| دیوان اشعار Hilo, مهدی سهیلی...اشک مهتاب... en el شعر و ادبیات; به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر ... |
 |
|
|
3 کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
|
|
|
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
|
faraz (14th December 2009) |
30th January 2009, 06:53 PM
|
#8
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: TEHRAN
نوشته ها: 11,543
تشکر ( ازدیگران): 2,794
تشکر شده : 14,905 بار در 7,932 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-P1
|
|
|
به شوق آنکه به سوی تو نامه ای بفرستم
شبی سیاه چو زلف تو تا سپیده نشستم
چو رفتم آنکه کنم نامه را به نام تو آغاز
نداد گریه مجالم فتاد خامه ز دستم
میان آینه اشک عکس روی تو دیدم
که خنده بر لب و چشمی به سوی من نگران داشت
نشان مهر در آن نقش دلفریب ندیدم
نگاه سوی من و دل به جانب دگران داشت
میان گریه نوشتم که ای ستاره بختم
بر آسمان وفا خیره ماندم و ندمیدی
در آرزوی محبت امید دل به تو بستم
چه آرزو؟ چه محبت؟ کدام دل؟ چه امیدی؟
چه شد که رشته این عشق دلفروز بریدی؟
چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟
چه روزها و چه شبها که ای پرنده عرشی
به انتظار نشستم به بام من ننشستی
مگر به یاد نداری میان باغ که با من
شکوفه بود و تو بودی و ماهتاب بهاری
لبان پر هوس ما به کار بوسه ربایی
صفای چشمه مهتاب گرم آینه داری
بسی شکوفه به زلف تو دانه دانه نشاندم
شراب عشق ز چشم تو قطره قطره چشیدم
به پای تا سر تو جای جای بوسه نهادم
ز چشم خامش تو حرف حرف راز شنیدم
شکوفه ها چو به زلفت نشست در شب مهتاب
نگاه گفت که: برگرد مه ستاره نشسته
دو نسترن به بناگوش خود نهادی و گفتم:
به لاله های بهاری دو گوشواره نشسته
صفای شانه آن سینه سپیدتر از یاس
ز لطف بود چو آیینه در برابر مهتاب
شراب نور چو بر سینه سپید تومی ریخت
چو برف بود که بارد شبی به چشمه سیماب
هنوز بانگ و در گوش من نشسته که گفتی
غریب عشقم و آغوش گرم توست پناهم
به جر لبان تو هرگز لبی به بوسه نگیرم
به غیر عشق تو عشق کسی به سینه نخواهم
هنوز خانه من بوی عطر زلف تو دارد
هنوز از همه سو بانگ نرم پای تو آید
نوای گرم پریچهرگان چو بشنوم از دور
میان آنهمه در گوش من صدای تو آید
سپیده سر زد و آن نامه را به یاد تو بستم
به سوگ گریزان خویش اشک فشاندم
نهادمش به لب و با لبان داغ و عطشناک
به یاد روی تو، بر روی نامه ، بوسه فشاندم
بگفتمش : برو ای نامه قاصد دل من باش
بگو به یار گریزان ، حکایتی که تو داری
تو زودتر ز من ای نامه! روی دوست ببینی
چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری؟
|
|
|
|
2 کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
|
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
| ابزارهای موضوع |
|
|
| نحوه نمایش |
حالت خطی
|
قوانین ارسال
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
کدهای HTML غیر فعال است
|
|
|
Powered by vBulletin Version 3.8.4 Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.3.2
Persian Language By Patoghu.com
 -  -  - 
برداشت از مطالب سايت با ذكر نام و لينك سايت بلامانع مي باشد
|