| زندگينامه شعرا و بزرگان ادب Hilo, *** مهدي اخوان ثالث *** en el شعر و ادبیات; بسم الله الرحمن الرحيم
مهدي اخوان ثالث
« زندگی نامه ای از اخوان در گفتگویی با او » *
من ... |
 |
|
26th August 2008, 06:25 PM
|
#1
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: اينترنت
نوشته ها: 405
تشکر ( ازدیگران): 12
تشکر شده : 107 بار در 70 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-K750
|
|
|
*** مهدي اخوان ثالث ***
بسم الله الرحمن الرحيم
مهدي اخوان ثالث
« زندگی نامه ای از اخوان در گفتگویی با او » *
من در این یقین دارم و از پدر و مادر خود شنیدم که در یکی از سالها در یکی از اوقات شب یا روز در طوس ( مشهد) به قول معروف متولّد شدم ؛ در واقع یک چشمم را به دنیا گشودم. توضیح آنکه چشم دیگرم چندی بعد به دنیا گشوده شد. می دانید نمی توانم بگویم که درست چه سالی به دنیا آمدم بین سالهای هزاروسیصدوشش یا هفت بود. آن وقتها هنوز اوایل شناسنامه دادن و گرفتن بود. آدم یک وقت به دنیا می آمد و یک وقت هم شناسنامه اش را می گرفت، ولی بالاخره همان وقتها متولد شدم. پدر من عطار طبیب بود و مادرم هم کارش خانه داری و بعد هم دعاگویی و نماز و طاعت و زیارت امام رضا (ع) و از این قبیل. بعد از مدتی با درمانهای پدر و دعاهای مادر و نذر و نیازهایش آن چشم دیگر را هم به دنیا گشودم. خدا به من رحم کرد والا حالا دنیا را با یک چشم می دیدم. اما حالا با دو چشم می بینم. بدین معنی که بعضیها را خوب می بینم و بعضیها را هم بد می بینم. در کار شعر هم اصل و بنیاد وضعیت به همین ترتیب است آدم بعضیها را خوب می بیند، و بعضیها را هم بد؛ خوب را ستایش می کند و بد را نکوهش و شعر در کنه و حقیقت، چیزی جز همین نیست: ستایش یا نکوهش، بد آمد یا خوشآمد. وقتی که غزل می گویی موجودی را ستایش می کنی . ولی در قصیده ای که می تواند نو یا کهنه باشد وقتی شما از زمانه انتقاد می کنید معنایش این است که جهان را بد می بینید.
. . . در مشهد تحصیل کردم. بعد از این که صنعتی آموختم پدرم گفت که حالا دیگر خودت باید بروی و نانت را دربیاوری. ما هم به تهران آمدیم. دوستان و همکاران ما بعضیها رفتند افسر پلیس شدند، بعضیها هم به شرکت نفت رفتند، ولی من رفتم و معلم شدم.
یک مدرسه ای در کریم آباد ورامین بود که ما در آنجا درس می دادیم. دو بار آمده بودند که درستش کنند، ولی چون دعوای دو ایل بود این کار انجام نپذیرفته بود. یکی از دو ایل « شصتی» و دیگری« هداوند» نام داشت. آنها همیشه با هم در حال نزاع بودند، کدخدا دستشان را می گرفت می ـ آورد حرف می زدیم ولی فایده ای نداشت. یک مسجدی بود که ما آن را به سه قسمت بخش کرده بودیم. یک قسمتش را انبار کرده بودیم، بخش کوچکی هم اتاق دوستم رضا مرزبان و من بود و بقیه را هم کردیم کلاس یعنی در واقع کلاسهای مدرسه ، دختر و پسر با هم مختلط، پیرمردی بود که در جوانیش آجودان ماژور « لاهوتی» شاعر بوده و حالا عطار و خلاصه دکاندار آن روستا. برادرش هم دکان دیگری داشت. ده بالنسبه بزرگی بود. خان عمو، برادر بزرگ و پیر ده همه چیز داشت. یک روز آمد پیش من و گفت اگر می خواهی پیازت کونه بکند و اینجا بمانی و مدرسه ات را هم درست بکنی باید از هر دو ایل یکسان برای کارهای مدرسه استفاده کنی؛ مثلاً اگر امروز از ایل « هداوند» اسب گرفتی که بروی ورامین حقوق بگیری ماه دیگر باید از ایل « شصتی» اسب بگیری. به این ايل به آن جهت « شصتی» می گفتند که گفته می شد شصت شهید داده بودند. ما هم به پندش گوش کردیم و بالاخره مدرسه را با هر فلاکتی بود روبراه کردیم ، حالا دیگر از هوای سردش حرف نمی زنم که همة راهها بسته می شد . . . یکی دو سالی آنجا ماندم و بعد مرا به یک مدرسة کشاورزی منتقل کردند. اینها را که می گویم مال سال 1327 است.
در آنجا من هم معلم ادبیات بودم و هم فقه و هم آهنگری. البته چون هنرستان خوانده بودم این کار را هم بلد بودم. به بچه ها می گفتیم که چه جوری اره بکشند و سوهان بکشند و کارهایی همین جوری در امور روستایی دیگر در حاجات آهنگري ده. حالاش هم بلدیم ولی دیگر زور تو دستمان نیست. حالا دیگر باید از چکشهای کوچکتر و سبکتر استفاده بکنیم
.
بعد هم که مسأله مبارزه هایی پیش آمد و ما هم دور و برش بودیم و بعد هم دستگیریها و زندان و تبعیدها و چیزهای دیگر. رفقای ما همه شان حالا دیگر بازنشسته شده اند. ما هم یک مدتی معلم بودیم و حالا هم جور دیگرش هستیم. یک مقدار کتاب هم نوشتیم، نظم و نثر و از این جور چیزها. یک زن و چند تا بچه هم داریم و بالاخره با بازنشستگی بدون حقوق یک جوری زندگی می کنیم. دو سه باری هم به زندان افتادیم و بعد هم تبعید به حومه کاشان و همین چیزها دیگر. بعد هم که ممنوع التدریس شدیم و تمام مزایای ما را قطع کردند و اما آن وقتها لااقل آن حقوق اصلی ما را بالاخره می دادند. گفتم که ما را فرستادند به حومه کاشان، اما من آنجا نماندم رفتم خودم را معرفی کردم و دیدم یک ژاندارمری هست و یک قهوه خانه و یک پیچ راه و یک جاهایی که نمی دانم به کجا می رسید و از یک طرف هم کویر بی انتها تا جندق و کرمان و یزد و غیره. آنجا که رفتم به من گفتند که اینجا مدرسه پدرسه ای نیست یک دفتری هست که شما هر روز باید بیایی و امضایی بکنی و بروی، دیگر از یک طرف کویر هست و از آن طرف آزادی و از یک طرف هم خرابه ای که باز منتهی به کویر بود و تا هر جایی که دلت می خواست می توانستی بروی. قهوه خانه اش هم که پر از کنه و حشرات بود و چند وقتی آنجا بودیم. آن وقتها جوان بودیم با بچه ژاندارمهای آنجا کشتی می گرفتیم یکی دوتاشان ما را زدند، یکی دوتاشان را هم ما زدیم و بالاخره یک دیزی هم اونجا بود و گاهی هم هارت و پورت می کردیم چندتا می ریختند رو سرمون و شوخی شوخی ما را کتکی هم می زدند و بالاخره از این جور چیزها بود.
چند وقتی هم آنجا ماندیم تا اینکه یک ماشین باری آمد که از چاه آب بکشد و توی ماشینش بریزد. بالاخره آن روز استوار سوار اسبش شده بود و نمی دانم کجا رفته بود، با آن چهار پنج تا کنار آمدم . زورم که بهشون نمی رسید. بالاخره اسبابهایمان را گذاشتم و یواشکی رفتیم زیر برزنت ماشین. یک چند فرسخی که بیرون رفتیم، رفتم جلو و تق تق زدم روی بام جلوی ماشین چون واقعاً خیلی گرد و خاک بود، بالاخره با مشت و لگد راننده را از وجود خودم خبردار کردم. ایستاد و گفت: چه خبره ، اصلاً تو کی هستی؟ گفتیم : هیچی می خوایم بریم تهرون گفت: خوب این را می خواستی همان اول بگی . بالاخره اومدیم تهرون. کار ما را رو تمرّد حساب کردند. مزایا و مقامات همه قطع شد. حالا دیگر اینها مهم نیست بعدش هم افتادیم توی کار روزنامه نویسی با چند تا امضای مستعار وغیرمستعار توی روزنامه ها و شندرغازی برای گذراندن زندگی ، البته کار شعر حسابش جدا بود که چند و چون دیگری دارد و کتابهای شعر و غیره ، که بماند.
. . . بعد هم که ما را به دانشگاه دعوت کردند ؛ توی دو سه تا دانشگاه درس دادیم. دانشگاههای تهران، تربیت معلم و دانشگاه ملی. در آنجاها ما شعر سامانیان و مشروطیت به بعد را درس می ـ دادیم، چیزی که پیامی با خود داشت. تا این که مسائل اخیر پیش آمد همه را مالوندند و همة حقوقها را قطع کردند و ما هم شدیم خونه نشین و همان دوران بازنشستگی بدون حقوق، بعد از سی و چهار سال کار فرهنگی.
|
|
|
26th August 2008, 06:29 PM
|
#3
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: اينترنت
نوشته ها: 405
تشکر ( ازدیگران): 12
تشکر شده : 107 بار در 70 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-K750
|
|
|
آنچه در زير مي خوانيم ، مقالهء ارزشمندي از دكتر سيد مهدي زرقاني است كه از يكي از شماره هاي مجلهء دانشكدهء ادبيات و علوم انساني مشهد بر گرفته ايم .
اخوان ثالث در آیینة شعرش *
چکیده
در این مقاله به بررسی سیر تحول شخصیت شاعری اخوان می پردازیم. ابتدا برخی مفاهیم کلیدی ، مثل شخصیت شاعری و شخصیت تاریخی را تعریف کرده ایم و سپس به بررسی اشعار اخوان پرداخته ایم. سیر تطور شخصیت تاریخی اخوان در آثارش از شاعری فردگرا و سنت گرا آغاز شده ( دوره اول ) و در ادامه به شاعری اجتماعی ، امیدوار و مبارز می رسد ( دوره دوم ). در دورة سوم تکوین شخصیت شاعریش، او شاعری است معترض، پرخاشگر، نالان و گریان. در مرحله چهارم، شاعری می بینیم گرفتار یأس اجتماعی و پناه برده به خوش باشیهای تخدیری و سرانجام در مرحلة پنجم با شاعری مواجه می شویم که پس از گذر از دوره یأس اجتماعی، گرفتار یأس فلسفی شده و به گذشته ، حال و آیندة خود با تردید می نگرد.
