يادگار نوشته

مرمي فشنگ كلاش را از پوكه جدا مي كردند و با باروت روي قطعاتي از چوب عباراتي نظير اسم خود و گردان و لشكر تابعه را مي نوشتند. بعد با كبريت باروت را آتش مي زدند. اثر آن روي چوب باقي مي ماند و يادگار نوشته زيبايي به دست مي آمد.
ني

در هورالهويزه كه نيزار فراوان بود، بچه ها با دقت ني هاي مناسب را مي بريدند و آن را سوراخ مي كردند و براي دل خود ني مي نواختند.
لعل شهيد

جنازه دوست شهيدم بين نيروهاي خودي و عراقي مانده بود. داوطلب شدم كه جنازه را عقب بكشم. سيم تلفن زياد داشتيم، سيم را به كمرم بستم و مسافتي را سينه خيز رفتم. قبلاً برادران برانكارد را به سيم بسته بودند. وقتي به جاي امني كه تلي از خاك داشت رسيدم، جنازه شهيد را به آنجا كشاندم و روي برانكارد قرار دادم و با سيم تلفن محكم بستم. بعد علامت دادم و بچه ها از آن سوي خاكريز شروع به كشيدن سيم و برانكارد كردند و به اين شيوه جسد را عقب آورديم و به دست خانواده اش رسانديم.
قرمزته، آبيته

در گردان توپ خانه معمولاً وسايل و ابزار بيشتري نسبت به ساير گردان هاي پياده وجود داشت. از جمله در هر واحدي يكي دو تا ماشين و موتورسيكلت پيدا مي شد. در جريان مسابقه هاي فوتبال بين تيم هاي استقلال و پيروزي، راننده ماشين وقتي توپ به استقلالي ها مي رسيد، فلاشرهاي قرمز رنگ ماشين را روشن مي كرد و فرياد مي زد: «قرمزته» و ديگري هم چراغ ترمز دستي يا روغن را كه آبي است، روشن مي كرد و مي گفت: «آبيته!»
طاق نصرت

پوكه هاي توپ موارد استفاده فراواني داشت. پوكه توپ ضدهوايي 57 را كه حدوداً 10 سانتي متر قطر و 40 سانتي متر طول دارد، براي بزرگداشت مقام شهدا به جاي گلدان به كار مي بردند. از پوكه هاي طلايي توپ 130 براي ساخت طاق نصرت، تزيين منطقه، نرده كشي، علايم راهنما و... استفاده مي كردند.
سُك سُك

در عمليات والفجر 8 نيروها در حين پيشروي به جايي رسيدند كه خاكريزي جلوي آنها قرار داشت. بايد سريع از خاكريز عبور مي كردند، اما نمي دانستند پشت خاكريز نيروهاي دشمن مستقر است يا نه. امين شريعتي فرمانده لشكر عاشورا به يكي از رزمندگان گفت: «مي تواني بروي دستت را به آن خاكريز بزني و برگردي؟» بسيجي كه از موضوع خبر نداشت سريع دويد و دستش را به خاكريز زد و برگشت. در اين اثنا، چون تيراندازي صورت نگرفت بچه ها فهميدند كه عراقي ها عقب كشيده اند، پس به پيشروي خود ادامه دادند.
زورخانه منطقه اي

قبضه آر.پي.جي. هفت تخته شنا بود و در گود زورخانه در چاله اي كه در كنار سنگر كنده بوديم به ورزش باستاني مي پرداختيم. از ميله چادرها به عنوان ميل هارتل و از قسمت پايين و جداشده شلوارهاي مندرس كه با سنگ آن را پر مي كرديم، وزنه و سنگ هارتل مي ساختيم و به دو سر لوله چادر مي بستيم و به اين ترتيب، صاحب زورخانه جبهه اي شديم.
دور باطل تانك

در خط پدافندي شلمچه بعد از كربلاي 5 دشمن شروع به پاتك كرد. يك تانك آنها به ما نزديك شد و از خاكريز كوچكي كه آنجا بود گذشت. يكي از رزمندگان با شجاعت تمام ميله اي را برداشت و به سرعت به طرف تانك حركت كرد و آن را در زنجير آن قرار داد. تانك با چرخش به دور خودش از حركت بازماند.
تسبيح مشتعل

بچه ها با خرج توپ 130 - كه به قطر مداد معمولي و طول 30 سانتي متر است - تسبيح مي ساختند. وسط اين خرج سوراخي وجود دارد. اين خرج ها به اندازه دانه هاي تسبيح برش مي خورد و با عبور دادن نخ از داخل سوراخ، تسبيح درست مي شد. البته كار خطرناكي بود، چون چند مرتبه تسبيح در دست بچه هاي سيگاري مشتعل شد.
پارچه و رنگ پلاكارد شهادت

مراسم شهادت يكي از دوستان در كردستان برگزار مي شد، اما پارچه و پلاكاردي در كار نبود. پارچه اش را با قانع كردن يكي از دوستان به در گذشتن از ملحفه سفيدي كه براي خود آورده بود تهيه كرديم. براي رنگ نيز يا بايد به شهر مي رفتيم كه وسيله اي در اختيار نداشتيم يا بايد مسير طولاني جاده خاكي محور حسن آباد - سنندج را پياده پشت سر مي گذاشتيم. خطاط به فكر افتاد كه مشكل خود را هر طور مي تواند حل كند. با استفاده از صمغ سبز درختان، رنگ سبز ساخت و با تخليه جوهر خودكار قرمز، رنگ قرمز درست كرد و به اين وسيله عبارت تبريك و تسليت شهادت هم رزم خود را نوشتيم و در پايگاه نصب كرديم.
بلندگوي كهنه و نو

هر چه بلندگو در خاكريز مي گذاشتيم تا نوار گوش بدهيم عراقي ها آن را هدف مي گرفتند. روزي يكي از بچه هاي تبليغات بلندگوي كهنه اي آورد و در معرض ديد دشمن قرار داد و بلندگوي نو و اصلي را جاي ديگري نهاد و نوار جديد آهنگران را پخش كرد و عراقي ها فقط بلندگوي كهنه را مي ديدند و مي زدند.
بُتُول تنهايي

سرپست از تنهايي مي ترسيدم. به فكر چاره افتادم. قوطي كمپوتي را پيدا كردم و يك حشره به نام بُتُول را كه نمي دانم به فارسي به آنچه مي گويند داخل آن انداختم و قوطي را سر بالا قرار دادم. حشره مي خواست از قوطي بالا بيايد ولي به علت صاف و ليز بودن بدنه قوطي نمي توانست و سُر مي خورد، به همين علت صداي عجيبي از خود بيرون مي داد و خيلي محكم جيرجير مي كرد. بچه ها به دستور فرمانده به گمان اينكه صدا از طرف خط دشمن است به آن سو شليك كردند و من هم از تنهايي خلاص شدم.
استخر شناور

در لشكر عاشورا يكي از بسيجيان منطقه ابهر به نام علي داوودي كه دبير تربيت بدني بود، قرار شد به ما آموزش شنا بدهد. استخر نداشتيم. او استخر متحرك را پيشنهاد كرد، به اين طريق كه در قسمتي از سد دز پل هاي شناور نفررو را به صورت استخر كنار هم قرار داد و بچه ها وسط آن به آموزش شنا پرداختند. اين طرح بعداً در جاهاي ديگر هم پياده شد و در امر آموزش ابتدايي شنا بسيار مثمرثمر بود.
استخر اختصاصي

در شيار كوچكي كه در منطقه محل استقرار ما وجود داشت، چشمه اي با آبي خنك و گوارا جريان داشت. با كمك بچه ها و با استفاده از سنگ و نايلون سد محكمي برابر آب بستيم و پشت آن استخر مناسبي براي شنا به وجود آورديم. روزهاي بعد كه براي آب تني به استخر خودساخته رفتيم، متوجه شديم دوستاني از گردان هاي ديگر استخر ما را كشف كرده اند و در آن مشغول شنا هستند. قيافه هايشان نشان مي داد كه از اهالي جنوب كشورند. بايد ثابت مي كرديم كه اين استخر مال ماست. به رفقا سفارش كردم وقتي آنها در آب شيرجه مي زنند، شما در حالي كه تا گردن در آب فرو رفته ايد دو قلوه سنگ را محكم به هم بكوبيد به نحوي كه دست هايتان ديده نشود. با اين كار صداي وحشتناكي زير آب به وجود آمد و همه رزمندگان جنوبي از ترس استخر ما را ترك كردند.
آلودگي صوتي

پدرم براي اينكه سربازها گوششان به صداي توپ و تانك عادت كند، ورق هاي حلب را روي هم مي انداخت و با سنگ روي آن مي كوبيد. صداي وحشتناكي از آن برمي خاست. ابتدا، نيروها كلافه مي شدند، ولي بعد عادت مي كردند و آمادگي بيشتري براي تحمل سر و صداي منطقه در آنها به وجود مي آمد.
آدمك نمايشگاه

بچه ها يك نمايشگاه درست كرده بودند و احتياج به يك آدمك داشتند. با كمك دوستان يك توپ لاستيكي را بر سر ميله اي فرو كرديم و دور آن را باند پيچيديم و روي آن را گچ گرفتيم. با سر نيزه دماغ و گوش و ديگر اعضا را درآورديم، بعد لباسي بر تن ميله كرديم، آن را در برانكارد گذاشتيم و ملحفه سفيدي روي آن كشيديم و به نمايشگاه رفتيم.
نذر زدن معبر بدون انفجار

