
آقا حاج سيّد هاشم حدّاد رضوانُ اللهِ تعالَي عَليه آنچه را كه ميدانم بنويسم و خدمت ايشان تقديم كنم؛
لهذا امتثالاً لامره كه در حقيقت امتثال امر مرحوم والدشان است، حقير بر آن شدم كه رسالهاي گرچه
مختصر باشد، آنهم آنچه در حدود فهم و ادراك حقير بوده است، در اينجا گردآورده و به ايشان و به
ارباب سلوك و معرفت تقديم كنم، مَع الاِعترافِ بالعَجْز و الاْءقرار بالقُصور.
وَ مَا تَوْفِيقِي´ إِلاَّ بِاللَهِ، عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ؛ وَ هُوَ خَيْرُ الْهادي إلَي سَوآءِ السَّبيل.
و شروع اين رساله در ساعت ضُحَي از روز سه شنبه پانزدهم شهر رجبالمرجّب سنة يكهزار و
چهارصد و دوازده هجريّة قمريّه، در بلدة طيّبة مشهد مقدّس رضوي عَلي شاهِدِها ءَالافُ التَّحيّةِ و
الاءكرام و السّلام و الاءنْعام تحقّق پذيرفت؛ و به نام روح مجرّد: يادنامة حاجّ سيّد هاشم حدّاد قُدّس سرُّه
ناميده شد.
وَ أنا العبد الحقير الفقير المسكينُ المُستكين
السّيّد محمّدٌ الحُسَين الحُسينيّ الطِّهرانيّ
عَفَا اللهُ عَن جرآئِمه
بسم الله الرحمن الرحيم
روح مجرد / قسمت سوم: تشرف به محضر حداد، سبب شهرت به حداد، عشق مرحوم حداد، خواب و
خوراک مرحوم حداد
بخش نخستين:
مقدّمة تشرّف و توفيق به محضر و ملازمت حضرت حدّاد
بِسم اللَه الرَّحمن الرَّحيم
وَ صَلَّي اللَهُ عَلَي سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ
وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيمِ
وَ هُوَ حَسْبُنا وَ نِعْمَ الْوَكيلُ نِعْمَ الْمَوْلَي وَ نِعْمَ النَّصيرُ
تَحَصَّنْتُ بِالْمَلِكِ الْحَيِّ الَّذِي لاَ يَمُوتُ، وَ اعْتَصَمْتُ بِذِي الْعِزَّةِ وَالْعَدْلِ وَ الْجَبَرُوتِ، وَ اسْتَعَنْتُ بِذِي
الْعَظَمَةِ وَ الْقُدْرَةِ وَ الْمَلَكُوتِ عَنْ كُلِّ مَا أَخَافُهُ وَ أَحْذَرُهُ.[8]
اللَهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ وَ زِدْ وَ بارِكْ عَلَي صاحِبِ الدَّعْوَةِ النَّبَويَّةِ، وَالصَّوْلَةِ الْحَيْدَريَّةِ، وَ الْعِصْمَةِ الْفاطِميَّةِ، وَ
الْحِلْمِ الْحَسَنيَّةِ، وَ الشَّجاعَةِ الْحُسَيْنيَّةِ، وَ الْعِبادَةِ السَّجّاديَّةِ، وَ الْمَـَاثِرِ الْباقِريَّةِ، وَ ا لاْ ثارِ الْجَعْفَريَّةِ، وَ الْعُلومِ
الْكاظِميَّةِ، وَ الْحُجَجِ الرَّضَويَّةِ، وَ الْجودِ التَّقَويَّةِ، وَ النَّقاوَةِ النَّقَويَّةِ، وَالْهَيْبَةِ الْعَسْكَريَّةِ، وَ الْغَيْبَةِ الإلَهيَّةِ.
اللَهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ، وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَ اجْعَلْنا مِنْ شيعَتِهِ وَ أعْوانِهِ وَ أنْصارِهِ.[9]
صَلِّ اللَهُمَّ عَلَي التَّجَلّي الاْعْظَمِ، وَ كَمالِ بَهآئِكَ الاْقْدَمِ، شَجَرَةِ الطّورِ، وَ الْكِتابِ الْمَسْطورِ، وَ النّورِ عَلَي
النّورِ في طَخْيآءِ[10] الدَّيْجورِ، عَلَمِ الْهُدَي، وَ مُجَلّي الْعَمَي، وَ نورِ أقْطارِ الْوَرَي، وَ بابِكَ الَّذي مِنْهُ يُؤْتَي،
الَّذي يَمْلاَ الاْرْضَ قِسْطًا وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْمًا وَ جَوْرًا.
