| دیوان اشعار , مهدی سهیلی...اشک مهتاب... شعر و ادبیات; اشكي بر سر مژگان
گر چه دوري ز برم همسفر جان مني
قطره ي اشكي و در ديده ي گريان مني
در دل شب منم ... |
 |
|
19th August 2009, 09:38 PM
|
#64
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: TEHRAN
نوشته ها: 11,691
تشکر ( ازدیگران): 2,833
تشکر شده : 15,437 بار در 8,276 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-P1
|
|
|
به من مگو كه خدا را نديده ام هرگز
اگر خداطلبي
خدا در اشك يتيمان رفته از يادست
خدا در آه غريبان خانه بر بادست
اگر خدا خواهي
درون بغض زنان غريب جاي خداست
دل شكسته ي هر بينوا سراي خداست
نگاه كن به هزاران ستاره در دل شب
به آسمان بنگر
به آسمان كه پر از گوهرست دامانش
به كهكشان كه نداني كجاست پايانش
رونده ايست خدانام در خم اين راه
ببين به ديده ي دل
به فرق ثابت و سياره جاي پاي خداست
به من مگو خدا را نديده ام هرگز
دو ديده را بگشا
ببين چراغ طلا را كه صبح از پس كوه
طلاي نور به دريا و رود مي پاشد
بدان پرنده ي رنگين نگر كه در دل باغ
به برگ برگ درختان سرود مي پاشد
سرود او همه گلنغمه يي براي خداست
در آشيانه ي شب
در آستانه ي صبح
در آن دمي كه ز پستان شير مست فلق
به كام دره و دريا و كوه و بيشه و باغ
دو دست غيبي شير سپيده مي ريزد
به وقت نيمشبان در سكوت رويا رنگ
كه جز صداي نسيم و نواي مرغ سحر
ز هيچ حنجره يي نغمه بر نمي خيزد
به گوش باطن من هر صدا صداي خداست
به وقت حمله ي بنياد سوز طوفانها
كه سرو هاي كهن
به دست باد مهيبي به خاك مي افتد
در آن دمي كه ز بيم غريو رعد به كوه
هزار صخره به خاك هلاك مي افتد
به وقت زلزله ها
مگو كجاست خدا
نهيب زلزله حرفي ز خشم هاي خداست
در آن زمان كه فتد لرزه به جان زمين
و لحظه لحظه غريو شبانه مي پيچد
به بيشه هاي عظيم
صداي عربده ي رعد با تو مي گويد
كه آسمان و زمين
به زير سم ستوران بادپاي خداست
مخواه لب بگشايم كه تاب گفتن نيست
سكوت من مشكن
كه در سكوت پر از حيرتم قناي خداست
به ناله هاي شب آميز مرغ حق سوگند
به روشنايي زيباي هر فلق سوگند
به سرخ فامي خورشيد در شفق سوگند
به گريه سحر بندگان پاك قسم
درون مويرگ و موي من هواي خداست
|

|
|
19th August 2009, 09:45 PM
|
#66
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: TEHRAN
نوشته ها: 11,691
تشکر ( ازدیگران): 2,833
تشکر شده : 15,437 بار در 8,276 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-P1
|
|
|
ك تجلي عقل را مجنون كند
مست مستم ليك مستي ديگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم
راست گويم يك رگم هشيار نيست
مستم اما جام و مي در كار نيست
مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقي كه عالم مست اوست
نيمشب ها سبر عالم كرده ام
رو به ارواح مكرم كرده ام
نغمه ي مرغ شبم پر ميدهد
سير ديگر حال ديگر مي دهد
ساقي پيمانه رالبريز كرد
باده ي خود را شرار انگيز كرد
حالت مستي و مدهوشي خوشست
وز همه عالم فراموشي خوشست
مستي ما گر نداني دور نيست
باده ي ما زاده ي انگور نيست
دختر رز پيش ما بي آبروست
باده ي ما فارغ از جام و سبوست
اي حريفان جام من جام منست
وندرين پيمانه پيمان منست
چيست پيمان ؟ نغمه ي قالوابلا
ميزند هر لحظه در گوشم صلا
كاي تو در پيمان من هشيار باش
خواب خرگوشي بنه بيدار باش
بند بگسل نغمه زن پر باز كن
اين قفس را بشكن و پرواز كن
اين ندا هر شب مرا مستي دهد
زندگاني بخشد و هستي دهد