تخريب، زدن و باز كردن معبر به دست تخريب چي، جز راز و نياز و ذكر و فكر حق نبود. نفسي فرو نمي رفت و فرا نمي آمد كه بوي وصل ندهد. تپشي نبود كه در تدارك تسليم نباشد، نگاهي نبود كه در كار وداع جهان خيره نگردد. با اين وصف، هنگام باز كردن معبر، نام خدا و رسول بدون درنگ گاه چهار ساعت تمام بر زبانشان جاري بود و همه اعضا و جوارحشان با هر سيخكي كه به زمين مي زدند و دانه مرگ و ميني كه از دل خاك بيرون مي كشيدند او را مي خواند؛ قطرات رحمت اشك از ضريح چشمانشان غبار فاصله را مي رُفت و راه رهايي را هموار مي كرد. نذر و نياز براي باز كردن معبر بي آنكه حتي يك انفجار صورت بگيرد و تخريب چي بتواند خطشكنان را به خط اصلي درگيري با دشمن هدايت كند كم كاري نبود و همه براي آن سر و دست مي شكستند. نذر مي كردند كه اگر به چنين توفيق عظيمي دست يابند در جبهه بمانند، تسويه نكنند يا به شكرانه در عمليات بعد معبر ديگري بزنند؛ نذري كه موجب مي شد گاهي شش ماه در منطقه بمانند و از رفتن به مرخصي خودداري كنند. بعضي ديگر با خودشان عهد و نذر مي كردند كه بعد از رسيدن به چنين مقامي تا به چندين رزمنده اعزامي آموزش تخريب مواد منفجره نداده اند به مرخصي نروند، يا تسويه نگيرند و چنين مي شد و چنان نيز مي كردند.
قضا نشدن نماز و سنگ چين كردن راه

فاصله حمام هاي صحرايي تا مقر و نياز بعضي از برادران به استحمام قبل از طلوع آفتاب و تاريكي مطلق در طول راه چند كيلومتري - شب هاي اوايل و اواخر ماه - كمترين نگراني و اضطرابي را كه برادران مقيد به فرايض به وجود مي آورد، گم كردن مسير و در پي آن نرسيدن به موقع به آب و قضاشدن نماز بود كه نزد آنها به سادگي نمي شد از آن چشم پوشي كرد. گاهِ چنين پيش آمدهايي بعضي از برادران چشم به امدادهاي غيبي داشتند و نذر مي كردند كه اگر از آنها توفيق فريضه صبح سلب نشود، همه راه و مسير حمام تا مقر را در فرصتي مقتضي سنگ چين كنند تا از آن پس، برادري به حال و روز ايشان دچار نشود. اينجا بود كه در آن ساعت صبح سر و كله خودرويي پيدا مي شد و مقصود حاصل!
قرآن هاي جيبي

سمت و سوي دفاع در جانبداري از حق تعالي و تلاش براي رسيدن به غايت بندگي و تسليم و رضا، جز به آويزه جان كردن آيات مقدور نبود. قرآن، اين حقيقت نازله، قبله اقبال به دين بود؛ آنكه بچه ها اول و آخر و ظاهر و باطن هر رطب و يابسي را از آن سراغ مي گرفتند؛ محرم همه ناگفته ها و ناشنيده ها، آشناي سابق و لاحق، مبنا و منطق همه حب و بغض ها و جاذبه ها و دافعه ها. هر كس پايش به جبهه مي رسيد، درِ ساكش را كه مي گشود، اول از همه اين قرآن بود كه برمي داشت و مي بوسيد و در دسترس قرارش مي داد؛ همان كه تا كسي غيبش مي زد، ردش را كه مي گرفتي، مي ديدي با اوست، در نقطه اي خلوت و چنان به هم پيچيده و در هم تافته كه گويي آيات بر او نازل مي شود؛ همان كه حتي خانه قبر را بعضي بي او نمي خواستند و وصيت مي كردند كه يار غار و مونس شب هاي تار و تنها رازدارشان، يعني قرآنشان را بالاي سر و بر مزارشان قرار بدهند، قرآني كه پس از شهادت از جست و جو در جيب هايشان به دست مي آمد و بعضاً تير و تركش خورده و آغشته به خاك و خون بود؛ همان قرآن هاي جيبي كيفي و زيپ دار ترجمه استاد الهي قمشه اي كه در جيب لباس هاي خاكي شان جاي مي گرفت يا به هر نحوي جايش مي دادند، با همان حروف به غايت ريز و كوچك؛ قرآن هايي كه گاهي يك گردان از يك نوعش را داشتند، در نذري كه به طمع عملياتي يا توفيقي، برادري كرده بود و بعد بچه ها تو خرجش انداخته بودند! بعضي مي آمدند از باب ارادتي كه به بعضي آيات داشتند يا بيشتر مورد استفاده و مراجعه شان بود مثل آيات مربوط به جهاد و مقابله با دشمن و آيات راجع به تقوا و خودسازي، از متن قرآني كه داشتند استخراج مي كردند و با خط خوش در دفتري به همان قطع جيبي بازنويسي مي كردند. با خودكار سبز كه علامت آرامش و باعث تلطيف روح بود، اِ عراب مي گذاشتند و حواشي صفحات را با سليقه و حوصله تزيين مي كردند. بعد اگر مي خواستند به قرآن مراجعه كنند به آن دفتر رجوع مي كردند. چقدر بعضي ها نقشه مي كشيدند كه بعد از شهادت صاحب آن دفترچه آن را به يادگار بردارند. گاهي هم به شوخي و جدي مي خواستند آن را از چنگشان در بياورند، چون فوق العاده جذاب، دلپذير و منحصر به فرد بود.
عهدنامه شفاعت و شهادت چهل مؤ من

در مجلسي كه همه دوستان در آن حضور داشتند و بيم اين بود كه هيچ وقت ديگر نتوانند اين طور همديگر را ببين ند، فرصت غنيمت شمرده و مطلبي تهيه مي شد كه مضمون آن قبول شفاعت در روز رستاخيز بود، بعد همه آن را دست به دست مي گرداندند و حاضران در جلسه، عباراتي مبني بر قبول و پذيرش اين قول و قرار مي نوشتند و امضا مي كردند. خصوصاً بچه هايي كه مدت ها در پي پيدا كردن برادران و دوستان خود بودند، تا چهل مؤ من گواهي بدهند بر ايمان و اسلام و راستي و درستي آنها؛ در نتيجه چنان كه در خبر است جزو آمرزيدگان باشند و خدا از تقصير آنها در روز قيامت بگذرد.
عهد اخوت

محبت و مودتي كه بين برادران حاكم بود، كار را به جايي مي رساند كه لحظه اي طاقت دوري از يكديگر را نداشتند و همه سعيشان اين بود كه حتي دم آخر هم ديده به ديده هم بدوزند و كنار هم باشند. به همين علت بود كه صيغه برادري خواندن رونق گرفته بود. بعضي براي تحكيم بيشتر اين روابط، مزيد بر برادر صيغه ايِ هم بودن و برخورداري از شفاعت و دعاي خير و گذشتن از حقوق برادري، بين خودشان عهدنامه اي مي نوشتند كه در صحنه نبرد و تا شليك آخرين گلوله و چكيدن آخرين قطره خونشان بر خاك، پشتيبان هم باشند و در مواقع فشار دشمن و هجوم مشكلات، دوشادوش همديگر پايداري كنند و سرسختي نشان بدهند، در خط پدافندي تا آخر بمانند، اگر يكي از ايشان مجروح شد ديگري او را به عقب ببرد و چنانچه به شهادت رسيد به پشت خط برساند؛ كه گاهي اين مسائل را در دفتر يادگاري يكديگر مي نوشتند و امضا مي كردند. عقد اخوت به معني اجتماعي و عمومي آن معمولاً در روز عيد غدير خم و به مناسبت تجديد بيعت حضرت رسول(ص) با مردم صورت مي گرفت. ممكن بود يك نفر در آن واحد با بيش از 20، 30 نفر عهد اخوت داشته باشد و بسا همه يا بعضي از آنها به شهادت رسيده باشند. در اين مراسم از فرماندهان لشكر و مسئولان نيز دعوت مي شد كه در مراسم حضور به هم رسانند. براي خواندن يا نوشتن صيغه عقد اخوت، بچه ها به دو صورت عمل مي كردند؛ بعضي دو تايي به گوشه اي خلوت مي رفتند و آرام به نحوي كه غير از خودشان فقط خدا مطلع باشد صيغه اخوت مي خواندند، عده اي ديگر هم براي محكم كاري از روحاني گردان خواهش مي كردند بين آنها صيغه جاري كند. برادران صيغه اي محرم اسرار هم بودند. با هم شرط مي كردند كه خدا دست هر كدام را گرفت و پيش خود برد، بگويد كه برادري هم دارد؛ بگويد با هم هستيم و تنها نرود؛ يا در صورت شهادت، به اذن خدا از هم شفاعت كنند. مهم تر از همه آنكه، در خواندن صيغه برادري با هم قرار مي گذاشتند و حتي اين قرار را مكتوب مي كردند كه از همه حقوقي كه يك برادر نسبت به برادر خود دارد، صرف نظر كنند و آن را ببخشند؛ جز حق شفاعت را.
شيوه استخاره

از روش هاي رايج استخاره، استخاره با قرآن بود؛ قرآن هاي كوچك زيپ داري كه جزو لوازم اوليه و ضروري شخصي بود و به ندرت رزمنده اي آن را از خود دور مي كرد.مراجعه به روحاني گردان يا مقر به صورت دسته جمعي و انفرادي، وقت و بي وقت براي تقاضاي استخاره و رفع حاجت و از جمله اينكه «حاج آقا بالاخره ما در اين امتحان قبول مي شويم يا نه» معمول منطقه و همه جايي بود و در صورتي كه دسترسي به حاج آقا دشوار بود بچه ها سراغ هم رزمان مخلص تر و مسن تر مي رفتند و به هر نحوي بود گردنشان مي گذاشتند كه براي آنها استخاره كنند.
دعا در دل آتش