مقدّمة تشرّف به محضر حضرت حدّاد
در ميان طلاّب و فضلا و علماي نجف اشرف اين قاعده برقرار است كه در ايّام زيارتي مخصوص
حضرت مولي الكَوْنَين أبي عبدالله الحسين سيّد الشّهداء عَليه و عَلي أبيه و اُمِّه و جَدِّه و أخيه و التِّسعةِ
الطّاهرةِ مِن أبنآئِهِ صَلواتُ اللهِ و سَلام مل´ئكتِهِ المقرَّبينَ و الانبيا´ءِ و المُرسَلينَ، مانند زيارت عَرَفه و
زيارت أربعين و زيارت نيمة شعبان، پياده از نجف اشرف به كربلاي مُعلَّي مشرّف ميشوند؛ يا از
جادّة مستقيم بياباني كه سيزده فرسخ است، و يا از جادّة كنار شطّ فرات كه هجده فرسخ است. جادّة
بياباني خشك و بيآب و علف است، ولي مسافرين زودتر ميرسند و يكروزه و يا دو روزه راه را طيّ
ميكنند؛ ولي جادّة كنار شطّ، جادّة ماشين رو نيست، جادّة پياده رو و مال رو است و انحراف نيز دارد
ولي بعوض سرسبز و خرّم است و از زير درختهاي خرما و نخلستانها عبور ميكند، و در هر چند
فرسخي يك خان و مُضيف خانة وسيع (مهمانخانة ساخته شده از حصير متعلّق به شيوخ أعراب كه در
آنجا تمام واردين را بطور مجّاني هر چقدر كه بمانند پذيرائي ميكنند) وجود دارد كه طلاّب روزها را
تا به شب راه ميروند و شبها را در آنجا بيتوته مينمايند، و معمولاً سفرشان از راه آب كه اين راه است
دو روز و يا سه روز طول ميكشد.
حقير را در مدّت اقامت هفت سالة در نجف اشرف جز دو بار توفيق تشرّف پياده به كربلا دست نداد؛
چون مرحومة والده در قيد حيات بودند، و گرچه از رفتن ممانعت نمينمودند ولي چون حقير در ايشان
آثار اضطراب ميديدم، خودم داوطلب براي راه پياده نميشدم. تا يكي دو سال مانده به آخرين زماني كه
در نجف بوديم، ديدم در ايشان آن اضطراب بواسطة آشنائي با خانوادههاي نجفي تا اندازهاي پائين آمده
است، فلهذا ايشان را با بعضي از مسافرين و زائرين ايراني كه بر ما وارد بودند، قبلاً به كربلا روانه
ساختيم و سپس خود با رفقا به راه افتاديم.
دو سفر پيادة حقير به كربلا در معيّت آية الله حاج شيخ عبّاس قوچاني
در هر دو سفر، حقير در معيّت حضرت آية الله حاج شيخ عبّاس قوچاني أفاضَ اللهُ علينا مِن رَحَماتِه
و بركاتِه بودم، و ايضاً جناب محترم آية الله مرحوم حاج شيخ حسنعلي نجابت شيرازي و جناب محترم
حجّة الاءسلام و المسلمين آقاي حاج سيّد محمّد مهدي دستغيب شيرازي اخوي كوچكتر مرحوم شهيد
دستغيب همراه بودند؛ و در سفر دوّم نيز يكي از طلاّب آشنا با آية الله قوچاني به نام سيّد عبّاس يَنگَجي
و يك نفر از ارادتمندان ايشان كه از رجال و معاريف طهران بود مصاحبت داشتند.
توضيح آنكه اين رَجُل معروف كه حقّاً مردي با صفا و پاكدل و عاشق خاندان ولايت است و الحمدللّه
هم اينك در قيد حيات است، در نجف اشرف كه به عنوان زيارت تشرّف حاصل نموده بود، به فقيد
سعيد آية الله حاج شيخ عبّاس گفته بود: من ميخواهم يك روز لباس عملگي در تن كنم و در آن هنگام
كه رواقها را چوب بست نموده و مشغول تعمير و گچكاري و آينه كاري بودند، در ميان عملهها بطور
ناشناس وارد و مشغول كار شوم، از صبح تا به غروب آفتاب.
آية الله حاج شيخ عبّاس كه وصيّ رسمي مرحوم قاضي در امر طريقت و اخلاق و سلوك إلي الله
هستند، وي را از اين عمل منع كردند و فرمودند: شما يك مرد معروف و سرشناسي هستي، و اين كار
زيبا و نيكو را هر چه هم پنهان كني بالاخره آشكارا خواهد شد و بر سر زبانها خواهدآمد؛ آنگاه غرور
و عُجبي كه احياناً براي شما اين عمل به بار ميآورد چه بسا ضررش بيشتر از منافع اين عمل پسنديده
باشد. و من اينطور صلاح ميبينم كه شما به عوض اين نيّت خير، اينك كه ايّام زيارتي مخصوصة نيمة
شعبان است پياده با ما به كربلا مشرّف شويد! اين كار را كسي نميفهمد؛ تازه اگر هم بفهمد، مثل آن
عمل سرو صدا ايجاد نميكند و عواقب وخيم روحي براي شما ندارد.