هاتفي گويد مرا در بيت بيت
اي قلمزن مارميت اذ رميت
ما قلم را در كفت جان مي دهيم
ما به شعرت نور عرفان مي دهيم
گر تو را شوري بود از سوي ماست
طاق نه محراب تو ابروي ماست
ما به جامت شربت جان ريختيم
ما به شعرت شور عرفان ريختيم
روشني ها از چراغ عشق ماست
بر كسي تابد كه داغ عشق ماست
دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟
در تن من جان بيتاب از كجاست ؟
در سكوت شب دلم پر ميزند
دست ياري حلقه بر در مي زند
شب بر آرم ناله در كوي سكوت
عالمي دارد هياهوي سكوت
برگ ها در ذكر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نياز
بال بگشايد ز هم شهباز من
مي رود تا بيكران پرواز من
از چراغ آسمان ها روشنم
پر فروغ از نور باران تنم
روشنان آسماني در عبور
نور ونور ونور ونورو نور و نور
مي رسم آحجا كه غير از يار نيست
وز تجلي قدرت ديدار نيست
بهر ديدن چشم ديگر بايدت
ديده يي زين ديده بهتر بايدت
چشم سر بيننده ي دلدار نيست
عشق را با جان حيوان كار نيست
چشم ظاهر در بهائم نيز هست
كوششي كن چشم دل آور به دست
باغبان را در گلاب و گل ببين
ذكر او در نغمه ي بلبل ببين
عشق او در واژه ها جان مي دمد
در كلامم نور عرفتان ميدمد
طبع خاموشم سخن پرداز از اوست
بال از او نيرو از او پرواز از اوست
عقل ها ز انديشه اش ديوانه است
شمع او را عالمي پروانه است
ديده ي خلقت همه حيران اوست
كاروان عقل سرگردان اوست
در حريم عزت حي ودود
آفتاب و ماه و هستي در سجود
يك تجلي عقل را مجنون كند
واي اگر از پرده سر بيرون كند
گه تجلي آتشم بر جان زند
جان من فرياد ده فرمان زند
آري آري مي توان موسي شدن
با شفاي روح خود عيسي شدن
روح ميگويد اگر چه خاكي ام
من زميني نيستم افلاكي ام
راه هموارست رهرو نيستم
بي سبب در هر قدم مي ايستم
هر زمان آن حالت دلخواه نيست
جان روشن گاه هست و گاه نيست
تشنه كامم ليك دريا در منست
گر شفا خواهم مسيحا در منست
باغ هست و ما به خاري دلخوشيم
نور هست و ما به نازي دلخوشيم
دعوت حق گويدم بشتاب سخت
تا بتازد بر سرت خورشيد بخت
از نفخت فيه من روحي نگر
تا كجا پر ميشكد روح بشر
گر شوي موسي عصا در دست نيست
خود مسيحا شو شفا در دست تست
طور سينا سينه ي پاك شماست
مستي هر باده از تاك شماست
از شجر آواز ها را بشنوي
زنده شو تا رازها را بشنوي
وادي ايمن درون جان تست
كشتن فرعون در فرمان تست
پاك شو پر نور شو موسي تويي
جان خود را زنده كن عيسي تويي
غرق كن فرعون نفس خويش را
محو كن فكر خظا انديش را
ساقيا آن مي كه جان سوزد كجاست ؟
نور حق را در دل افروزد كجاست ؟
مايه ي آرام جان خسته كو ؟
از شرابي مستي پيوسته كو ؟
بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبكتازم ببخش
عاشق بزم تو ام را هم بده
عقل روشن جان آگاهم بده
|

|
|
|
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
|
faraz (14th December 2009) |
|
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
|
faraz (14th December 2009) |
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
| ابزارهای موضوع |
|
|
| نحوه نمایش |
حالت خطی
|
قوانین ارسال
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
کدهای HTML غیر فعال است
|
|
|
Powered by vBulletin Version 3.8.5 Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.3.2
Persian Language By Patoghu.com
 -  -  - 
برداشت از مطالب سايت با ذكر نام و لينك سايت بلامانع مي باشد
|