بارها پيش مي آمد كه زير چهار، پنج ساعت آتش تهيه سنگين دشمن - طوري كه عده اي تصور مي كردند دشمن در آن منطقه عمليات كرده - افراد طبق معمول بعد از خواندن نماز و تعقيبات آن، مشغول برگزاري دعا و راز و نياز با خدا مي شدند؛ به نحوي كه واقعاً عاشوراي آقا امام حسين(ع)تداعي مي شد. بر اثر اصابت گلوله و لرزش سنگر فانوس بارها به زمين مي افتاد و بچه ها با اين حال دست از توسل به ائمه(ع)برنمي داشتند. در اين ميان، فقط افسوس مي خوردند كه چرا در عمليات شركت نداشته اند اما كمترين تزلزلي در دلشان راه نمي يافت و موجب نيمه كاره رها كردن دعا نمي شد. آنها آماده بودند سنگر، گور دسته جمعي آنها بشود.
خودسازي

كانال خودسازي عبادت بود و عبادت در نماز و نماز در نافله شب و آن مقام محمود تجلي مي يافت؛ جايي كه ممكن بود مسئول دير بجنبد و نيروهاي تحت امرش او را جا بگذارند؛ چنان كه بعضي از مسئولان گاهي آخرين نفري بودند كه به جمع نماز شب گزاران مي پيوستند. آنجا بود كه درمي يافتند مسئول چه دسته يا گروهان و گرداني شده اند! او براي اقامه نماز صبح برخاسته بود و بقيه براي خواندن نماز شب! كه مقدمه واجب و كنكور سراسري و شرط ورود به دانشگاه عشق و ايثار بود. بدون اين لوازم، به قول بعضي33، ترم اول مشروط مي شدي. از عبادات و ارتباطات بندگي و مولايي خاص جبهه و دوره دفاع، تعبيه جايي شبيه قبر و محل دفن بود، دور از چادر و سنگر و پنهان از انظار، بدين طريق كه به نوبت دو برادر صيغه اي داخل آن مي شدند و بعد از پوشاندن روي آن با وسايلي چون مقوا و پارچه از هم سؤ ال و جواب مي كردند و اين كار تداعي كننده شب اول قبر بود؛ تمرين و تجربه ذهني موت و خوف قبر و تنهايي و جدايي از جمعيت و نظير آن؛ چنان كه قبل از عمليات خيبر رايج بود. جاي خالي بچه ها در نيمه هاي شب چادر، كورسوي فانوس در دشت و آفتابه هاي آب پشت چادر و امثال آن از جمله شواهد و عوامل شناسايي اهل تهجد بود. از جمله آتچه موجب آب ديدگي پولاد وجود جامعه رزمنده بود، قناعت در حين قدرت بود؛ در دانستن و نخواستن، ترجيح رنج و ابتلاي خويش براي راحت دوست، خانواده، امت و نظام. چه بسيار كسان كه با دار و ندار جنگ ساختند و به پيام خانواده مبني بر آمادگي براي تأمين حداقل نياز مالي جواب رد دادند و تظاهر كردند به بي نيازي و مراعات كردند همه را غير از خودشان.
خواندن سوره هاي مستحب

قرائت سوره هاي مستحب قرآن بعد از هر نماز يوميه و خواندن سوره مباركه الرحمن در روز جمعه و سوره واقعه هر شب بعد از نماز مغرب و عشا يا قبل از خواب به صورت گروهي، از سنت هاي جاري جبهه و بچه هاي رزمنده بود.
حفظ حال دعا

رغبت به خواندن ادعيه و ميل به مناجات و زيارت ها كه در گرو تجانس با حال صاحب دعا و مفهوم و منظور بودن معاني و تعابير تعبيه شده در الفاظ بود، باعث مي شد اهل دل و دعا در هيچ وضعي از اين موهبت غافل نباشند. بين خود و خدايشان هم كه هيچ چيز و هيچ كس حايل نبود تا بخواهند ملاحظه و مراعات كنند و كراهتي به خرج بدهند. بنابراين از دعا (ولو در حد آب باريكه) هميشه بهره مند بودند. اگر هم عذري داشتند مؤ انستشان نمي گذاشت جدي بگيرند؛ چنان كه باران و سرما مانع خواندن زيارت عاشوراي بسياري در حسينيه نمي شد. در چنين مواقعي، زيارت را در سنگر و سوله و چادرشان برگزار مي كردند يا وقت رفتن به حسينيه با خودشان پتويي مي بردند كه هم عبايشان مي شد هم زيرانداز محل مرطوبشان. نهايتش اين بود كه ساده تر و سريع تر مي خواندند. حتي اگر از سوراخ حسينيه باران به داخل مي آمد كتري و لگن و پارچي زيرش مي گذاشتند، اما دعا و زيارت را تعطيل نمي كردند، چون جبهه بود و همين ارتباطات، همين خدا خداها و حسين حسين ها؛ كه هر چه بود و نبود و داشتيم و داريم، به بيان آقا، از اين محرم بوده است. اتفاقاً بعضي اوقات، آرام نبودن منطقه و شدت آتش دشمن يا وضعيت خاص طبيعي و تداركاتي، برادراني32 را به دعا وامي داشت كه گويي احساس نياز بيشتري مي كردند به اين رابطه.
چهل شبانه روز عبادت براي شهادت

در فاصله بين دو عمليات كساني بودند كه نذر مي كردند چهل شبانه روز معبودشان را به نحوي خاص عبادت كنند تا به فوز شهادت برسند. در مورد افرادي از ايشان واقعاً اين امر به وقوع مي پيوست؛ درست در روز چهلم و در محلي كه پيش بيني كرده بودند و مورد علاقه شان بود به شهادت مي رسيدند. افراد تازه داماد و متأهل هم اغلب نذر مي كردند كه خداوند به آنها فرزند پسر عنايت كند تا توفيق شهادت در راه خدا را نسل به نسل داشته باشند.
توفيق شركت در عمليات

كمتر رزمنده اي بود كه شش ماه در منطقه باشد و نذري نداشته باشد. از عمومي ترين نذرها اين بود كه بتوانند در عمليات حضور داشته باشند؛ به اين معني كه خداي ناخواسته خلافي از ايشان سر نزند و احياناً نقش منفي در جنگ نداشته باشند كه بين آنها با محبوب فاصله بيندازد. افراد ديگري هم بودند30 كه چهل شب دعاي توسل نذر كرده بودند تا بلكه بتوانند در عمليات آينده شركت كنند و به فيض عظيم شهادت برسند؛ كه موفق هم شدند و تعدادي31 از آنها به حق خود رسيدند. رزمندگاني هم بودند كه وقتي جراحتشان سنگين بود، عافيت خود را از خدايشان به قيمت حضور در عمليات ديگر مي خواستند. چنان كه يكي از برادران وقتي قرار بود دستش را به خاطر صدمه اي جدي كه از اصابت تركش ديده بود قطع كنند، با خداي خود عهد كرد كه اگر چنين نشود در عملياتي كه بنا بود در غرب انجام بشود، با پاي برهنه به عشق حضرت رقيه(س) شركت كند. چنين هم شد و او بعد از كسب صحت كامل به نذر خود عمل كرد.بعضي ها هم درست وقت عسر و حرج (مثل عبور از عرض اروندرود و در تيررس دشمن) نذر مي كردند كه مثلاً 5000 صلوات بفرستند.
تنبيه غيرمستقيم

الف) بوسه زدن بر پاي شاگرد در يكي از كلاس هاي عسكريان مربي آموزش پايگاه مالك اشتر،برادري از نيروهاي آموزشي بود كه بيش از حد شوخي مي كرد؛ ايشان هم مدام تذكر مي داد و او گوش نمي كرد. در حالي كه بعضي تصور مي كردند طاقتش طاق شده است، رو به شخص كرد و گفت: «بيا بيرون» همه بچه ها ساكت و منتظر برخورد تند او بودند. گفت: «پوتينت را دربياور» او هم اين كار را كرد. بعد گفت: «جورابت را هم دربياور» او هم جورابش را در آورد و در حالي كه همه بچه ها مضطرب بودند و سكوت مطلقي حاكم بود، عسكريان خم شد و پاي آن برادر را بوسيد و گفت: «شما را به خدا شوخي نكن!» ب) كادوي دكمه براي يقه باز اگر دكمه بالايي پيراهن كار - فرنج - كسي باز بود و برگ سينه نداشت، به لطايف الحيلي او را متوجه و متنبه مي كردند؛ يكي اينكه دكمه بالايي لباس خود را از قبل باز مي گذاشتند و در ضمن گفت و گوي با شخص آن را مي بستند، به نحوي كه او متوجه بشود و دكمه اش را ببندد. ديگر اينكه دو نفر با هم قرار مي گذاشتند در مقابل آن برادر كم ملاحظه، يكي از ايشان دكمه پيراهنش را باز بگذارد و ديگري رو به وي كند و بگويد: «مگر نگفتم دكمه پيراهنت باز است» يا بدون گفتن چيزي، دكمه هم رزم خود را ببندد تا او متوجه بشود. ديگر اينكه اگر دكمه پيراهن شخص افتاده بود، دكمه اي را كادو مي كردند و دو دستي به او تقديم مي كردند و مي رفتند، او هم متوجه قضيه مي شد. بالاخره اگر سوراخ جاي دكمه اش گشاد شده بود، او را با خود به خياطي مي بردند و به بهانه دوخت و دوز لباس خودشان، به كار او هم مي رسيدند. ج) اول اخلاق، بعد بازي وقتي در حين فوتبال كسي دستش به توپ مي خورد «هند» مي شد و به روي خود نمي آورد يا در واليبال دستش به تور مي خورد و چيزي نمي گفت، بدون آن هياهوهاي پشت جبهه و زد و خوردهاي معمول كه در شأن جبهه و بچه هاي رزمنده نبود كسي كه قضيه را مي دانست و ديده بود كه دست شخص به توپ يا تور خورده، آهسته به نحوي كه فقط او قضيه را بفهمد مي گفت: «اول اخلاق». اگر باز هم شخص اعتنا نمي كرد، ديگري مي گفت: «مثل اينكه دست كسي به تور خورد!» ديگر عبارت را تكرار نمي كرد و بقيه دوستان هم چيزي نمي گفتند؛ اگرچه به ندرت اين نحو برخوردها پيش مي آمد. د) از نگهباني برداشتن ترك كننده پست ساعات نگهباني كه از اول غروب تا سپيده صبح بود، به طور مساوي بين افراد تقسيم مي شد و اين توفيقي بود كه توفيق هاي ديگري را نيز به دنبال داشت؛ از خلوت و تنهايي و تفكر، تا راز و نياز و ذكر و قرآن و ارتباط با خدا. همين امر، پاسداري و نگهباني ساعات نيمه شب را دوست داشتني تر مي كرد و دست مسئولان را باز مي گذاشت تا براي بعضي تذكرها و يادآوري ها از فرصت و موقعيتي كه پست فراهم مي كرد استفاده كنند. در مورد برادري كه در شرايط صد در صد عادي محل نگهباني خود را چند لحظه ترك مي كرد، سخت ترين تنبيه منع از نگهباني بود. وقتي او را براي تنبيه از نوبت برمي داشتند، به مسئولان مراجعه و گريه كنان تقاضا مي كرد اين توفيق را بيش از اين از او سلب نكنند، يعني به اندازه كافي تنبيه شده است. البته فرماندهان هم با پي بردن به متنبه شدن او، نامش را به لوحه بر مي گرداندند. آنچه دست مسئولان را براي اين نوع تنبيه باز مي گذاشت، خيل برادران داوطلبي بود كه يا تا آن زمان نگهباني نداده بودند يا مايل بودند ساعات پست ديگران را هم قبول كنند. مي توان گفت عزيز شدن نگهباني تا حدودي در گرو به تأخير افتادن عمليات هم بود. وقتي بوي عمليات به مشام مي رسيد ديگر به هيچ طريقي نمي شد كسي را در عقب نگه داشت. البته نگهباني هميشه اختصاص به شرايط عادي نداشت. پست هايي هم بود كه اگر غافل مي شدي سرت را روي سينه ات مي گذاشتند! بچه ها گاهي به شوخي به كسي كه سر چنين پستي مي رفت، مي گفتند: «اگر سرت را روي سينه ات گذاشتند التماس دعا، يا شفاعت ما را هم بكن.»
تفأل به ديوان حافظ