زيارت پياده به كربلا در نيمة شعبان 1376 هجريّة قمريّه
آن مرد محترم اين سخن را پذيرفت و آمادة سفر پياده براي كربلا شد. اين سفر صبح روز دوازدهم
شهر شعبان المعظّم سنة يكهزار و سيصد و هفتاد و شش هجريّة قمريّه بود كه سه روز و دو شب
بطول انجاميد و ما در عصر روز چهاردهم به كربلاي معلّي وارد شديم.
البتّه اين سفر پياده براي مردي كه از كارهاي سخت طلبگي به دور است و ناز پرورده و متنعّم بوده
است چه بسا مشكل بود؛ ولي از آنجائي كه حقيقةً از محبّين و شيعيان و مواليان است، لهذا نه تنها اين
راه صعب را همگام با سائر رفقا پيمود، بلكه از عشق و شوريدگي خاصّي برخوردار بود، و بسيار در
راه گريه ميكرد، و با خود اين غزل حافظ عليه الرّحمة را زمزمه مينمود:
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را كه سر به كوه و بيابان تو دادهاي ما را
شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا تفقّدي نكند طوطي شكرخا را
غرور حسن اجازت مگر نداد اي گل كه پرسشي نكني عندليب شيدا را
به خُلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنائي نيست سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشينيّ و باده پيمائي بياد دار محبّان بادپيما را
جزاينقدرنتوان گفت درجمالتو عيب كه وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
در آسمان چه عجب گر به گفته حافظ سماع زُهره به رقص آورد مسيحا را [11]
و برخي اوقات قدري از رفقا فاصله ميگرفت تا بيشتر به خود مشغول باشد، و راز و نياز و سوز و
گداز خود را خود بداند. اتّفاقاً از نيمة راه به بعد باران باريد و جادّة مال رو بدون اسفالت گل شده بود،
و اين مرد بدون هيچ محابا پايش در گل فرو ميرفت. تا تقريباً از يك فرسخي كربلا كه آثار شهر از
دور كم و بيش خود را نشان ميداد، كفشهاي خود را از پا در آورده و به هم گره زد و به اينطرف و
آن طرف گردن خود آويزان نمود.
و ما هم با همة رفقا و همراهان خاك آلوده با همان وضع بدون غسل زيارت يكسره به حرم انور
مشرّف شديم.
اين زيارت تقريباً كمتر از يك ساعت طول كشيد. و از آنجا به سوي قبر حضرت أباالفضل العبّاس
عليه السّلام آمده و با همان حال و كيفيّت آنحضرت را نيز زيارت كرديم. و چون يكي از رفقاي
كاظميني و بغدادي كه به نام حاج عبدالزَّهراء گَرْعاوي بود، شب را براي شام در مسافرخانه و
مسجدي كه وارد شده بود دعوت نموده بود، لهذا چون شب در آمد همة رفقا براي غسل زيارتِ شب
نيمه، به حمّام خيمه گاه در آمده، غسل نموده، و با همديگر حرمين مطهّرين شريفين را زيارت كرده، و
سپس در موعد حاج عبدالزّهراء گرد آمده و تا به صبح به إحياء و شب زندهداري و قرائت قرآن و
دعا مشغول، نماز صبح را در حرم مطهّر گزارده، و پس از طلوع آفتاب في الجمله استراحت و تمدّد
اعصابي نموده؛ و اينك همه حاضر براي انجام غسل زيارت روز نيمة شعبان و تشرّف به حرمين
شريفين شديم.
پس از اداي زيارت بطور كامل، فقط كسي كه عازم نجف بود، بنده در معيّت آية الله قوچاني بودم؛
چون آقا حاج شيخ حسنعلي نجابت و آقا حاج سيّد محمّد مهدي دستغيب از ايران براي زيارت آمده
بودند، و بنا بود با آن شخص محترم براي قبل از ماه مبارك رمضان خود را به شيراز و به طهران
برسانند؛ و آقاي سيّد عبّاس ميخواست عصر آنروز يا فردا به نجف مراجعت كند، بنابراين بنده با
حضرت آقاي حاج شيخ عبّاس عازم نجف بوده و به طرف محلّ سيّارات نجف حركت نموديم.





LinkBack URL
About LinkBacks