کلید واژه : اخوان ثالث ، نقد شعر، دوره های شاعری، شخصیت شاعری
مهدی اخوان ثالث، خَلَفِ صالح نیما یوشیج است. تلاشهای او چه از طریق نوشتن کتابهايی نظیر بدعتها و بدایع نیما و چه بواسطه سرودن اشعاری در فرم نیمایی و البته با زبانی قوی تر و موفق تر از نیما، باعث رویکرد جدی تر شاعران و ادیبان به شعر نیمایی شد. از او چند اثر شعری به یادگار مانده که از این قرار است : ارغنون ؛ زمستان ؛ آخر شاهنامه؛ از این اوستا ؛ در حیاط کوچک پاییز در زندان؛ زندگی می گوید اما باز باید زیست؛ دوزخ اما سرد؛ ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم( ). نقطة اوج اخوان، در سه دفتر زمستان، آخر شاهنامه و از این اوستا است.
اگر از منظر کلی به درونمایه آثار اخوان بنگریم، در مجموعة آثار او چند موضوع محوری وجود دارد که عبارتند از : 1 - مضامین فردی؛ 2 ـ مضامین اجتماعی ـ سیاسی ؛ 3 ـ درونمایه های لیریک؛ 4 ـ اندیشه های خیامی ـ فلسفی؛ مضامین پراکنده دیگر. ( ) ما در این مقاله به بررسی مضامین فردی در شعر وی می پردازیم؛ اما قبل از شروع بحث، بهتر است سه موضوع را روشن کنیم . نخست این که، آنچه در این جا، مد نظر ماست، بررسی تصویری از اخوان است که در بیت بیت و بند بند اشعارش دیده می شود؛ یعنی تصویری از « شخصیت شاعریِ» اخوان نه لزوما « شخصیت تاریخی» او. توضیح این که « شخصیت تاریخی » ، همان است که هر انسانی در زندگی عملی از خود به جای می گذارد. ممکن است بین این دو لایه شخصیتی یک شاعر انطباق وجود داشته باشد یا خیر( ) . اما قدر مسلم این است که این دو، همیشه منطبق نیستند. بنابراین ممکن است نتایجی که ما در این مقاله به دست می دهیم، با « اخوان تاریخی» انطباق داشته باشد یا نداشته باشد؛ سعی ما نشان دادن تصویری است که اخوان در خلال اشعارش از خود به یادگار نهاده است
.
نکته دوم این که، وقتی شاعری دربارة خودش می سراید و از ضمیر « من» بهره برده و درباره این « من» نکته ها می گوید، ممکن است چند منظور داشته باشد. گاهی شاعر درباره خودش شعر می سراید، اما به مفاهیمی توجه می کند و از زبانی بهره می برد که دایرة شمول آن شعر، از حد خود او فراتر نمی رود. فردیت شاعر در این نوع اشعار، چنان بر سر کل شعر سایه می افکند که مفاهیم و حالات موجود در آن شعر ، قابل تعمیم به دیگران نیست و دیگران بین حالات و عواطف خود با آن شعر هم سویی نمی یابند؛ شعر، کاملا فردی و محدود به وجود خود شاعر است و بس. در شکل دوم، باز هم با اشعاری مواجه هستیم که در آنها شاعر دربارة خودش شعر می سراید، اما دایره شمول نوع اخیر، نه تنها شخص شاعر ، بلکه او و یک گروه اجتماعی یا یک قوم را در بر می گیرد. در این نوع اخیر، فردیت شاعر، تنها نیروی مسلط شعر نیست، بلکه هم شاعر را می بینیم و هم آمال و دغدغه های قوم او را . او نماینده خود و یک قوم است. شکل سوم آن جاست که مفاهیم شعری و حالات عرضه شده در شعر، نه تنها شاعر را در بر می گیرد، بلکه قابل تعمیم به نوع بشر است. بنابراین « منِ شاعری» هر شاعر در اشعار مختلفش، ممکن است فردی، اجتماعی و یا نوعی باشد.( ) یک نوع دیگر « منِ شاعری » هم داریم که به تعبیر اخوان « فوق بشری» است ( ) که چون از حوزه بحث ما، در این مقاله ، خارج است ، از پرداختن به آن سرباز می زنیم. برای آشنایی با تصویر اخوان در خلال اشعارش، ما از هر سه نوع شعر بالا بهره می بریم و البته سعی می کنیم در هر مورد مشخص کنیم که منِ شاعر بیشتر به کدام یک از این انواع، نزدیکتر است.
نکته سوم این که برای آشنایی با « شخصیت شاعری» شاعران، می توان از دو بخش از شعر آنها کمک گرفت. نخست اشعاری که در آنها، شاعر به طور مستقیم به موضوعاتی درباره خود اشاره کرده است و مثلا خود را دارنده صفاتی یا حالتی معرفی کرده و یا این که بر عکس، خویشتن را از صفات، حالات و افعالی، مبرا دانسته است و دوم، سایر اشعارش که در واقع، معرف غیر مستقیم « شخصیت شاعری» اویند. مستند ما در این مقاله فقط سایر اشعار دستة اول است.
الف ـ اخوان در ارغنون
ارغنون، اولین دفتر شعر اخوان است و شامل اشعاری است که بین سالهای 1326 تا 1345 سروده شده است. برعکس سایر دفترهای شعرش، این دفتر، دوره تاریخی طولانی اي را شامل می شود. تمام اشعار این مجموعه ، سنتی است . زندگی شاعری اخوان ، به پنج دوره تقسیم می شود . اولین آن ، دوره ای است که اخوان در انجمنهای ادبی مشهد فعالیت داشت و شاعری کاملا کلاسیک است. دوره دوم، از زمانی آغاز می شود که او به تهران رفته، با نیما آشنا می شود و به صف مبارزان می پیوندد. دوره سوم ، شامل سالهای پس از کودتای 28 مرداد1332 می شود. دوره چهارم، از اواخر دهه چهل شروع شده و تا انقلاب اسلامی ایران ادامه می یابد و سرانجام، دوره پنجم است که دوره پس از انقلاب اسلامی است. ارغنون، شامل اشعاری است مربوط به دوره های اول تا سوم زندگی شاعری اخوان.
در مجموعه ارغنون،زمینه اصلی اشعاری که اخوان ، در آنها درباره خود سخن گفته، « اندوه» است. چنین به نظر می رسد که در این اشعار، اندوه اصلی ترین محرک شاعر در سرودن بوده است. گاهی اندوه او ناشی از احساس تنهایی و غربت است؛ مثلا شعر « شکر یک بوسه » (1332)، یا « غریبه»، یا « دل در هوای گلشن آزادی» ( 1327)، و همچنین اشعاری مثل « پیمان» ( 1328)، « نسیم شهریور»(1320)، « خطاب به سیدنا»(1345)، دارای چنین مضمونی هستند. در برخی اشعار هم، علت اندوه او دوری از معشوقی است که خاطرات او تا سالهای سال با اخوان همراه بوده است. در اشعارِ « ورق سوخته»،« چشم انداز دماوند»(1328)، « نوروز ملول»(1329) و « نسیم شهریور»، این احساس اندوه او را نسبت به معشوق مذکور می توان سراغ جست. این هم که احساس می کرده، به آرزوهایش نرسیده و رنج ناشی از فقر و مرارتهای زندگی،دو علت اصلی دیگر اندوه شاعر در این اشعار و در این سالهاست( ).در این اشعار، اخوانی را مشاهده می کنیم که به زندگی و غم خویش می پردازد و هنوز یک شاعر اجتماعی نشده است. در همین راستا است اشعاری از ارغنون که در آنها به فصاحت و هنر شاعری خویش،اشاره کرده است.( ) این موضوعات مربوط به اشعار سال پیش از 1332 اخوان است. اما در اشعاری که بعد از واقعه 28 مرداد 1332 سروده ،اندوه او بیشتر علت اجتماعی دارد تا فردی. در اشعاری از قبیل « ما را بس»، « همسفر آه»، « خوشا»و « گرفتار»( سروده شده در سالهای 32و33)، شاعر باز هم درباره خودش می سراید، اما « خود او» در چنین اشعاری، « اجتماعی» شده و شامل او و جامعه عصرش می شود. در این اشعار، سخن او نه بر سر « معشوق گیلانی» یا نوستالژی فردی، بلکه درباره تاراج وطن، زندانی شدنش آن هم به گناه مبارزه در راه وطن و موضوعاتی از این قبیل است. بنا براین، درارغنون دوتصویر از اخوان به چشم می خورد؛ در تصویر اول ـ که مربوط به سالهای قبل از 1332 است ـ شاعری را می بینیم که دل در بند معشوق دارد؛ اندوهش غالبا فردی و در سطح یک نوستالژی ساده است؛ مشکلات و مسائل او ، همان مشکلاتی است که همه آدمیان به طور روزمره احیانا به آن گرفتار می شوند و مربوط به سطوح پایین زندگی است. در تصویر دوم، اخوانی را می بینیم که از فردیت خویش فاصله گرفته و اندیشه اش در سطوح بالاتری پرواز می کند؛ غم او،غم مردمی است که نیازمند آگاهی و هوشیاری اجتماعی اند؛ مفهوم وطن در شکل متعالی آن برایش مطرح است؛ شاعری است که می خواهد از هنرش در راه هدفی مقدس ـ که اجتماعی است ـ بهره ببرد. در مقابل این اندوه غلیط فردی و اجتماعی، اخوان ، سه نوع واکنش نشان می دهد. گاه به شعر و انزوای درونی روی می آورد و زمانی به خوشباشی های تخدیــری پناه بــرده و بالاخره در مواردی ازمرگ به عنوان راه حل یاد می کند ( ) . بدین ترتیب است که او از اولین سالهای شاعریش گرفتار یأس و اندوهی مزمن می شود.