تفأل به ديوان حافظ به اين ترتيب بود كه ابتدا فاتحه اي براي لسان الغيب مي خواندند. بعد يا خودشان فال مي گرفتند و حاصل آن را در صورت تمايل مي خواندند يا يكي از بچه ها مثل بچه هاي تبليغات لشكر براي همه فال مي گرفت و هر چه مي آمد، ثبت و ضبط مي كرد. پيدا بود كه كي رفتني است و كي ماندني. اشعاري كه مي آمد، كاملاً حديث نفس بود: «عروس زهد به وجه خمار ننشيند».يا:«روي بنماي و وجود خودم از ياد ببردخرمن سوختگان را همه گو باد ببر» يا:«روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر«كه براي بعضي از بچه ها آمده بود و تا كنون به يادشان مانده است.
پيمان بستن براي استقامت

هر وقت دشمن بعثي پيشروي داشت يا پاتك مي كرد، رزمندگان دست هايشان را روي هم مي گذاشتند و با هم متحد مي شدند و پيمان مي بستند كه تا آخرين قطره خون با دشمن مقابله كنند و در هيچ شرايطي عقب نشيني نكنند. همين قرار را بچه ها در شب عمليات هم مي گذاشتند؛ عهد مي كردند كه تا حد توان استقامت كنند و دشمن را تا نقطه تعيين شده عقب برانند و تا آخرين نفر جلوي پيشروي او را بگيرند.
بي نيازي از غير

به ندرت اتفاق مي افتاد كه كسي از عزيزترين برادران خود درخواست كاري يا چيزي كند. همه مقيد بودند كارهاي شخصي شان را خودشان انجام دهند؛ حتي اگر ديگران براي انجام دادن آن كار داوطلب بودند يا راحت تر از خود شخص آن را انجام مي دادند. بارها ديدده مي شد كه شخص براي انجام دادن كاري معمولي، مثل برداشتن ليوان آب يا وسيله اي در سنگر يا چادر، از جايش بلند مي شد و از اين طرف به آن طرف مي رفت و ديگري را كه نزديك آن نشسته بود به زحمت نمي انداخت. واقعاً سعي مي كردند مانند پيامبر كه توصيه مي فرمايند حتي يك مسواك را از ديگران نخواهيم، عمل كنند. پيامبري كه آن همه فدايي و ملازم داشتند مقيد بودند زانوي شترشان را هم خود ببندند.
استقامت و پيروزي

نذر صلوات براي پيروزي نهايي در عمليات، از جمله نذرهاي معمول واحدهاي تبليغات لشكرها بود؛ به اين نحو كه فرماندهان تعداد زيادي صلوات نذر مي كردند، بعد براي انجام شدن سريع نذر از رزمندگان مي خواستند كه مثلاً هزار صلوات بفرستند. همين كار را بعضي اوقات خود برادران مي كردند؛ يعني مي آمدند يكي يكي چادرها را بالا مي زدند و مي گفتند چهارده هزار صلوات نذر كرده اند براي ماندن بچه ها در خط و پس ندادن مواضع به دست آمده در آن پاتك هاي سنگين دشمن؛ بعد افراد چندتا چندتا اعلام مي كردند كه فلان تعداد از اين صلوات را تقبل مي كنند - مثلاً پانصد صلوات بين ده نفر تقسيم مي شد - و آن برادر همين طور مي رفت به چادرهاي ديگر تا همه در اين امر خير شركت كنند.
استخاره با تسبيح

آنجا كه قرآن و ديوان حافظ در دسترس نبود، در لحظات آخر شب عمليات، افرادي بودند كه شروع مي كردند براي خودشان و ديگران تسبيح انداختن و به اصطلاح «خط رفتن.» تسبيح را دانه دانه مي انداختند و با خود مي گفتند: شهيد، مفقود، مجروح، سالم و به عكس: سالم، مجروح، مفقود، شهيد تا ببينند آخرين سبحه روي كدام اسم مي افتد.
اذان گفتن دسته جمعي

مثل گذشتگان صالح ما اذان گفتن بعد از داخل شدن در وقت بر بالاي بلندي، در مسجد و مزرعه و مدرسه، سنت حسنه بچه هاي جبهه بود. قبل از اذان، بعضي از گردان ها همه با هم - يعني بيش از سيصد رزمنده - در نمازخانه جمع مي شدند و به محض داخل شدن وقت، شروع مي كردند به الله اكبر گفتن. اذان گفتن اختصاص به نمازخانه نداشت. بعد از مانور هم وقتي رزمندگان به صورت ستوني به سمت اردوگاه مي رفتند و وقت نماز مي رسيد، به طور خودكار و هماهنگ با هم شروع مي كردند به اذان گفتن. حتي موقع جابه جايي و در اتوبوس، وقت اذان كه مي شد صداي اذان دسته جمعي بلند بود. اذان گفتن انفرادي هم لطف خاص خودش را داشت. وقت اذان و نماز كه مي شد، هر كس هر جا بود صداي اذانش را بلند مي كرد؛ آن وقت بود كه از هر گوشه صدايي به گوش مي رسيد. اذان گفتن نيروها در خط مقدم هم ترك نمي شد. گاهي اوقات هم يكي از نيروهاي چادر تبليغات لشكر اذان مي گفت و بقيه از روي استحباب عبارات او را با او تكرار و زمزمه مي كردند. در گردان تخريب اذان گفتن رايج تر از ساير گردان ها بود، مخصوصاً در اوقات نماز ظهر و مغرب. اذان صبح را اغلب نماز شب خوان ها مي گفتند. بودند كساني كه حين اذان گفتن و اداي كلمات، آشكارا مي گريستند و عواطفشان برانگيخته مي شد. در نماز جماعت با مؤ ذن زمزمه مي كردند و بعد از هر الله اكبر، «كبيراً كبيراً و الحمدالله بكره و اصيلاً» و بعد از عبارت اشهد ان لااله الا الله دوباره همه با هم مي گفتند: «جل جلاله و عظم شأنه» و پس از نام پيامبر(ص) بلند و با شكوه صلوات مي فرستادند و بعد از نام وصي او علي(ع) «صلوات الله و سلامه عليه» مي گفتند. بعد از شنيدن اذان از زبان بچه ها يا بلندگوي تبليغات، هر كس هر كاري داشت زمين مي گذاشت و سعي مي كرد با دعوت ديگران و به صورت دسته جمعي به نماز بايستد.
ادعيه و زبان حال

از ادعيه منقول از ائمه(ع) كه زبان دل شيعيان ايشان نيز هست، بعد از دعاي شريف كميل بن زياد، دعاي توسل و دعاي ندبه بود كه به ترتيب در شب هاي جمعه، چهارشنبه و صبح جمعه خوانده مي شد؛ دعاي سمات، نزديك غروب آفتاب و دعاي ظهور حضرت حجت(ع) در پايان مناجات صبحگاهي و قبل از قرائت سوره والعصر دسته جمعي خوانده مي شد و دعاي خاص «الهي قلبي محجوب» تا آخر، كه نوعاً در آخر جلسات و هيئت ها خوانده مي شد و به محض شنيدنش، جمله رزمندگان به سجده مي رفتند و در سجده مي خواندند و زيارت حضرت زهرا(س) كه محبوب قلوب آحاد رزمندگان بود و هفته اي يكي، دو بار صبح ها در وقت زيارت عاشوراي آقا امام حسين(ع) خوانده مي شد نيز از دعاهاي مرسوم بود. وقتي عرصه بر نيروها تنگ مي شد و در عمليات دچار عسر و حرج مي شدند، فشار دشمن، نرسيدن مهمات و از دست رفتن هم سنگران ياران طاقت صبوري را طاق مي كرد، بغضشان مي تركيد و غربت و مظلوميت آقا ابي عبدالله(ع) و عاشورايي كه بر خود و اهل بيت و يارانش گذشته بود برايشان تازه مي شد و سنگيني اندوهي بر دلشان مي نشست و شروع مي كردند به ترنم عبارات: «اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و غيبه ولينا و كثره عدونا و قله عددنا و تظاهرالزمان علينا.» تا آخر هنگام غروب آفتاب و وقت خاص استجابت دعا، با چشماني كه خون مي گريست. ديگر مناجات شعبانيه بود كه اظهار ارادت امام نسبت به آن قند در دل همه آب كرده بود و آني از آن و قطعات آن غافل نبودند: «الهي هب لي كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضيأ نظرها اليك حتي تخرق الابصار القلوب حجب النور.».. و ذكرها و دعاهايي كه از شهدا به جا مانده بود و از آن ميان بود، عبارت «پاك كن خاك كن«، «گل كن گلچين كن» و «مخلص كن خلاص كن.»
ادب و نزاكت

