يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيش
شما . حاج همت کيست ؟!))
سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين
بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))



گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))
گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))
با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخود
خوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد؟))
همت گفت ((بله خودم هستم .))
آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .
همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))
همت گفت : ((ما پاسداريم .))
او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))
همت گفت : ((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))
و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))
ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .
شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .
آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))
همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم....))
آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))
گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))
همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))
او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))
همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))
آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد
و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان ))
داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ
حاج همت را مي گرفتند

__________________