ب ـ اخوان در زمستان
مجموعه زمستان، شامل اشعاری است که مابین سالهای1327 تا 1335 سروده شده است؛ جز یک شعر در آغاز چاپ جدید کتاب که تاریخ 1365 را بر خود دارد و« منظومه شکار» که در سال 1345 به پایان رسیده و در چاپهای بعدی به این کتاب ضمیمه شده است ، در این مجموعه، اشعاری که قبل از 1331 سروده شده، درونمایه فردی قابل ذکری ندارند. اما در شعر « بی سنگر» (1331)، قصه فرق می کند. در این شعر پروانه ای را می بینیم که علی رغم سرزنش دیگران، پیله تنگ و تاریک خود را رها کرده و پای در گلستان می گذارد. این پروانه بزودی در می یابد، هوای گلستان آلوده است؛ لذا آرزو می کند پرستویی شود تا بشارت بهار و باران را به کشتزاران برساند. در پایان شعر همین پرستو را میبینیم که با برگ سبز شبنم زده ای بر منقار، جان خویش را در راه آرمانش فدا کرده است. پروانه و پرستو در این شعر، هر دو، می توانند نمادی از خود اخوان هم باشند. شاعر به این ترتیب، هم رسالت خویش را تعریف کرده و هم نشان می دهد که حاضر است برای رسیدن به آرمانهای مقدس اجتماعی خود، جان شیرین را در طبق اخلاص نهد. در شعر « نظاره»(1331) هم نشان می دهد که نمی خواهد همچون دیگران به زندگی عنکبوتی ـ خور و خواب و شهوت ـ تن در دهد. بنابراین، اخوان این سال، اخوانی مبارز، سرزنده، امیدوار و در خدمت آرزوهای بلند اجتماعی است.
تصویر اخوان در اشعار بعد از سال 1332 این مجموعه یکباره کاملا دگرگون می شود. توجه داشته باشیم در سال 1332، واقعه شوم شکست نهضت ملی اتفاق افتاد که بر روحیه اخوان و بسیاری از شاعران آن روزگار تأثیر وحشتناکی بر جای نهاد ؛ از جمله شعرهای سال1332 مجموعه زمستان شعر «فراموش» است که شاعر در آن ، از این که مردم او و سایر مبارزان را فراموش کرده اند، ابراز ناراحتی می کند. در اشعار « مشعل خاموش» « فریاد» و « اندوه»(1332)،چند تصویر برجسته شعری وجود دارد که از این قرار است: 1 ـ جوی خشک فراموش شده ای که در انتظار باران است؛2 ـ چنار دل مرده ای که منتظر پرندگان است؛ 3 ـ دشتی که در انتظار اسبی یا بادی یا دست کم گرگی نشسته است . این سه تصویر عمده، علی رغم تفاوت ظاهری، هر سه نمادی از خود اخوان هستند؛ ضمن این که می توانند نماد کسان دیگری هم باشند. در این اشعار با اخوانی مواجه می شویم که رنجور از تنهایی، فراموش شدگی و شکست است، اما در انتظار آینده ای بهتر نشسته است. او امیدوار است این وضعیت نامطلوب چندان نپاید. همچنین نمی توان منکر تفاوت بارز اخوان اشعار بی سنگر و و نظاره از یکسو و اخوان اشعار اخیر از سوی دیگر شد.
این وضعیت در اشعار سالهای 34 و35 از مجموعه زمستان باز هم تغییر می کند . در اشعاری نظیر « مرداب »، « برای دخترکم لاله »، « زمستان »، « گرگ هار »،« داوری»،«آب و آتش »،« پرنده ای در دوزخ» ، «آواز کرک» و « چاووشی» ( سروده شده به سالهای34و35)، با اخوانی مواجه هستیم که نومید از همه چیز و همه کس ست؛ دچار شکست عاطفی و اندیشگی شده و به مردم که او را در مبارزه تنها گذاشته اند، بدبین شده است. اندوه شدید، اخوان را رنج می دهد و سرانجام می بینیم که در شعر زمستان، به خوشباشیهای تخدیری ـ که میخانه نمادی از آن است ـ پناه می برد.مشبه به هایی که در اشعاری نظیر«گرگ هار» ، « آب و آتش» و «فسانه»، برای توصیف حال خودش انتخاب می کند، نشان از سه چیز دارد؛ اول، پدید آمدن روحیه عصیان و پرخاشگری نسبت به جامعه ای که او را تنها گذاشته و بدتر از آن، او را فراموش کرده است. دوم و در مرحله بعدی، رویکرد به انزوای درونی و اندوه شدید ناشی از شکست اندیشگی و سوم که در مرحله بعدی است، ظهور اولین نشانه های یأس غلیظ اجتماعی؛ بخصوص در شعرفسانه که می گوید افسانه به پایان رسید. « من شاعر» در اغلب اشعار این مجموعه، « اجتماعی» است؛ یعنی هم در بیان حالات خود اوست و هم گروه کثیری از مردم که اخوان نماینده آنهاست. بنابراین تصویر اخوان در مجموعه زمستان به طور خلاصه این گونه است
:
1- اشعار سال 1331 : اميدوار ، مشتاق خدمت به مردم ، آزاده و بلند همت
2- اشعار سال 1333: معترض به مردمي كه او را در مبارزه تنها گذاشتند و منتظر بهبود اوضاع
3- اشعار سال 1334 و 1335 : نوميد از مردم ، پرخاشگر ، خشمگين ، اندوهگين ، گرفتار يأس اجتماعي و رويكرد به خوشباشيهاي تخديري
علاوه بر اینها، شاعر در مجموعه زمستان، به اندوه فردی، غم غربت، تنهایی و فقر خویش پرداخته و به صورت محدودی هم از معشوق خویش یاد می کند( ) ، اما زمینه غالب، همان هاست که گفتیم.
پ ـ اخوان در آخر شاهنامه
آخر شاهنامه، مجموعه اشعاری است که بین سالهای1335تا1338 سروده شده است و ادامه منطقی مجموعهزمستاناست. در این مجموعه، دو شعر، تاریخ1357و1369 را دارد که در چاپهای بعدی به آن افزوده شده که احتمالا به اعتبار تناسب معنایی این دو شعر با مجموعه آخر شاهنامهبوده است. در این مجموعه، اشعاری که در آنها اخوان به خویشتن پرداخته، نسبتا زیاد است؛ سیزده شعر. خلاصه درونمایه های فردی اشعار این مجموعه به قرار زیر است
:
1 ـ اندوه تنهایی و احساس غربت؛ در « غزل1»، « خزانی» و « وداع»
در شعر « غزل 1»، همان شخصیت شعری را می بینیم که در شعر «زمستان» از شدت اندوه و نومیدی به میخانه پناه برده و بر همه خشم گرفته است: « مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک». پناهگاه او میخانه است و تنهایی؛ هم چنانکه در شعر «خزانی»، خزان را قرینه خود می یابد و همنوا با او می سراید:
پاییز جان! چه سرد، چه دردآلود.
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم! ای قناری غمگینم.( خزانی)
در این شعر، پاییز، از جمله نمادی برای شاعر است. کما این که تصویر شعری « چنار جوان» که در بخشی دیگر از این شعر آمده، تداعی کننده درخت چنار در «فریاد» است که پیش از آن سخن گفتیم. این درخت چنار هم نماد دیگری برای خود شاعر است؛ با این تفاوت که برخلاف شعر« فریاد» که چنار در انتظار پرندگان نشسته بود، این جا، دیگر سخن از انتظار نیست و گویا چنار جوان از آمدن پرندگان نومید شده است:
پاییز جان چه شوم، چه وحشتناک
آنک بر آن چنار جوان آنک
خالی فتاده لانه آن لک لک. ( خزانی)
در شعر« وداع» هم ـ که از معدود شعرهای بی وزن اخوان است ـ اخوان تنها را می بینیم که می پندارد« همه دروغ می گویند» و سکوت تنهایی را بر بودن با همراهان دروغین و ناجوانمرد، ترجیح می دهد. ناله ها و شکوه های غریبانه اخوان از لابه لای واژگان این چند شعر بخوبی به گوش می رسد:
سکوت گریه کرد دیشب.
سکوت به خانه ام آمد،
سکوت سرزنشم داد،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.( وداع)
2ـ یأس فردی و یأس اجتماعی و رسیدن به این باور دردناک که همه چیز را از کف داده است؛ در اشعاری از قبیل«نادر یا اسکندر »،« قولی در ابوعطا »،« چه آرزوها »،« وداع »،«برف»،« قصیده »،« سرکوه بلند »،« مرثیه »،« گفتگو » و سرانجام« قاصدک ».
در شعر « نادر یا اسکندر »، طنز تلخ اخوانی بخوبی خود را نشان می دهد. در این شعر، احساس می کند« آبها از آسیاب افتاده است »، هر چند رگه هایی از امید در درون او می روید اما به سرعت باد محو می شود:
گاه می گویم فغانی برکشم
باز می بینم صدایم کوته است.
در پایان همین شعر است که به این نتیجه نامطلوب می رسد :
هر آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب (نادر یا اسکندر)
در شعر « قولی در ابو عطا »، اخوان را می بینیم که « تخته پاره به امواج دریا سپرده » تا او را به هر سو که می خواهد ببرد. « بازوانش خسته » اند و امید رسیدن به هیچ ساحلي را ندارد و در شعر« چه آرزوها »، اخوان دیگر آرزویی هم ندارد:« چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم ». از زیباترین شعرهای این مجموعه شعر برف است. شعر « برف » در یک سطح معنایی خود، تصویری از مراحل زندگی اخوان را ارائه می دهد. راوی در این شعر، نمادی از خود شاعر است که در همه صحنه ها حضور فعال دارد؛ همچنین در بخشی دیگر از شعر، لک لک وارد صحنه میشود که او نیز، نمادی است از خود شاعر:
لک لک اندوهگین با خویش حرف می زد:
« بیکران وحشت انگیزی است
خامش و خاکستری هم بارد و بارد . . .
پشت ناپیدایی آن دورهاشايد
گرمی و نورو نوا باشد.. . .
لیک من افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم »
در پایان این شعر هم حس نومیدی شاعر بخوبی به تصویر می رود:
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید، می بارید، می بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده است.