حفظ حرمت به هر صورت ممكن، روش و منش عموم رزمندگان بود از كوچك و بزرگ. هر كس سعي مي كرد با افشا و ابتداي به سلام (قبل از هر كلام) ابراز محبت كند و اعلان صميميت. احترام به كوچك ترها و بزرگ ترها در همه شرايط جلوه اي خاص داشت. واقعاً به بزرگ ترها به چشم پدر و به كوچك ترها به چشم فرزند و به اشخاص هم سن و هم شأن به چشم برادر نگاه مي كردند و آنچه حق هر كدام بود رعايت مي شد. احساس خويشي و علاقه عجيبي بين بچه ها بود. بارها اتفاق مي افتاد كه بزرگ تري در امري اشتباهي مي كرد مثل آنكه يك وقت يكي از برادران بزرگوار نظامي درس مي گفت و «مين والمرا» را كه ضد نفر است، ضد تانك معرفي كرد و بچه ها با آنكه همه موضوع را مي دانستند، به رويش نياوردند و او حرفش را زد و رفت. يا اگر كوچك تري كوچكي مي كرد و شيطنت، بقيه با او مدارا مي كردند. بدين گونه، تمام آداب امر به معروف و نهي از منكر جداً رعايت مي شد. اين طور نبود كه شخص هر حرفي را بزند و راهش را بكشد و برود. واقعاً همه بچه ها برخوردي سازنده مي كردند.
آداب نماز شب

كساني كه بيشتر مراقب بودند تا فرصت نافله شب و تهجد و شب زنده داري را از دست ندهند و ارتباط و انس و الفتشان با دوست قطع نشود، غير از مراقبت از اعضا و جوارح خود در شبانه روز، براي به موقع بيدار شدن معمولاً موقع خواب چيزي زير سرشان نمي گذاشتند، حتي لباسشان را؛ چيزي زيرشان پهن نمي كردند و رويشان نمي كشيدند تا سختي و سرما مانع از خواب عميقشان بشود؛ گاهي دستشان را زير سرشان مي گذاشتند يا به صورت نشسته در ماشين مي خوابيدند و اگر هوا گرم بود، بيرون مي رفتند و روي زمين يا «تراورس«هاي پراكنده در دشت، كه بسيار سخت و كم عرض اند، دراز مي كشيدند يا داخل چاله هاي قبرمانندي مي افتند كه قبلاً در اطراف مقر تدارك ديده بودند. برادران صيغه اي به هم مي سپردند كه همديگر را بيدار كنند، اگرچه معمولاً نوبت نگهباني و پستشان را با هم و در ساعات نيمه شب مي انداختند تا بيدار باشند و بتوانند نوبتي اين توفيق را براي خودشان حفظ كنند. كم نبودند كساني كه خواندن نماز شب را بر خودشان واجب مي دانستند و در نتيجه اگر احياناً خواب مي ماندند، قضاي آن را به جا مي آوردند و آن روز را براي تنبيه، روزه مي گرفتند. اين البته اختصاص به افراد پخته تر داشت، مخصوصاً فرماندهان كه نافله شب را مثل ساير فرايض به پا مي داشتند و يكديگر را دعوت به آن مي كردند. اما كار نيروهاي جديدتر به اين نحو نبود، هزار و يك بهانه بايد پيدا مي كردند. اول اينكه شب معمولاً آفتابه را آب مي كردند و با خود مي بردند و جايي پنهان مي كردند تا موقع نماز شب مجبور نباشند براي وضو گرفتن كنار منبع آب بروند و با كسي مواجه شوند. بعد سعي مي كردند نزديك در سنگر يا چادر بخوابند تا كسي را وقت برخاستن بيدار نكنند. ديگر اينكه شب بلند مي شدند و به كف پاي بعضي از هم سنگران دست مي كشيدند و خوب مطمئن مي شدند كه كسي بيدار نيست يا گر هوا بسيار سرد بود، موقع نماز شب پتوهاي سربازي يك رنگ و بي نشان را به سر مي كشيدند، بعد هم بلافاصله نماز صبحشان را مي خواندند و مي خوابيدند تا كسي متوجه نشود، چون خاصيت اين كار در پنهان داشتن آن است. با اين حال،شادابي و سرحالي نماز شب خوان ها در روز بعد همه چيز را لو مي داد. بچه هاي يك گروهان وقتي به رزم مي رفتند، در راه بازگشت با ناله ها و ندبه ها و مناجاتي مواجه بودند كه از گوشه و كنار مقر به گوش مي رسيد و خستگي و خواب را از تن و چشم بچه ها مي گرفت و روز وقتي روشنايي بساط مي كرد - اگر اردوگاه در منطقه خوش آب و هوايي قرار داشت - زير سايه درختان و كنار تخته سنگ هاي بزرگ و كنار آب رودخانه مي توانستي آثار به جاي مانده و ردپاي نماز شب خوان ها را پيدا كني. براي آنها كه نماز شب ملكه و جزو سرشت و طبيعتشان بود، خط مقدم و عقبه و اردوگاه و شهر و محل توفيري نمي كرد. با اين حال خواندن نماز شب در پناه خاكريز و در خط آتش و در حين رويارويي با دشمن بعثي، جايگاه ديگري داشت. كمتر چادر و سنگري بود كه نماز شب خوان نداشته باشد. در عين حال، تعداد شب زنده داران در گردان هاي رزمي و پياده، به خصوص گردان تخريب، نزديك به صد در صد مي رسيد. كساني كه در خواندن نماز شب صاحب تجربه بيشتري بودند (مثل روحاني گردان) ابتدا برادران را به خواندن دو ركعت نماز شب دعوت مي كردند و همه ماجرا را يك مرتبه نمي گفتند و همه مقدمات و مقارنات را مطرح مي كردند تا نكند كه شخص جا بزند و احياناً زده بشود. البته جايي نبود كه آيات و روايات مربوط به فضيلت اين فريضه و اهميت آن به چشم نخورد، از تانكرهاي آب و در و ديوار حسينيه و چادر و سنگر گرفته تا سجاده رزمندگان. كار برخي از اين بزرگان در برپايي اين سنت حسنه به جايي رسيده بود كه مي شد آنان را مخاطب كلام امام صادق(ع) دانست كه فرمود: «كسي كه نماز شب نخواند شيعه ما نيست.» گاهي روحاني گردان به فراخور حال بچه ها اين معنا از نماز را دامن مي زد و يك پارچه هست و نيست جمع را مي سوزاند به نحوي كه بعد از آن برادران اين عبارت و فضايل را براي خودشان به چيزي نمي گرفتند و آن چنان چهارنعل مي تاختند تا سابقون و مقربون را جا بگذارند. تهجد و شب خوش كردن، مثل بسياري از فضايل و مكارم در منطقه، به افراد و اشخاص معين و ممتازي اختصاص نداشت. وقت اذان و موقع نماز صبح اگر به حسينيه لشكر مي آمدي و به جاي متولي آن برق ها را روشن مي كردي، مي ديدي كه چه خبر است! در گوشه و كنار و يمين و يسار جواناني در حال ركوع و سجود و نيايش بودند كه در شهر، امثال آنها لااقل در بعضي خانواده ها - اگر به نماز يوميه تقيد داشتند، والدين كلاهشان را مي انداختند هوا! حسينيه اي كه آرزو به دلت مي ماند، يك بار هم كه شده، با همه سحرخيزي و عجله اي كه به خرج مي دادي بروي و آن مكان ملكوتي را خالي از غير خود بيابي. چه شگردهايي كه براي اين بيداري و بي قراري و حضور به هم رسانيدن به كار نمي بردند، مثلاً سعي مي كردند ساعت پست و نگهباني شان را نزديك صبح بيندازند و مسئول شب كه از روي اصرار و الحاحشان پي به ماجرا مي برد، وسط دعوا به اصطلاح نرخ تعيين مي كرد و مي گفت: «قبول مي كنم، به شرط اينكه در دعا ما را فراموش نكني» و اطرافيان اگر مطلع مي شدند مزاح مي كردند كه: «برادر، ريا نشود!» و چنانچه نوبت نگهباني شان نبود، دست به دامان نگهبان ها مي شدند كه در موقع مناسب بيدارشان كنند، البته به بهانه اينكه مي خواهم زودتر بيدار شوم تا در صف دست شويي صبح معطل نشوم. افراد اگر مي توانستند، به دور دست ها مي رفتند و در ظاهرسازي و رد گم كردن چيزي فرو نمي گذاشتند.28 نگاه جمله شب زنده داران به نماز شب فراتر از توجه به امري استحبابي بود. اگر چنين نبود، وقتي خواب مي ماندند قضاي آن را به جا نمي آوردند. آن روز خود را از خوردن صبحانه منع نمي كردند و پس از رزم هاي شبانه (خشم شب) كه همه به خدا مي رسيدند، از فرط رنج و فشار خستگي - كه بعضاً نماز صبحشان هم قضا مي شد - در برپا داشتن آن صبوري به خرج نمي دادند و در مناطقي چون ماووت در عمليات بيت المقدس 2 كه در چادر و سنگر با وجود روانداز و روشن بودن مداوم چراغ، سرما رعشه بر اندام انسان مي انداخت، بر اقامه آن روي ارتفاعات اصرار نمي ورزيدند. حتي در شب هاي عمليات، اگر هنگام رفتن موفق به اداي اين فريضه نمي شدند، همان چند لحظه انتظار پاي كار تا هماهنگي همه يگان ها، به صورت نشسته و خوابيده و در حال راه رفتن و به هر نحو ممكن و مقتضي، اين توفيق را كسب مي كردند.غسل با آب سرد براي فوت نشدن نافله شب از جمله شواهدي است بر فرض و واجب گرفتن آنكه در فصل سرما اشك فرماندهاني را كه به چشم خويش اين صحنه ها را ديده بودند در مي آورد.
آداب نماز

تقيد به خواندن نماز يوميه در اول وقت و سعي در پنج نوبت به جا آوردن اين فريضه را مثل اينكه همه بر خودشان فرض گرفته بودند و واجب مي دانستند. حتي وقتي به صورت ستوني به سمت دشمن مي رفتند و وقت نماز مي رسيد، يكي از برادران وقت را اعلام مي كرد و بقيه كه بايد قبل از روشن شدن هوا به صف خصم مي زدند، در حال حركت نماز شان را مي خواندند. توجه نماز در اوقات خاص خودش، درست مانند بيداري قبل از نماز صبح و نخوابيدن بعد از آن بود. حتي كساني كه موفق به تهجد نبودند معمولاً بعد از اين فريضه نمي خوابيدند و اين دو حكمت داشت؛ يكي اينكه در اخبار و احاديث آمده است كه شيطان رجيم در همين فاصله بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب است كه به روح و جسم انسان حمله مي كند27 و ديگر اينكه رزمندگان به تجربه دريافته بودند كه دشمن بعثي نوعاً پاتك هايش را تا قبل از طلوع آفتاب به انجام مي رساند و - واقعاً مهاجمان را اعوان و انصار شيطان مي دانستند - تا جايي كه ممكن بود از خوابيدن در اين فرصت خودداري مي كردند.واحدها بعد از اقامه نماز صبح به خواندن زيارت عاشورا و قرائت سوره الرحمن و... مي پرداختند.
آداب قرآن

شروع كردن امور به نام و كلام خدا يكي از آداب مستحسن و رايج جبهه بود، تا آنجا كه جمعي از بچه هاي گشت و تأمين در كردستان، بعد از آنكه در حياط يا بيرون آسايشگاه به خط مي شدند و اسامي شان خوانده مي شد با خواندن يك سوره از قرآن كار خويش را در آن روز آغاز مي كردند. به علاوه، بعد از وضو داشتن در لمس كلام الله و موقع آموزش و قرائت، تواضع ظاهر و باطن در نشستن و برخاستن وتوجه و طمأنينه در حضور آن نيز بسيار رعايت مي شد. ادب چنان بود كه وقتي بعضي ها در سنگر مشغول شنيدن نوار سرود و نوحه و سخنراني بودند و در همان حال بلندگوي تبليغات، برنامه جلسه قرآن را مستقيم از حسينيه پخش مي كرد، جمله برادران برمي خاستند و با خاموش كردن ضبط به آن جلسه مي رفتند و به ديگران مي پيوستند.
آداب روزه

در ايام ماه مبارك رمضان، بعد از غسل و احكام شب اول ماه و عبادات معمول، همه سعي مي كردند واقعاً شب قدر را با بيداري و ادعيه و تنهايي قدر بدانند. كساني هم كه عذري داشتند براي روزه گرفتن، با افطاري دادن به بچه هاي روزه دار به خرج خودشان، خدمت كردن به ايشان، كم خوردن و كم خفتن سعي داشتند وضع روزه داران را به خود بگيرند. روزه هاي دوشنبه و پنج شنبه هم كه جاي خود را داشت.
معبر شدن و پيش مرگي

رسم بر اين بود كه شب عمليات، چند ساعت قبل از حركت، مسئول دسته بچه ها را گوشه اي جمع مي كرد و مي پرسيد چه كساني براي خاموش كردن كمين دشمن و پاك سازي كانال و سنگر و امور غير مترقبه داوطلب است. در اين جور مواقع، تعدادي ثبت نام مي كردند و مجردها معمولاً فرصت را از متأهل ها مي گرفتند و واقعاً هنگامه اي بر پا بود. در حين عمليات گاهي وقت ها كه معبر و محل تردد بچه ها لو مي رفت يا پاي يكي از برادران به مين اصابت مي كرد و دشمن متوجه نيروهاي ما مي شد و ديگر فرصت بريدن سيم هاي خاردار و خنثي كردن مين ها نبود، بچه هايي كه جلو بودند، خودشان را به صورت «دمر» روي سيم هاي خاردار مي انداختند تا گردان هاي رزمي از روي آنها رد بشوند و به پاي كار و نقطه مورد نظر برسند كه چشم از ديدن آن سخت حيا مي كرد و زبان در بيان اين استقامت گنگ مي شد و قلم در تحرير اين واقعه قلم مي گرديد.
فضيلت عمليات

هيچ چيز نمي توانست دل رزمندگان را خوش كند، جز شركت در عمليات. از اين رو كساني كه منعي داشتند براي شركت در عمليات انواع و اقسام شروط را به جان و دل مي پذيرفتند و هيچ امري مانعي جدي تلقي نمي شد و اين جز مواظبت و مراقبتي بود كه حوالي عمليات افراد از خود نشان مي دادند، در سلامت جسمي و ملاحظه اوضاع خانوادگي خود. باشكوه ترين لحظات، لحظه شروع عمليات و ريختن آتش بر سر دشمن بود. يكي از ارزش هاي مسلم براي همه در جبهه شركت مكرر در عمليات بود. فرماندهان براي كساني كه در عمليات شركت كرده و جنگ ديده بودند، حرمت بيشتري قايل مي شدند و به آنها بيشتر از همه چشم اميد داشتند. در مواردي ديده مي شد كه شركت در مجموعه عمليات مختلف، ملاك و ميزان دادن مسئوليت به برادران بود. اگر بعد از تسويه حساب كسي، عمليات شروع مي شد، آن بنده خدا احساس مي كرد بزرگ ترين فضيلت از او سلب شده است؛ مرتب خودش را سرزنش مي كرد و مغبون مي دانست.
طهارت صورت و سيرت در آستانه عمليات

همه هم و غم افراد در فرصت بين عمليات اين بود كه با مواظبت از قول و فعل و حال خود، مقدمات آن سفر روحاني و عروج رباني را فراهم كنند تا وقتي به ديدار دوست مي شتابند، مقبول حضرتش باشند. براي رسيدن به اين مقصد و مقصود، تمام موارد مستحب و مكروه را نيز رعايت مي كردند و از آن جمله بود اندرون از طعام خالي نگه داشتن براي راز و نياز، در خط مقدم بدون وضو تردد نكردن، برنامه خودسازي داشتن و محاسبه و مراقبه و اين رفتار بر عام و خاص معلوم و مسلم مي كرد كه آنها رفتني هستند. شايد بتوان گفت هميشه و بدون استثنا بيشترين شهدا و مجروحان از همين افراد خودساخته بودند. معقول و ممكن نبود كه «تصادفاً» كسي شهيد بشود. بر اثر همين تجربه مكرر بود كه وقتي آتش سنگين مي شد، بچه ها به شوخي به هم مي گفتند: «غيبت كن، دروغ بگو، تهمت بزن!» و منظورشان اين بود كه با چنين شرايطي خدا كسي را به حضور نمي پذيرد و به قول حافظ:«بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي مقبول طبع مردم صاحب نظر شود« به همين جهت، وقتي بنا به هر دليل، مدتي عمليات به تعويق مي افتاد، بچه ها دسته اي يا گروهاني سر به بيابان مي گذاشتند و با هم ناله و استغاثه مي كردند و مي گفتند: بچه ها ببينيد چه كرده ايم كه خدا اين نعمت را از ما سلب كرده است.از نشانه هاي قطعي نزديك شدن عمليات رواج برپايي نماز شب بود كه اينجا و آنجا به چشم مي خورد و فضا را بيش از پيش تلطيف و آماده مي كرد.
شوخي رعب آور نكردن با اسير

در عين حال كه رزمندگان مسائل نظامي را رعايت مي كردند و نمي گذاشتند دشمن از رفتار خوب آنها سوءاستفاده كند، از شوخي هايي كه باعث ترس و وحشت آنها مي شد هم پرهيز مي كردند. مثل اينكه بالاي سر اسير يا جلو پاي او تير نمي زدند. غرور ناشي از فتح و پيروزي را به جاي سبك سري، با تواضع و محبت و رفتار پسنديده حفظ مي كردند و اين موجب سرافكندگي بيشتر دشمن مي شد و جسارت برخورد غلط را از آنها مي گرفت.
زندگي اجتماعي

همه با هم بودند. هيچ كس نمي دانست فرمانده كيست و فرمانبر كدام است. فرماندهان با بچه ها غذا مي خوردند، با هم در يك سنگر و چادر مي خوابيدند. كشتي مي گرفتند، شنا مي كردند، فوتبال مي كردند، مزاح و مطايبه مي كردند. مثل همه لباس مي پوشيدند، حرف مي زدند، راه مي رفتند. نوبتشان كه مي شد «خادم الحسين» (شهردار) مي شدند و براي بقيه بچه هاي سنگر غذا مي گرفتند، ظرف غذايشان را مي شستند، سنگر را جارو مي كردند، پتو مي تكاندند و مي شستند، خودشان رانندگي مي كردند، پيغام مي بردند و مي آوردند... و خود را هميشه نيروي معاون (اشخاصي كه بچه ها عموماً به نام معاون آنها را مي شناختند) معرفي مي كردند و در نتيجه وقتي هم شهيد هم مي شدند هنوز خانواده شان نمي دانستند او فرمانده تيپ است24 و ايشان را نمي شناختند
رزم و راه پيمايي هاي شبانه