نومیدی و یأس اخوان را در شعر قصیده هم می توان سراغ جست :
خوابگرد قصه های بی سرانجامم
قصه هایی با فضای تیره و غمگین
و هوای گند و گردآلود
کوچه ها بن بست
راهها مسدود . (برف)
3 ـ مضمون فردی دیگری که در این مجموعه آمده، مرور گذشته شاعر است و فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی که داشته است. در این راستا، گاه احساس می کند نتیجه زحماتش برباد رفته و در لحظاتی که شرایط روحی حادتری پیدا می کند، اصولا در درستی راهی که برگزیده، تردید می کند. این مضمونها در اشعار« برف »،« قصیده » و « جراحت » با صراحت بیشتری آمده است:
دیگر اکنون دیری و دوری است
کاین پریشان مرد
این پریشان پریشانگرد.. . .
ناگهان از خویشتن پرسد:
راستی را آن چه حالی بود؟
دوش یا دی، پار یا پیرار،
چه شبی ، روزی، چه سالی بود؟
راست بود آن رستم دستان
یا که سایه ي دوک زالی بود؟( جراحت)
4 ـ بیان ناجوانمردی کسانی که او را در مبارزه تنها گذاشته اند و نفرت از مردم در دو شعر « شکیبایی و فریاد » و « جراحت » :
صیحه کشم از جگر، فغان کشم از دل
تا برسد به گوش جهانم
صخرة خاموش هم به نعره درآید
گوش جهان بشنود غریو فغانم
آی جهانا! بیا، ببین، بشنو، آی
زین بد و بیداد، وای! شیون! فریاد!
* * *
ديگر اکنون دیری و دوری ست
کاین پریشان مرد،
در پس زانوی حیرت مانده، خاموش ست
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن،. . .
لیک در ژرفای خاموشی،
ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد:
کان چه حالی بود؟
آنچه می دیدیم و می دیدند
بود خوابی یا خیالی بود؟ . . .
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
که نشوید همت هیچ ابر وبارانش
پهنه ور دریای او خشکید؛
کی کند سیراب جود جویبارانش؟(جراحت)
5 ـ گرفتاری تدریجی و روزافزون در چنبره حیرت خیامی و احساس پوچی و بیان این نکته که آنچه گذشت و می گذرد و خواهد آمد، دیگر جای امیدواری ندارد؛ در شعرهایی مثل« چون سبوی تشنه»،« دریغ »، « با همین دل و چشمهایم همیشه »، « پیغام »، « برف » و « قصیده ». این که در شعر « چون سبوی تشنه»، شاعر جویبار لحظه ها را« از تهی سرشار » می بیند و یا در شعر دریغ، خود را همچون « یکی برگ پیر و پژمرده » به تصویر می کشد و در شعر بعدی ، سخن از آرزویی به میان می آورد ،اما خیلی زود در می یابد که هیچ آرزویی ندارد و در شعر « چه آرزوها » صراحتا اعلام می دارد که« چه آرزوهایی که داشتم من و دیگر ندارم » و حتی به مرگ پناه می برد و موارد دیگر، همه و همه حکایت از آن دارند که اخوان، بتدريج، به نوعی پوچی و حیرت خیامی و یأس غلیظ اجتماعی رسیده است و این اخوانی است که در این اشعار می بینیم:
چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود . . .
ای بهار همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر ومنگر .
سایه نمناک و سبزت هر چه از من دورتر خوشتر. . .
همچنان بگذر
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من.
6 ـ اشارتی گذرا به عشق و معشوق فردی در شعر« غزل 1 ».
بنابراین و به طور خلاصه از بررسی دفتر شعر آخر شاهنامه، به این نتایج می رسیم:
الف ـ نام این مجموعه ـ آخر شاهنامه ـ بیانگر آن است که شاعر هنگام سرودن این اثر همه چیز را به پایان رسیده و نافرجام می داند؛
ب ـ آخر شاهنامه به حیث تصویری که شاعر ارائه می دهد، ادامه منطقی زمستاناست؛
پ ـ یأس و اندوه شاعر اززمستانشروع شده است، اما درآخر شاهنامه به نقطه اوج خود نزدیک می شود. ادامه این یأس را در آثار بعدی او خواهیم دید؛
ت ـ این که شاعر در این مجموعه، برخلاف زمستان، به گذشته خود هم با تردید می نگرد، بیانگر آن است که در این مجموعه، غلظت یأس اخوان بسيار بيشتر شده است، زیرا نه تنها حال و آینده را مبهم می بیند، بلکه گذشته را هم انکار می کند؛
ث ـ احساس شاعر نسبت به مردم، در مجموعه پیشین غالبا خشم و بدبینی بود، اما در این مجموعه ، به نفرت و انزجار از مردم تبدیل شده است.
ت ـ اخوان در از این اوستا
از این اوستا، دربر گیرنده اشعاری است که بین سالهای 1339تا1343 سروده شده است. این مجموعه به حیث تاریخی، ادامه منطقی آخر شاهنامهاست . برعکس سه دفتر پیشین که در آنها اخوان بیشتر درباره خود شعر سروده بود، در این مجموعه، نگاه اخوان از درونش فاصله گرفته و بیشتر متوجه دنیای بیرون است. شعر« صبوحی» که تاریخ سال1339 را بر خود دارد، از معدود اشعار این مجموعه است که تصویری از اخوان را به ما نشان می دهد . در این شعر، اخوان در یک پاره تصویری،خود را به درختی با شاخه های برهنه که خوابش برده تشبیه کرده و مرغانی را که بر گرد درخت نغمه سرایی می کنند، مورد سرزنش قرار می دهد که « کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست، ای مرغان ». اگر تصویر درخت را ـ که یک موتیف در آثار اخوان است ـ پی بگیریم به این نتیجه می رسیم که در مجموعه زمستان، درخت وجود اخوان در انتظار مرغانی است که به سوی او باز آیند و در مجموعه آخر شاهنامه درخت وجود او دیگر در انتظار مرغی نیست و نومید شده است( در شعر فریاد) و در این مجموعه، این درخت از مرغان بیزاری می جوید. این موتیف، به خوبی تطور روحی اخوان را به ما نشان می دهد. در بخش پایانی همین شعر هم خود را به ابر تاریک اسفندی تشبیه می کند که میل گریه دارد:
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟
اگر دوریم اگر نزدیک
بیا باهم بگرییم ای چو من تاریک( صبوحی)
همین حالها را دارد تصویری از اخوان که در شعر « و نه هیچ» این مجموعه ارائه شده است:
نه زورقی و نه سیلی، نه سایة ابری
تهی ست آینه مرداب انزوای مرا
خوش آن که سر رسدم روز و سرد مهر سپهر
شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا ( و نه هیچ )
در شعر صبح هم که مناجات گونه ای است با اهورامزدا زندگی خویش را سرا سر بیهودگی می داند . « مرارت » و اندوه زندگی او در شعر پرستار هم که او بیمار است و پرستارش شب، خود را نشان داده است :
ز تو می پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورامزد!
که را این صبح
خوش ست و خوب و فرخنده؟
که را چون من سرآغاز تهی بیهوده ای دیگر؟ ( صبح)
آنچه درونمایه های فردی این اثر را از مجموعه هایی که تاکنون بررسی کردیم، متمایز می کند، شدت و غلظت یأس اجتماعی شاعر است.
ث ـ اخوان در حیاط کوچک پاییز در زندان
به نظر می رسد که نقطه اوج شاعری اخوان، تا قبل از این مجموعه اخیر است. اخوان در این مجموعه و آنچه پس از این منتشر کرده، از مقام بلندی که در آثاری مثل زمستان و آخر شاهنامه و از این اوستا داشت، فاصله گرفته و شعرش سیر نزولی دارد.به هر روی، این دفتر شعر اخوان ، شامل اشعاری است که بین سالهای 1345تا1347 سروده است. نگاه اخوان در این اثرش هم بیشتر متوجه بیرون خودش است؛ لذا کمتر به خود پرداخته است. در شعر« مایا »(1347)، طوطیی را میبینیم به نام مایا که در بخشهایی از شعر نمادی است از خود شاعر:
بیا مادر! بیا مادر!
برایت همزبان تازه ای آورده ام: مایا
چو فرزندت غریب، اندوهگین، تنها
ببین ـ جز من ـ غریبی را از این تنهاتر و اندوهگین تر دیده ای
آیا ؟ . . .
گرفتاریست همچون من قفس زاد و قفس پرورد.
گرفتاری کزین تنگ قفس چون من
ـ گر از تزویر تقدیر است، یا بیدادی صیاد ـ
نبوده ست و نباشد یک نفس آزاد،
هرگز هیچ .
ـ « بگو مایا! بگو آیا
در اوراق غبارآلود و ننگ اندوه خود، تاریخ
از آن پنهان شهیدان، هیچ هرگز یا د خواهد کرد؟
و آیا هیچ کس هرگز، نهان یا آشکار، آن داغداران را
کزایشان گم شدند آنان که دیگر بر نمی گردند،
( نگویم برگ سبزی از پناه و سایبان مهر)
به برگ زرد پیغام تسلی شاد خواهد کرد؟ . . .
و مایاخیره در آیينه، با تصویر پاسخ داد:
« هرگز هیچ »
(مایا)
در این شعر، آن حس خشم و نفرت اخوان فروکش کرده و بن بست فکری و درماندگی و حیرت او برجسته تر شده است. در شعر« آن بالا» (1347)، از رخوت و سستی فکری خویش با چاشنی انتقاد و اعتراض یاد می کند.
دفتر شعر دیگر اخوان، زندگی می گوید اما باز باید زیست نام دارد. این دفتر، حاوی یک شعر بلند است که در سال 1346 سروده شده است. در این شعر هم اخوان درباره خود مطلب قابل توجهی نمی گوید ، اما
تیره خیامی اندیشه اخوان که نشانه بن بستهای فکری و یأس فلسفی اوست، در این اثر بخوبی نمایان است.