بُعد و شعاع داشتن، ذاتي قول و فعل و حال در منطقه بود؛ يك ظاهر بود و هزار باطن، مثل يك نگاه افسونگر و يك سخن سحرآميز و يك كلمه كه تركيبي از حروفي بيش نيست و به مقام ذكر مي رسد و عالم و آدمي آن را زمزمه مي كنند. رزم و راه پيمايي شبانه، در نگاه نخست، چيزي جز ايجاد و حفظ آمادگي بدني و رزمي براي مقابله اي بهتر نبود! پس از انجام دادن مقدمات، ستون نيروها به خط مي شدند و راه مي افتادند؛ حداقل يكي، دو ساعت در مسيرهاي از پيش تعيين شده راه مي رفتند اما خيلي از محوطه گردان و واحد دور نمي شدند و طوري زيگزاگي مي رفتند كه همان راه را، در صورت اضطرار و پيش آمد در يك چهارم زمان رفتن بازگردند. در ناب ترين ساعات شب، تاريكي، غربت، خلوت خالي از غير و مهاجر مجاهدي كه بسا اين آخرين شب هاي حيات دنيايي او بود؛ پيام هاي فرمانده در طول راه پيمايي اين بود: «ذكر خدا يادت نره، به كمين نزديك مي شويم، شادي روح شهدا صلوات! براي آمرزش گناهان صلوات!» كه پله پله اين پيام مي رفت تا آخرين يا اولين نفر و آنچه خود بچه ها به اين پيام ها مي افزودند. چون: «از ما راضي باش!» يا بوسيدن پيشاني برادر پشت سر يا پيش رو كه رد مي شد و مي رفت تا مي رسيد به سر يا ته ستون، ستوني كه در روشنايي اگر از كنارش مي گذشتي كرور كرور، چهره هايي افروخته و چشم هايي اشك آلود مي ديدي كه جرئت نگاه كردن را از تو سلب مي كردند؛ كساني كه پايشان با جماعت به راه بود و دلشان جاي ديگر، جمعيتي كه اگر با مشكل آب روبه رو نبودند، بدون استثنا وضو داشتند و همه راه رفت و برگشت را به راز و نياز و عبادت طي مي كردند و در همان حال، همراه بقيه به تمرين هاي نظامي و رزمي مي پرداختند. رزم هاي شبانه اي كه وقتي با تيراندازي و انفجار توأم بود، تعدادي مجروح به جاي مي گذاشت، زيرا در تپه ها و جابه جايي محل مانور و عمليات آموزشي، شب زنده داران پراكنده بودند و شناسايي و دسترسي به آنها قبل از رزم غيرممكن بود. اكثر وقت و برنامه نيروهاي پياده و رزمي در فاصله دو عمليات، به همين رزم هاي شبانه و اردوهاي آمادگي و بازسازي مي گذشت و اين كار يك شب و دو شب نبود. رزم شبانه كه به آن «خشم شب» هم مي گفتند، با انفجار مين، فوگاز و تيراندازي هاي هوايي شروع مي شد و بچه ها با شنيدن اين صداها از چادر بيرون مي ريختند و به سرعت در ميدان صبحگاه جمع مي شدند. فرماندهان گروهان كه وظيفه جمع و جور كردن نيروها را به عهده داشتند، فرمان هاي نظام جمع را بايد با حالات و حركات و اشاره مي دادند و همه موظف بودند تا جايي كه ممكن است سكوت را رعايت كنند و بچه ها به عادت مألوف، گاهي در پاسخ «از جلو نظام» از موقع اعزام عادت كرده بودند كه به جاي «اسلام پيروز است» بگويند «لبيك يا خميني» كه تا «لب» اش را مي گفتند متوجه مي شدند و لب فرو مي بستند و خنده حاضران و ناراحتي فرمانده كه: «بابا چند دفعه بگويم؛ لااله الاالله» و گاهي همين بهانه مي شد تا مدت ها هر وقت بچه ها يادشان مي آمد در نظام جمع ها با شنيدن اين عبارت - كه بعضي تعمداً مي گفتند - خوش و بش كنند.
دم آخر

در لحظاتي كه تن به روي خاك قرار مي گرفت و جان آماده بيرون آمدن، برخاستن و بريدن از ماسوي الله بود، به اندازه جمله اي زبان مجال جولان داشت، چه با ديگران در جمع و چه با خودش در تنهايي و بي كسي و آن كلمات قصار و لب اللباب و سخن چه بود جز: «يا مهدي(عج) ادركني؛ خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار، السلام عليك يا بن رسول الله، يا مظلوم كربلا؛ وقت آن رسيده كه پرواز كنيم؛ الله اكبر خميني رهبر.»22 بعضي كه فرصت بيشتري داشتند به چه سفارش مي كردند جز امام، شهدا، پيشروي و گرم نگه داشتن جبهه و سلامي كه براي ياران يك دل داشتند و اظهار ارادت خاص نسبت به معصومان(ع)؟
دل جويي دژبان

هنگام ورود به منطقه و خروج از آن، منزل اول و آخر دژباني بود و تأمين نيروهاي آن بستگي داشت به اينكه كدام لشكر و چه شهرستاني عهده دار امر در آن منطقه بود. اما ترديدي نيست كه صميميت و مهرباني دژبان در خير مقدم و خدا قوت گفتن به رزمندگان نقش اول را داشت كه بچه ها اول مرتبه با ايشان روبه رو مي شدند و يك «خسته نايي براكم» البته اگر نيروهاي استان لرستان بودند- كافي بود تا گل از گلشان بشكفد.
در حال فرار نزدن

جزو آداب حرب و شجاعت است كه دشمن در حال فرار را تعقيب نكنيد، لذا بچه ها هرگز از پشت سر به نيروهاي بعثي در حال فرار تيراندازي نمي كردند؛ چون هيچ كس بيشتر از آنها شايسته نبود كه آداب شرع را مراعات كند.
خلوت شب آخر

در لحظاتي هيچ كس، هيچ كس را نمي شناخت. همه از يكديگر فرار مي كردند. هر كس درون شياري، پشت صخره اي (در غرب) يا در پناه خاكريزي (در جنوب) پنهان مي شد. همه غيبشان مي زد؛ به نحوي كه يك نفر را نمي شد داخل چادر يا سنگر پيدا كرد. خدا مي داند كه در اين آخرين دقايق چه مي گفتند و چه مي كردند. سكوت مي كردند و به آسمان خيره مي شدند؟ به خاك مي افتادند و به پيشگاه حضرت احديت استغاثه مي كردند؟ از شور و شعف رسيدن شب موعود از خود بي خود مي شدند؟ احساس مي كردند تا دقايقي ديگر به شهيدان عزيز و عزيزان شهيد خود، به جمع احبا و اولياي خدا، مي پيوندند؟ به لقأالله مي انديشيدند؟ به نحوه ارتزاق و زندگي ابدي و جوار حق فكر مي كردند؟ به غربت و مظلوميت آقا حسين(ع) و اهل بيت ايشان توجه داشتند؟... خدا مي داند و بس. اما همه وقتي پيشاني به خاك مي نهادند از خدا مي خواستند كه: «خدايا! در اين عمليات شهادت را نصيب ما ساز.»
خصوصيات فرماندهي

فرماندهان در جبهه، اعم از فرمانده لشكر و تيپ و گردان و گروهان و دسته و حتي فرمانده سنگر را پيش از آنكه به نشان و امتياز و تحكم بشناسند، به خصوصيات علمي و عملي و اخلاقي و نظامي و شرعي مي شناختند. معمولاً فرماندهان از مقيدترين و پاي بندترين اشخاص به اصول و فروع و واجبات و مستحبات دين بودند؛ به نحوي كه بارزترين خصوصيات فرماندهان، تهجد و شب زنده داري بود كه نه كار زياد و نه كم خوابي، هيچ كدام موجب غفلت از آن نمي شد و هميشه در دشوارترين كارها و خطرناك ترين موقعيت ها اين عبادت ها را به جا مي آوردند. آنان كساني بودند كه جز قول خدا و رسول و رهبر خود نمي گفتند؛ كساني كه آيات صبر و استقامت و نماد شجاعت و غيرت بودند؛ نه خلوتشان خالي از تفكر بود و نه جلوتشان پر از تظاهر. بچه ها سختي را با وجود ايشان آسان مي يافتند و خودشان را در آنها گم مي كردند. در نظافت ظاهر و باطن و نظم در خوردن و خفتن و آرايش لباس و سلاح شاخص بودند. هميشه خود را بدهكار و مديون خدا و بندگان صالح او مي دانستند و آنچه در اين ميان جايي نداشت، خودشان بودند. مثل پيامبرشان رسول خدا(ص) واقعاً در ميان جمع از سايران ممتاز نبودند. بسيار اتفاق مي افتاد كه امثال حاج حسين خرازي فرمانده لشكر را به داخل قرارگاه و لشكر راه نمي دادند و آنها با كمال ميل، مثل بقيه برگه ملاقات مي گرفتند و داخل مي شدند. هيچ مشخصه اي در لباس و سلاح و تجهيزات نداشتند. با اين حال كافي بود يكي از بچه ها نسبت به وسايل جنگي آنها ابراز علاقه كند، همان جا سلاح را باز مي كردند و كنار مي گذاشتند؛ چنان كه حاج ابراهيم همت كلت و فانوسقه خود را باز كرد و ديگر هرگز آنها را نبست.
حسينيه