ج ـ اخوان در دوزخ اما سرد
در این اثر به برخی شعرهای تاریخ دار برمی خوریم؛ چنان که اشعار بی تاریخ هم در این مجموعه چشم را نوازش می دهد. اشعار تاریخ دار آن بین سالهای1351تا1356 سروده شده است. در این مجموعه، شعر «ابرها»، بیانگر اندوه تنهایی شاعر است:
آه،
ابرهایی که چون من، تنها
ابرتصویرند،ابر سایه و رنگند؛
چشمشان دارد دریغ از گریه هم حتی،
گرچه می دانم چو من غمگین و دلتنگند.( ابرها)
در شعر « پارینه»، اخوانی را مشاهده می کنیم که دل بی کینه اما پر خونی دارد. آن بیزاری جستن از ناجوانمردانی ـ در حقیقت اکثر مردم ـ که در مبارزه او را تنها گذاشته بودند و تا این جا در اکثر اشعارش ـ کم و بیش ـ مطرح شده بود و چنان که دیدیم او را آزار می داد، در این اثر بشدت فروكش کرده است. البته در دو شعر« شمعدان » و « دوزخ اما سرد » از همین مجموعه، در می یابیم که آن احساس بیزاری را اینک، متوجه خویش کرده است:
از آتش دل، شب همه شب بیدارم
چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم
از روز دلم به وحشت، از شب به هراس
وز بود و نبود خویشتن بیزارم (شمعدان)
***
گرچه از بود و نبود رفته و آینده بیزارم،
پرسم اما از کجا بایست دانست این
که چو فصل رفته ها آینده ای هم پیش رو دارم؟ . . .(دوزخ اما سرد)
در همین شعر اخیر است که غلظت یأس فلسفی اخوان به اوج خود در تمام آثارش می رسد و نه تنها آینده را بس تیره و مسدود می بیند، بلکه زندگی گذشته اش را هم قصه بیهوده ای می داند که آغازش لعنت بوده و ادامه اش هم سراسر نکبت و منفور. عنوان «دوزخ اما سرد»، بهترین معرف حالات او در این ایام است:
قصه تا این جاش، این جایی که من خواندم
قصهء بیهوده تر بیهودگیها بود
لعنت آغازی، سراپا نکبتی منفور
گاهکی شاید یکی رویائکی شیرین،
بیشتر اما
قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم
بی هوا تصویر تاری، کاردستی کور،
دوزخ ،اما سرد
وز بهشت آرزوها دور . . (دوزخ اما سرد)
در شعر« آوار عید » ـ با عنوان رسایی که دارد ـ باز هم یأس او حادتر می شود:
می دهم خود را نوید سال بهتر، سالهاست
گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود(آوار عید)
به طور کلی اشعار این مجموعه،اخوانی را نشان می دهد که فوق العاده مأیوس و بدبین به زندگی است و گرفتار یأس غلیظ فلسفی. یأس اجتماعی اخوان که در آثار مربوط به بعد از واقعه 28مرداد1332 خود را بتدریج نشان می دهد، در این مجموعه به یأس فلسفی مبدل شده است.
چ ـ اخوان در ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
مجموعة ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم، آخرین اثر شعری اخوان به شمار می آید که بیشتر اشعار مابین سالهای 1345تا 1366 را شامل می شود که اکثر آنها در قالبهای سنتی سروده شده است. اخوان با ارغنون که در قالبهای سنتی است، شروع کرده و با این اثر که باز هم بیشتر اشعارش سنتی است، کار شاعری را به پایان می برد. در این مجموعه هم، اشعاری هست که تصویر اخوان را در این سالها به ما می نمایاند. در این مجموعه، اخوان این گونه خود را نشان می دهد:
1 ـ مردی که از غم پیری و غربت شِکوه می کند و صدای پای مرگ را شنیده است؛ در شعر« لعنت به پیری»؛
2 ـ سختیها و مرارتهای زندگی عرصه را بر او تنگ کرده است؛ « مرغ تصویر »؛
3 ـ گرفتار سردرگمی و حیرت فراوان است؛« باغ خون » و « سگ دیوانه »؛
4 ـ بر جوانی از کف رفته حسرت می خورد؛
5 ـ از فقر و مصائب زندگی شکایت دارد؛
6 ـ گرفتار یأس فلسفی و احساس پوچی موذی و رنج آوری است.
نکته قابل توجه این که با رویکرد به قالبهای سنتی ، افکار سنتی نیز وارد شعر اخوان می شود؛ این موضوع در شماره های1،2، 4و5 دیده می شود.
اگر بخواهیم تصویر اخوان را از روی مجموعه اشعارش ترسیم کنیم، بدین ترتیب خواهد بود:
- مرحلهء اول (اشعار 1331 و قبل از آن ) : مردي مبارز .
- مرحلهء دوم ( اشعار 1332 تا 1334 ) : مردي شكست خورده و خشمگين و عصيانگر .
- مرحلهء سوم ( اشعار 1335 تا 1340 ) : متنفر از مردم و گرفتار يأس اجتماعي .
- مرحلهء چهارم ( اشعار پس از 1345 ) : گرفتار يأس فلسفي .
بحث ما در همین جا به انتهای خود می رسد با تذکر مجدد این نکته که آنچه ما در این مقاله ارائه دادیم، مربوط می شود به شخصیت شاعری اخوان که ممکن است در بخشهایی با شخصیت تاریخی او انطباق داشته باشد و ممکن است نداشته باشد.
دکتر سید مهدی زرقانی
دانشگاه فردوسی مشهد
|
|
|
26th August 2008, 06:30 PM
|
#4
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: اينترنت
نوشته ها: 405
تشکر ( ازدیگران): 12
تشکر شده : 107 بار در 70 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-K750
|
|
|
اخوان از خود می گوید
گذشته از مطالبی که تاکنون به عنوان زندگی نامة اخوان به روایت خود او در دسترس دوستان قرار گرفته است، آن چه در زیر می خوانید، بخش هایی از زندگی اوست که از میان گفت و گوهای او جمع آورده ایم:
«. . . ما دبیر بسیار خوبی داشتیم، پرویز کاویان جهرمی و او کم کم من را با خط شعر آشنا کرد و گفت چنین است و چنان است و این باید باشد . . .
مرا راهنمایی کرد ، من مثلاً شعرهایی می گفتم او می گفت که این شعرها باید این جوری باشد و اینها ، از او خواستم به من بیاموزد که شعر چی هست و چی نیست و او هم با دید و شناخت خودش دو رساله خطاب به من نوشت و با فواصل ، در سال 1323 شمسی که من هنوز . . . بله، مثلاً شانزده سالم بود، در این حدود. درس می خواندم در هنرستان و او معلم بسیار دلسوزی بود و دوستدار شعر و ادب و گفت که راه و رسم این است و اصول اولیة شعر و شیوة قدمایی که او می شناخت و کارش دستور کار آن بود به من یک قسمتهاییش را آموخت و من به این ترتیب کم کم با نوعی شعر قدیم آشنا شدم و عرض شود که خب این کار را ادامه دادم و دفترهایی، دو دفتر، به او سپردم که او راهنمایی کند و بگوید چه جوری هست و چه جوری نیست و کم کم ادامه دادم و کم کم راه به انجمن ادبی خراسان پیدا کردم و در مطبوعات محلی خراسان، مشهد، شعرهایی از من مثلاً به همان شیوه های قدیم چاپ شد و به این ترتیب بود که به اصطلاح وارد عالم شعر و ادبیات و اینها شدم، بله و اینها همه پیش از به اصطلاح آمدنم به تهران بود یعنی ایام تحصیل دبیرستانی در هنرستان مشهد.
. . . اولین شعرها در یکی دو روزنامة مشهد راجع به زندگی ، درد و رنجی که خودم داشتم یا حرفهایی از این قبیل یا خیال می کردم مثلاً اجتماعی فکر می کنم یا در جمع اجتماع و فلان و با آن جوهایی که در آن روزگار ساخته شده بود و ذهنیت هایی که می ساختند و کم کم به اصطلاح جاذب بسیاری از جوانها بود و بعد مطالعاتی که در این زمینه می کردم شعرهایی که در مطبوعات مثل راستی، روزنامة راستی بود در مشهد چاپ می شد، روزنامةآزادی بود در مشهد چاپ می شد. راستی روزنامة چپی بود و آزادی یک روزنامة قدیمی کهن سالی بود که بیشتر وقتها ـ مرحوم گلشن آزادی در می آوردند . . . » ( )
« . . . من یک مقدار شور شاعری داشتم، در ایام جوانی. مقداری هم شعرهای غزلی و قصیده گفته بودم. بگذارید کمی قصه وار بگویم. یکی بود یکی نبود. و اما آنچه مرا در ابتدا به شعر کشاند، یک مقدار ناتوانی بود. یعنی کشف عجزی که آن وقتها داشتم. به این تعبیر که من عاشق بودم. وضعی بود و شور و حالی و اینها. دفترچه ای داشتم و شعرهایی از این و آن یادداشت می کردم بعد حس کردم اینها درست آن چیزهایی نیست که من می خواهم بگویم. مثلاً سعدی می گفت:
دل پیش تو و دیده به جای دگرستم
تا خصم نداند که تو را می نگرستم
یک تکه اش با من بود، اما تکه دیگرش حرف من نبود. اصلاً بیت بعدی چیز دیگری بود. پیش خودم در همان عالم بچگی، دیدم آدم نمی تواند حرف خودش را از زبان دیگران بگوید، مثل لال ها و گنگ ها و یک کلام از این یک کلام از آن ، شروع کردم حالی کردن به کسی که مثلاً مخاطب من بود و بعد اصلاً خودم مخاطب خودم شدم. یعنی افتادم به خط شعر و این دنیای معنوی را برای خودم کشف کردم. یعنی دیدم این قدرت، این سازندگی روحی که آدم می نشیند و به آفریده های روحش پیکره می دهد و جان می دهد و بیان می کند یعنی روشنی می تاباند بر طرحها و تصویرهای مبهم و تاریک ذهنش، یعنی آهسته آهسته پرده بر می دارد از تندیسها و مجسمه های روحی اش؛ دیدم این بهترین خلاقیت هاست ـ بله، کمتر از کار خدا نیست خلق شعری و هنری. این حالت در آن لحظات برایم جالب بود و هی می کشید مرا، می برد. وقتی یک کمی پیش خودم زبان باز کردم کم کم سرمشق هایی برایم پیدا شد، این سرمشق ها طبعاً عبارت بود از یک مقدار شعر که در کتابها می خواندم یا در مطبوعات وقت و انجمن های ادبی خراسان. یک وقت دیدم بکلی دارم برای خودم غزل می گویم، قصیده می گویم و خود این شور و حال قصیده گویی، آدم را می گرفت، چهل بیت پنجاه بیت دلخواه گفته با شور و حالی که خود می داند چیست، خب آدم را می ـ گیرد دیگر. آن وقت آدم شروع می کرد به ادعای سخنوری که بله:
سالم فزون ز بیست نه و طبعم این چنین
قصر قصیده صرح ممرد کند همی !
و فلان و اینها، کم کم این حالت بر من چیره شد و چون این خلوت را با خودم داشتم و صداقتی داشتم که توانستم در خلوت بمانم و هوای تسخیر و جلوه گری و اینها را نداشتم، حرفهایم برای خودم زمینه پیدا کرد و بعد کم کم فکرم متوجه بعضی مسائل اجتماعی شد، یعنی هدف از مسائل فردی کشیده شد به موضوعات دیگر و یک مقدار درسهایی گرفتم از روزگاری که برایم خیلی مفید بود مقصودم درسهایی از کتب و افکار « مزدک فرنگان »، خلاصه احساساتی پیدا کردم نسبت به روزگار و عالم و آدم. آمدم به تهران و کارو زندگی برایم پیدا شد و اینها، حالا دیگر سرمشق هایی را که دارم سبک و سنگین می کنم، هی کار می کنم، و پیش آمد که دیدم یک مقدار از حرفها در آن شیوه های قدیم روی زمین می ماند، کم می آید، کوتاه می آید، گفته نمی شود، واقعاً آن طور که باید گفته نمی شود، و در این احوال بود که با شعر نیما آشنا شدم. »( )
« . . . در خراسان وقتی که تازه به شاعری رو کرده بودم، به یک انجمن ادبی دعوت می شدم که استاد کهنسالی به نام نصرت منشی باشی در صدر آن بود.هر وقت شعر مرا می شنید می پرسید تخلصت چیست؟ او واجب می دانست که هر شاعری تخلصی داشته باشد و من نام دیگری نداشتم. سرانجام یک روز خودش نام امید را به عنوان تخلص بر من نهاد. امید، « این لکه ابر عابر آفاق نومیدی . . . » و من همچنان این نام را حفظ کردم .
. . . نوجوان بودم، شاید 15ـ 14 ساله ، در آن عالم به دختری تعلق خاطری پیدا کردم و تا آن زمان هیچ نوع برخوردی با شعر نداشتم و اصلاً در رشتة فنی تحصیل می کردم. در آن زمان برای خود رازی پیدا کرده بودم و اغلب، تنها که می ماندم ، شعر قدما را می خواندم. پدرم بزرگان شعر فارسی را می شناخت و شعرهاشان را می خواند. وقتی که با شعر گذشتگان بیشتر آشنا شدم، ناگهان متوجه شدم که من خود حرفی دارم، غیر از حرف آنها. غصه ام زیاد شده بود و گله های فراوان داشتم و در خلوتهای بسیارم ـ معتقدم برای هر شاعر خلوت ضرورت سازندگی دارد ـ خودم را شناختم. پدرم عطار طبیب با تجربه ای بود. برایم کتابها خرید و به سبب توجه و تشویق او، به طور جدی به شعر و ادب رو آوردم و از این زمان شعر و شاعری برایم حکم مرکب کوچکی را پیدا کرد که با آن راه زندگی را بپیمایم.
به زودی با نیما آشنا شدم، در حالی که با شیوه های قدیم شعر در آن حد که جوانی جوینده و علاقه مند مجال زندگی داشته باشد، آشنا شده بودم. به نظر من شیوه های قدیم مجال محدودي بود. نیما به مرکب من چرخی افزود و مرا به جلو راند . و من که همیشه معتقد بوده ام که شاعری یک نوع پیامبری فردی است شعر برایم جذبه ای جادویی و مذهبی پیدا کرد و رنگ و راه اصلی زندگیم شد.» ( )
«. . . در سالهای بیست و پنج تا سی و دو فعالیت حزبی داشتم، از آن طریق مبارزه می کردم . . . بعدها که کودتا صورت گرفت، پرونده ای که مربوط به یک بدنة حزب بود، و من در آن شاخه بودم، به دست نیامد و اسامی علنی نشد . . . من آنجا فعالیت سیاسی داشتم ولی بعد از سال 32 فعالیت سیاسی به یک شکل خاص نداشتم و یک راه انفرادی در پیش گرفتم و بیشتر مبارزاتم در شعرم و مقالاتم خلاصه می شد و من جز شعر اجتماعی که جنبه های سیاسی هم دارد، طبعاً شعر دیگری را اصیل نمی دانم . . .
چند بار به زندان افتادم، بار اولش به خاطر پناهنده ای بود که به خانه ما روی آورده بود، یعنی من و دوستم رضا مرزبان با یکدیگر در یک خانه می نشستیم و پناهنده ای را به ما سپردند که او را مخفی کنیم. این شخص آمد، حالا دوران بعد از کودتای 28مرداد است، اواخر زمستان بود، مدتی او را نگه داشتیم و این مرد بی آرام شد و یکی ، دوبار به کوچه رفت و گیر افتاد! دنبال او آمدند ، ریختند به خانه و ما را هم بردند و پس از چند روز آزاد کردند. یک بار هم زمانی بود که ارغنون را منتشر کرده بودم و این بار خودم طرف اتهام بودم، اتفاقاً آن زمانها شعری هم در یکی از روزنامه های مخفی منتشر شده بود، خطاب به شاه با دشنام و حملة شدید . . .
این شعر را به من نسبت می دادند که تو گفتی . . . حال آنکه من نگفته بودم ولی می دانستم چه کسی گفته . . . مرا چند بار به محاکمه کشیدند و این دفعه زندانم طول کشید . . . یک سالی زندان بودم . . .
یک بار هم در سال 45 به زندان افتادم با اتهام دیگری که چند ماه طول کشید . . . ولی این زندانها آن قدر به من سخت نگذشت گو اینکه ************جه هم دیدم، سیگار روی دستم خاموش می کردند ، که جایش هست، با چکمه و نعل آهنین به قلم پاهایم می کوفتند که آثارش باقیست . . . اما اینها ************جه ای نبود، بیرون که می آمدم زندان فراخ تری در انتظارم بود . . . »( )
« . . . [در باره] کار کردن با وسایل ارتباط جمعی، اگر مطبوعات را بگوییم، بله من از زمان قدیمِ قدیم کار کرده ام، از زمانی که یادم می آید، یعنی حدود سال1324 که در مشهد در بعضی مطبوعاتش شعر منتشر می کردم و بعد این کار ادامه داشت تا . . . ، کتاب هم که از وسایل ارتباط جمعی است، داشته ام و کتابهایی منتشر کرده ام، پس این کار با مطبوعات. و همچنین در رادیو، بله من از مدتها پیش یعنی در حدود سال 1340 بود که دوست همکارمان آقای ایرج گرگین رییس برنامة دوم رادیو، ایشان ضمن دعوتهایی که می کردند ،یکی هم من در آمدم و شروع کردیم به برنامه های رادیویی نوشتن و دیدم می توانم کار کنم و اعمال ذوقهاي کسانی که عنوان مسئول دارند در مسایلی که خیلی هم درش تخصصی ندارند در کاری که آقای گرگین پیشنهاد می کردند خیلی کم است ، به هر حال برنامه ای می نوشتم، برنامه ای ادبی ـ فنی می دادند کسی که نظری نمی داد، چون من در حدود کارم به حد کافی متوجه بودم چه ها باید بنویسم و مسایلی که مورد بحث نبایستی باشد و نیست، یعنی در دامنه و زمینه کارم نیست همانها است که غالباً مورد اعتراض اصحاب هیئت بررسی و سانسور قرار می گیرد. من آن وقت هفته ای چهار برنامه داشتم یک برنامة ادبی داشتم، یک برنامة کتاب داشتم در میزگردهایی هم که راجع به این جور مسایل بود شرکت می کردم . پس بنابراین شروع این کار می شود 1340، چون من کار و زندگی ام هم معمولاً از همین طریق می گذرد من نه تاجر هستم، نه تاجرزاده و نه باغ دارم و نه فلان. خب بایستی زندگی این جوری بگذرد و دیدم می توانم مطابق عقایدی که دارم کار بکنم و کار کردم، پس کار با وسایل ارتباط جمعی یعنی مطبوعات و کتاب که گفته شد از برنامه های ادبی که من می نوشتم، بعضی از برنامه ها قطع شد، یعنی تعطیل شد، برنامة ادبی ماند و ادامه پیدا کرد تا چندین سال هم بود و هنوز گهگاه می بینیم از آن برنامه های ضبط شدة من و آنها که خودم شرکت می کردم در اجرایش باگویندگان زن و مرد، هنوز هم پخش می شود در رادیوهای شهرستانها ، پس این رادیو هم که یک وسیله . اما تلویزیون. تلویزیون هم چند باری پیش از اینکه این طوری به صورت یک حالت بیشتر و تقریباً یک شغل شاغل در صورتی که الان هست مشغول بشوم، چند تایی برنامه گهگاه همان طور که اشاره کردم داشتم.»
|
|
|
26th August 2008, 06:34 PM
|
#5
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: اينترنت
نوشته ها: 405
تشکر ( ازدیگران): 12
تشکر شده : 107 بار در 70 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-K750
|
|
|
اخوان، شاعر حماسه و شکست
[IMG]file:///C:/Documents%20and%20Settings/User/My%20Documents/New%20Folder/post-19.aspx_files/948.jpg[/IMG]
اخوان در شعرش درونمایه های حماسی را به استعاره و نماد مزین می کند
لیلی ابوالحسنی
مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م امید، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنیا آمد و چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت.
وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سیاسی شد و به زندان افتاد.
مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.
من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...
مهدی اخوان ثالث
اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.
مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه هایی از این درونمایه ها را به استعاره و نماد مزین می کند.
به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م . امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت خواهانه پدید آورده است و در این راه گاه ایران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پیدا کرده است.
اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته است: "من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته ام."
اخوان از نگاه دیگران
شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.
جمال میرصادقی، داستان نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت
نادر نادرپور
نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.
نادرپور گفته است: "شعر او یکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."
اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ریشه های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...."
هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.
اسماعیل خویی، شاعر ایرانی مقیم بریتانیا و از پیروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آنها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نیمایوشیج هستند.
به گفته آقای خویی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده است.
تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره
هوشنگ گلشیری
آقای خویی می افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز ترین خیال های شاعرانه بود.
زمستان، نمونه عالی شعر اخوان
وی به عنوان نمونه به شعر زمستان اشاره می کند و می گوید این شعر فقط یک روز برفی طبیعی توس نو را تصویر می کند و از راه همین فضا آفرینی و تصویر آفرینی در حقیقت ما را به دیدن یا پیش چشم خیال آوردن دوران ویژه ای از تاریخ خود می رساند که در آن همه چیز سرد، تاریک و یخ زده و مملو از هراس است.
اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می رسد.
وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می آید و بر دل می نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه است.
غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است.
شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می کند:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از این اوستا و در حیاط کوچک پاییز در زندان می توان به عنوان دیگر آثار مهدی اخوان ثالث یاد کرد.
م . امید پس از انقلاب مجموعه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم را منتشر کرد. آرامگاه م . امید در توس، در کنار آرامگاه فردوسی است، شاعری که به او ارادت خاصی می ورزید
سال هایی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنیای خویش آشتی داده و بر حاصل این آشتی پیام های بودا و مانی را نیز افزوده است
پناه به مزدشت واکنش مردی تنها به زمانهای پر جور و زخم بود؛ واکنش مردی که مزدکهای زمانهاش را عارف میخواست؛ مانیهای زمانهاش را عادل. پیامبرانی که پیشازآنکه شمشیر در راه عشق کشند، آنچه در سر دارند بنهند، آنچه در کف دارند بدهند و آنچه بر آنها آید نجهند. مهدی اخوانثالث نیکپنداریی زردشت، عدالتجوییی مزدک و بینیازیی مانی را یکجا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبیعی و خانهی پدری نشان نیاز به جهانی دیگر بود؛ نیاز به سروریی نیکانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدینهی فاضله آن جا است که مردان خوب حکم میرانند و مهدی اخوان ثالث همهی خوبها را گردآورده بود تا مدینهی فاضلهای در دل برپا کند که جهان را امید رستگاری نبود.
واکنش مهدی اخوان ثالث به جهان، واکنش انسانی بود که از بدعهدیی رؤیافروشان زخمها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدیی رؤیافروشانی که رؤیاهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدایشان هیچ نمانده بود، مگر آه حسرتی که از گلوی درراهماندهگان برمیخواست. مهدی اخوانثالث طراوت مدینهی فاضلهی دلاش را پادزهر اندوه بدعهدیها میخواست. تاریخ اما در بدهیبتترین لحظههایش، چنان در شعر او نشسته بود، که از حاکمان مدینهی فاضلهی دلاش نیز کاری برنیامد.
2
بخش عمدهی شعر فارسی در سالهای 1320تا 1357هجریی شمسی را میتوان واقعیتِ مستحیل در ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصویرکنندهی مراحل گوناگون یک نبرد در مقابل قدرت حاکم. در این دوران همهی تشبیهها، استعارهها، نمادها، تغییرات دستوری، همهی هنجار************یها و قاعدهافزاییها (2) در خدمت شعر بیان بهکار گرفته شد؛ بیان چهگونهگی، چرایی و چهبایدیی جهانی که حضور قدرتمندان را خوش نمیداشت. شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور به ارزشی همهگانی سروده میشد. در این نوع شعر، حسرت، ستایش و یا مرثیه تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری میکرد؛ موقعیت آرزو در مقابل نظم سیاسی را.
فضای حاکم بر شعر فارسی در فاصلهی سالهای 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می توان بازخواند: بشارت، یأس، سرگردانی و ستایش قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمینان به توان انسان برای برپاییی جهانی دیگر در فاصلهی سالها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ کودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به صدای یأس و خسته گی .
3
سال های 1320 تا 1332 ، سالهای گریز رضاخان، پایان جنگ جهانیی دوم، ورود و خروج بیگانهگان، فرارروییی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای کسب قدرت بود. اما بیش از همهی اینها، سالهای تولد رؤیاهای مردمی بود که پس از خوابی شانزده ساله چشم میمالیدند و در جستوجوی غبار سمضربههای مرکب سوار رهایی به هر سو نظر میکردند. بقایای گروه پنجاهوسه نفر خاک زندان را از شانه های خود تکانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخیی بیگانهگان را نمادین میکرد. افسران خراسان شتاب برای پیروزی را تجسم میبخشیدند. جنبشهای کارگری رؤیای جهانی خالی از طبقات را در سر میپروردند. و هیچکس جز به رؤیاها نمیاندیشید.
در آن سالها باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش و حس بهبازیگرفته شدن در صحنهی سیاسی، همهی ذهنیت مردمی را میساخت که به تغییر تقدیر خویش چشم امید داشتند. آن سالها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی کند.
در آن سالها هوشنگ ابتهاج با نگاه به همسایهی شمالی که تبلور همهی نیکبختیهای سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشیدنرم می بافددامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش کسرایی جان شاعر فردا را تصویر کرد؛ شاعری که اندوه را خاطرهای دور میانگارد. یقین او به تولد سرایندهای که بر شعرهایش عطر گل نارنج مینشیند، بی خدشه بود: ”پس از من شاعری آیدکه می خندند اشعارشکه می بویند آواهای خودرویش چون عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج”. احمد شاملو به خشم ستمدیدگان سلام کرد؛ به خون جوشان آنان که عدالت را بشارت می دادند: ”اکنون این منم و شما...و خون اصفهانخون آبادانو قلب من می زندتنبور و نفس گرم و شور مردان بندر معشوردر احساس خشمگینممیکشد شیپور”.
مهدی اخوانثالث نیز محوِ روزگارش بود. او در سال 1328 امید پیروزیی رنجبران را پای کوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شدزبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد... گوید امید سر از بادة پیروزی گرمرنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سالها، مهدی اخوانثالث طراح طرحی دیگر بود؛ مایل به برافکندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم بنیاد سپهر را براندازم...هر جا که روم، سرود آزادیچون قافیه مکرر اندازم”. جان پراندوه و دیرباور او اما بسیار پیش از دیگران به استقبال روزهای بد رفت. در پشت همهی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند که رخوتشان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب، گاهی بیدارو آبروی خود نهاده در گرو نان...گاه گرفتار جلوه های دروغینگاه بکف، پتک و داس، سرکش و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو کدام خدا را کنم سجود؟یا شیوة کدام پیمبر برم بکار”. مهر زردشت و مزدک و مانی و بودا باید همان روزها به دل او نشسته باشد.
4
سرانجام آنروز فرا رسید. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حکومت محمدمصدق و پیروزیی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بارنشستن”خیانتها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظهکاری یا ناتوانیی”حکومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضاشاه به تخت سلطنت، تنها روز سخنرانیی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یک باور بود. روز تجسم بدعهدیی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سکه افتادن اطمینان به خویش و به دیگری بود. آخرین فریادهای کسانی که فاصلهی هستی و نیستیشان آبی بود که خونها را از سنگ فرشها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آنها تنها به خاک می افتادند تا کسب مخفیانهی قاریهای مسلول را رونق ببخشند.
هیچ کس نمی داند در آن روز نخست چه کسی تنهایی و ترس را احساس کرد؛ نخست چه کسی یار دیروزی را به انگشت به گزمهها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهرهی رنجور مصدق در آستانهی دادگاه، دستی که کاشانی به مهربانی به پشت زاهدی زد، هجوم شرکتهای نفتیی انگلیسی- آمریکایی به ایران، کشف محل اختفای فاطمی، لورفتن سازمان افسریی حزب توده، درج تنفرنامههای رنگارنگ در روزنامهها و حتا تصویر چهرههای پرخشم آنان که تا دم مرگ بر اعتقاد خود پایفشردند، تجلیی خود را در ناباوری و حیرت همهگانی یافت؛ ناباوری و حیرت مردمی که ناگهان خود را هیچ یافتند و تکیهگاههای خود را فروریخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یک سقوط بود؛ روز ترس و آه؛ روز کوچک شدنِ آدمی.
اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد کسانی بود که با کوچکی پیوند نمیتوانستند و بزرگیی دوبارهی کوچکشدهگان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد کسانی که عقربههای آرزوهایشان با چنین جهانی همخوانی نشان نمیداد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همهی جانها و هرزهگیی خاک جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنهی برآمده از خیال او دورتر از آن بود که دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوختهگیی بالها را باور داشت و از انسان بیسرانجامی را. چنین بود که روزگار پس از کودتا را هیچ کس چون او نسرود.
بعد از کودتای 28 مردادماه سال 1332 واژهی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون کوچهگردی بیطرف شهادت داد؛ بیآنکه آن را میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یک شبِِ دم کرده و خاکرنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردیی دلفریب نور دل بست؛ هر چند که به ناتوانیی خویش در ستیز با حریف اعتراف کرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون استکز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است... هر چندکه می داند که این نوراز مرگ با او دورتر نیستاما در این غم نیز می سوزد که افسوساز آن آتش دیرین که در او شعله می زد دیگر خبر نیستدیگر اثر نیست”.
اسماعیل شاهرودی در هنگامهی حضور یأسها و شکستها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده امو چله نشینی یأسها و شکستها...خرابه این تنهایی را امّابه جای خواهم گذارد...و خواهم پیمودتنگه وحشتزایی راکه در فاصله اکنونو دنیای فرداست”. محمد زهری از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ مردی که تاوان دلبستگیهای بیسرانجاماش را پرداخته بود: “آن مرد خوش باور که با هر گریه، می گریید و با هر خنده، میخندید... نومیدواری دشنه در قلبش فروبرده استاینک به زیر سایة غم، مرده است”. احمد شاملو که تسلیم یکسره به یأس را خوش نمی داشت، گاه خسته می سرود که: ”دست بردار، ز تو در عجبمبه در بسته چه می کوبی سر”. گاه پنجره رو به دریا می گشود که: ”چله نشسته قُرق به ساحل اگر چندبا دل بیمار من عجب امیدی است”. گاه سلاح برای روز موعود دورِ سر میچرخاند که:”دخترانِ شرم شبنم افتادگیرمه ... بین شما کدامصیقل می دهیدسلاح آبایی رابرایروزانتقام”؟ گاه روز سبز را بشارت می داد که: ”روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت”. مهدی اخوانثالث امّا، نه روز دیگری را انتظار میکشید و نه چون یک شاهد بیطرف به شب مینگریست. او فتوا می داد که خاک جهان را جز سیاهی رنگ دیگری بر پیشانی نیست؛ هر چند که گاه عاصی از ستمِ کمر************، اسکندری طلب میکرد و گاه خستهخاطردوست را به سفری بیفرجام فرا میخواند.