اهميت دادن به جمع و جماعت و ايجاد و حفظ وحدت و نياز به انس و الفت و هم دلي و خويشي مخصوصاً در كوران مبارزه، در همه حال و همه جا، مكان و موقعيتي مي خواست مثل حسينيه. حسينيه ها هر چقدر به خط مقدم نزديك تر بودند توفير مي كردند. چه از حيث مواد و مصالح و طرز بنا و ساختمان و تأسيسات و چه از نظر برنامه و محتوا و محيط، اما معمولاً محل آنها وسط محوطه بود تا هم به منابع آب و دست شويي و جاده نزديك تر باشد و هم بتوان از آنها محافظت كرد. حسينيه را در زمين مسطح يا كوبيده شده بنا مي كردند؛ البته اگر قرار بود چند گردان مدتي كنار هم باشند؛ غير از اين شرايط، از يك سنگر يا چادر نسبتاً بزرگ تر يا «سوله» در حكم حسينيه استفاده مي كردند. اما در هر نقطه و به هر نحوي بدون استثنا، هميشه محكمترين بنا از حيث مصالح و نحوه ساختمان، بناي حسينيه ها بود، نه سنگر و محل اقامت فرماندهان، درست بر خلاف جبهه دشمن كه نقطه مقابل اين وضع حاكم بود. اين مسئله مثل بسياري مسائل ديگر درخور تأمل است. «حسينيه» را به چند اعتبار حسينيه مي گفتند. يكي به اعتبار نام سالار شهيدان آقا ابي عبدالله(ع)؛ وجه تسميه اين مكان عشق و ارادت و وابستگي رزمندگان به آقا بود. يعني محلي كه به نام آن بزرگوار برپا شده تا حماسه عاشوراي حضرتش را هميشه تازه كند. واقعاً هم خواب و خوراك و حرف و بحث و مجهز شدن براي عمليات و عزاداري و خلاصه آنچه در آنجا زير سقف مي گذشت، با اعتنا به اين نام مقدس رنگ و بوي ديگري داشت. براي بچه هايي كه با نام آقا گام برداشته و قدم خود را با تربت آن شهيد مظلوم عطرآگين كرده بودند، مخصوصاً وقتي اين حسينيه همچون خيمه هاي حسيني در دشت و صحرا برپا مي شد، همه آن غربت و مظلوميت و هجرت و شهادت يك جا تداعي مي شد و بچه ها احساس مي كردند در ركاب آقا و اصحاب ايشان هستند و واقعاً اهل بيت عصمت و طهارت را كنار خود مي ديدند و دشمن را در مقابل. حسينيه در پادگان براي نيروها همه چيز بود؛ هم مسجد و مدرسه بود، هم غذاخوري و خوابگاه (در صورت اضطرار) هم محل سازمان دهي و تعيين گردان و اعزام نيرو به خط، هم محل برگزاري جلسات و كلاس هاي عقيدتي و رزمي و اخلاقي و علمي؛ در آن هم سينه مي زدند و هم مرثيه مي خواندند، هم مولودي؛ هم محراب داشت، هم كتاب خانه؛ مثل حسينيه حاج ابراهيم همت در پادگان دوكوهه انديمشك، با ظرفيت تقريبي هشت هزار نفر. در و ديوار حسينيه، پوشيده بود از كلمات قصار ائمه(ع) و شعار و رجز. شور و نشاط حسينيه هايي كه با ملاط صلوات ساخته شده بودند، بستگي به طراوت و سرزندگي رزمندگان داشت؛ با حضور آنها حسينيه هستي مي گرفت؛ با هر اعزام و آغاز و انجام هر عمليات حسينيه جان مي گرفت و جان مي داد. حسينيه ها بيش از هر مكان و محل و موقعيتي، محرم اسرار و شاهد صادق حضور بچه ها بودند.حسينيه ها تماشاچي همه آن ناله ها و ندبه ها و گريه هاي گرم و جان گداز و دوستي ها و برادري هاي زودپيوند و ديرگسستني بودند. هنوز هم مي توان كنار ستون ها نشست، به ديوارها تكيه داد و آواي شهدا و طنين «هذا مقام العائذ بك من النار» نماز شب خوان ها را شنيد و خلوت و تنهايي هاي سرشار از حضور خدايشان را پاييد. جاي پاي «چوبي» بچه ها را كه آمده بودند با عصا فرق دشمن را به دو نيم كنند شناسايي كرد و ردپايشان را گرفت و رفت و رسيد. حسينيه جايي است كه جگرگوشه هاي اين امت به آنجا رفتند و بعد از خامي، پخته شدند و سوختند.
چادر فرماندهي

چادر فرماندهي را نمي شد از نوع چادر و ترتيب برپايي يا محل نصب آن شناخت چون از اين حيث مثل بقيه چادرها بود. چادر فرماندهي را با تابلويي مي شناختند كه جلويش نصب شده بود با عبارت «چادر خادمين گردان» و پلاكاردي كه روي آن نوشته بود: «يا حسين(ع) فرماندهي از آن توست» و در اين تابلوها كلمه «فرماندهي» درشت تر نوشته مي شد تا از فاصله صد متري به خوبي خوانده شود. از علايم ديگر آن تويوتا لندكروزي بود كه جلوي چادر متوقف بود يا حداقل يك موتور هونداي 125 يا 250. سعي مي شد چادر فرماندهي كمي با ساير چادرها فاصله داشته باشد، به ملاحظه حدودي كه رعايتش ضروري مي نمود. به چادر فرماندهي، «گردان» هم مي گفتند و در اين تعبير كه: «برو گردان كارت دارند» كنايه از چادر فرماندهي گردان. طرز زندگي در چادر فرماندهي از هر حيث الگو بود براي همه، مخصوصاً نظافتش.
جنازه دشمن را لگد نكردن

در غير از شرايطي مثل قلب عمليات و داير بودن معركه نبرد كه سرعت عمل شرط اول بود، در برخورد به موقع با دشمن، در كانال ها و تنگه ها و نقاط صعب العبور كه راهي جز لگدمال كردن جنازه هاي دشمن نبود، بچه ها به ملاحظه ادب و رأفت به ندرت از روي جنازه هاي دشمن رد مي شدند؛ شايد هم اصلاً قابل پاي كوبيدن نمي دانستند اجساد اين مزدوران را؛ چه مي دانيم!
جعبه مهمات شخصي

كمد و كشو و صندوق وسايل بچه ها چيزي جز جعبه هاي مهمات نبود؛ جعبه هاي نو و تميزي كه كف و ديواره آن را با روزنامه و مشمع عايق بندي مي كردند و دور تا دور لبه هاي آن را با پلاستيك تيوپ دوچرخه واشر مي گذاشتند تا آب و حشرات موذي به داخل آن راه نيابند. بعد آن را رنگ مي زدند تا از جعبه ديگران مشخص باشد. در گوشه اين جعبه شيشه مربا يا قوطي نارنجكي بود مخصوص خرده ريزها و وسايلي مثل ناخن گير، پلاك، كليد، دكمه، نخ و سوزن و خودكار و غير آن. درِ جعبه را كه مي گشودي با عكس دوستان شهيد صاحب جعبه، تصوير حضرت امام و پوسترهاي مورد توجه شخص مواجه مي شدي و پيشاني بندهايي كه يادگار شهدا بودند؛ به علاوه آينه اي كه از داخل به در چسبانده بودند. روي اين جعبه ها نام خود يا جملاتي چون «جنگ، جنگ تا پيروزي» و نظير آن را مي نوشتند و برايشان چفت و قفل تهيه مي كردند و كليد آن را مثل مادربزرگ ها! با پلاك به گردن مي آويختند.
جشن حنابندان

قبل از عمليات، حنا بستن كف دست و پا و سرانگشتان و موي سر، ادامه همان سنت حسنه پشت جبهه بود كه بيشتر هم بين نيروهاي شهرستاني شايع است؛ اما حنا بستن در شب عمليات چيز ديگري بود. آخر شب قبل از عمليات، وقتي عده اي خوابيده بودند، بچه ها مقداري آب جوش مي آوردند و بعد از حل كردن حنا در آن و اضافه كردن مقداري چاي براي پررنگ تر شدن آن، مي نشستند و سر يكديگر را حنا مي گذاشتند. نماز شب خوان ها قبل از حنا گذاشتن وضو مي گرفتند و بعد از همه حنا مي گذاشتند تا بتوانند بلافاصله به نماز آخرين شب برسند. حنابندان قبل از عمليات، در واقع، نوعي اعلام آمادگي براي به شهادت رسيدن و به اصطلاح «داماد خدا» شدن بود. بعضي آن قدر به اجراي اين مراسم پاي بند بودند كه اگر ظرف نداشتند حنا را در كلاه كاسكت آب مي گرفتند و بعضي با حنا روي دستشان مي نوشتند: تقديم به ابوالفضل(ع)، يا حسين(ع) و يا كربلا. در حنابندان رزمندگان مجرد و ازدواج نكرده در اولويت بودند. اين مراسم گاهي با شكر خداوند و سرودخواني توأم بود. گاهي سلاح هاي رزمي سبك و سنگين (ميني كاتيوشا) نيز از اين حنا بي نصيب نبودند.
پست دادن به جاي همه

نگهباني دادن و سر پست ايستادن به جاي ديگر برادران، ادبي بود از آداب جبهه. گاه به مدت هشت تا دوازده ساعت يكسره براي جبران كمبود نيرو و در غير اين شرايط بيدار نكردن نفر نوبت بعد و لابد، به طريق اولي، اطلاع ندادن به هم پستي اي كه بيمار بود يا ملالي داشت و يادآوري نكردن موقع پست به برادري كه نوبت را فراموش كرده و احياناً تازه از عمليات آمده و خسته و كوفته بود؛ همچنين تقيد به زودتر از وقت مقرر سر پست حاضر شدن و ديرتر از موعد بازگشتن و به چادر آمدن از آداب رايج و ساري آن ديار بود.