5
نخستین مجموعهشعرِ مهدی اخوانثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش از روزهای کودتا سروده شدهاند، فضای حاکم بر این مجموعه، آمیختهای است از حس تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادکنندهی زخمهای تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز رهزنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر که آمد بار خود را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشتهی بهیغمارفتهی خود را هنوز پرمعنا مییابد. و
یأس مهدی اخوانثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس مردی که سوزِ زخمهایش فرصت اندیشیدن به چراییها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،من نخواهم برد این از یاد :کآتشی بودیم که بر ما آب پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جستوجو نبسته است: ”در میکدهام؛ دگر کسی اینجا نیستواندر جامم دگر نمی صهبا نیستمجروحم و مستم و عسس میبردممردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه کلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفتسرها در گریبان است.... و گر دست محبت سوی کس یازی؛به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛که سرما سخت سوزان است”.
تردیدها اما هنوز به جای خویش باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خستهگان سقف دیگری باشد : « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام کرک ها را لبیک می گوید:”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ کرک جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است که به یقین میگراید، زخمی است که کهنه میشود، حیرتی است که عادت میشود؛ زمزمهای که در غار تنهاییی انسان مکرر میشود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟
دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سالهای بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث که در مجموعه شعرِ زمستان با کرکها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش باز میگردد؛ به جهانی که آدمی در آن از وحشتِ سترونیی زمانه، نخبخیههای رستگاری را در روزگاران کهن میجوید:”سالها زین پیشتر من نیزخواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد.با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:این مباد! آن باد!ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می کند، هرچند نیک می داند که در زمانهاش شیفتهجانی نیست: “شب خامش است و خفته در انبان تنگ ویشهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،ناشسته دست و رو.برف غبار بر همه نقش و نگار او”. و
شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناک است که او راهی ندارد، جز اینکه اندکاندک از زمانهی خود برگذرد و در تلخفرجامیی انسان عصرِ خود، تلخفرجامیی نوعِ انسان را دریابد. هنگام که زخمها از ماندهگی سیاه میشوند، ثالث سیاهیی روزگارش را با سرنوشت ازلیی انسان پیوند میزند. خوف حضور دقیانوس ماندهگار است: ”چشم میمالیم و میگوییم: آنک، طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینکارهلیک بی مرگ است دقیانوس. وای، وای، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانهتر مینگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همهی اندوه زمانه را در دل مردانی که درمانی نمی جویند، انبوه میکند:”قاصدک ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم میگریند”.
از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوانثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامهای است که قد کشیده است. نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگتر بهچشم بیاید. اینک اگرچه ابری چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینک اگر چه دیری است نعش شهیدان بر دست و دل مانده است، اینک اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مستاین ظلمت غرق خون و لجن راچونین پر از هول و تشویش کرده است”؟ اما چه پاسخ این سئوال، چه چراییی گستردهگیی آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه اینها همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی که بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر کتیبهای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بودیکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: کسی راز مرا داندکه از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون کتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان: ”کسی راز مرا داند،که از اینرو به آنرویم بگرداند”.
در ازاین اوستا، مهدی اخوانثالث از زمانهی خویش فاصله میگیرد تا آنرا آیینهی بیفرجامیهای نوعِ انسان بینگارد. اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه مینالد، ازاین اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیهای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحهای در سوکِ پیشانیی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزیی تن بهقدرت سپردهگان است، ازاین اوستا افسوس بیمرگیی دقیانوس است؛ پژواک صدای همهی رهجویان در همهی روزها؛ صدایی در غارِ بیرستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟صدا نالنده پاسخ داد: آری نیست”.
[IMG]file:///C:/Documents%20and%20Settings/User/My%20Documents/New%20Folder/post-19.aspx_files/949.jpg[/IMG]
6
سالها می گذرند. فاصلهی سالهای 1341 تا 1349 سالهای دیگری است. محمدرضا شاه پهلوی پرچمدار انقلاب سفید میشود. سرمایهداری به روستاها سر میزند. طبقهی متوسط سر بر میآورد؛ کالاهای غربی بازار ایران را تصرف میکنند. جبههی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غربزدگی را مینویسد؛ جنبش اسلامی روح الله خمینی را مییابد. حسنعلی منصور ترور می شود. طیب حاج رضایی شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداری میکند. خلیل ملکی و یاراناش محاکمه می شوند. محمدرضاشاه در کاخ خود مورد سوء قصد قرار میگیرد. تشییع جنازهی غلامرضا تختی، صحنهی اعتراض به رژیم شاهنشاهی میشود. کانون نویسندهگان ایران پا میگیرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج میگذارد، شاعران نیمخیز میشوند و غبار جامه می تکانند؛ در برزخی میان جستوجوی چشم انداز و دلی پر از اندوههای پایا. و
در آن سالها اسماعیل خویی بر خیزش خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد کرد: “دیر یا زودخشمی از دوزخ خواهد گفت:”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهای کهنه دلزده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،تصنیف کهنهای را در کوچههای شهربا این دو بیت ناقص آغاز می کنند:آه ای امید غایب!آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهیها شهادت می دهد؛ به بیپناهیی کودکانی که خوابهایشان خالی است: ”عروسکها را در شب تاراج کردهاند... در شهر چهرهها را در خواب کردهاند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطرههای باران پاسخ میدهد: ”و گوش کن که دیگر در شبدیگرسکوت نیستاین صدای باران است”. محمدرضا شفیعیکدکنی در کنار حمید مصدق میایستد: ”امروزاز کدورت تاریک ابرها در چشم بامدادانفالی گرفتهامپیغام روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیشبینیی کدکنی اعتقادی ندارد: ”کاش میشد از میان این ستارگان کورسوی کهکشان دیگری فرار کرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش برابری میبیند: ”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآیدو سفره میاندازدونان را قسمت میکند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز میکند: ”جنگلای کتاب شعر درختیبا آن حروف سبز مخملیت بنویسبر چشمهای ابر بر فراز،مزارع متروک:بارانباران”. احمد شاملو اندوه ازپایافتادهگان را مینالد:”از مهتابیبه کوچه تاریکخم میشومو به جای همه نومیدانمیگریم”. منصور اوجی از این همهتناقض خسته است:”در دیاری کهیکی از شور میگوید، یکی از پردة بیداد...میشود آیا کسانی یافتراهشان یکراهفکرشان یکجورجادههای دوستیشان از کجی بس دور”؟
در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوانثالث که ساز زمانه را با آوای جان خویش همخوان نمییابد، با زبانی که در آن سماجت و پَرخاش به جای آرامش مأیوسانه و اتکاءبهنفس نشسته است، دلخوشیهای خامسرانه را هشدار میدهد. اکنون تناقضهای او تناقضهای خسته مردی است که گاه سر در گریبان دارد و گاه میاندیشد همدلی با رهروان را باید شعری سرود؛ سرگردانی که گاه فالی میگیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتمنجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم...بهین آزادگر مزدشت، میوهی مزدک و زردشتکه عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم”. او نوید میدهد که از تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم ... طلسم این جنون غربتی را ب************م شاید،و در شهر شما از چنگ دلتنگیها رها باشم ...که تا من نیز،به دنیای شما عادت کنم، یکچندهوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید”.
شهرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد کرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟نمیدانی مگر؟ کی کار شیطان استبرادر! دست بردار از دلم، برخیزچه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر میوزد؛ چنان به شتاب که مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند میکند: “اینک بهار دیگر، شاید خبر نداری؟یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمیپاید. سرمازدهگان مرگ زمستان را باور ندارند.
7
حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور " منجیان " را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیربارانشدهگانِ نبرد سیاهکل بر صفحههای اول روزنامهها و چه حضور تصویر گریختهگان بر پهنهی دیوارها، جز نمادهای پایان یک دوران نبود. به چشم آرزومندان کسانی به میدان آمده بودند که چشمهایشان پُر از”باغهای بیدار” بود. جنبش روشنفکری ـ سیاسیی ایران که سالها از ناهمخوانیی سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی مییافت که پریزادانی بیعیب را میمانستند؛ قهرمانانی که محک صداقتشان خاک جهان را رنگین میکرد. حمله به پاسگاه سیاهکل کسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خویش را یافته بودند. و
در بحبوحهی خون و شجاعت و صداقت سیاوش کسرایی مرگ شیفتهگان زندهگی را سرود: “آنان که زندگی را لاجرعه سرکشیدندآنان که ترس راتا پشتِ مرزهای زمان راندند”. اسماعیل خویی برادرانی را نماز بُرد که طلوع پُردلی را در مشت داشتند:”آنان که مثل آفاقمدر خون سرزدنشانپر پر زدندمثل قو بودند.آنان جوان و مثل تو بودند”امامثل تو تخته بندِ ترس نبودند”. محمود مشرف آزاد تهرانی ریشههای بهخاکافتادهگان را نشانی داد: “مردانی از تبار بهار آمدند...مردانی از قبیله جنگاوران-نوشندگان آتش! خواهندگان مرگ!” محمدرضا شفیعیکدکنی در رثای جان سوکوار سپیدهدم گریست: ”بنگر آن جامه کبودانِ افق، صبحدمانروح باغاند کزین گونه سیه پوشاناند.” سعید سلطانپور یاد بیمرگ پرویز پویان را آواز کرد: ”هلا ستارة پویانستارة سوزانستارة سحر انقلاب ایرانی”. خسرو گلسرخی مرگ سرافرازانهی ایستادهگان را حسرت برد: بر سینهات نشست زخم عمیق کاری دشمناماای سرو ایستاده نیفتادیاین رسم توست که ایستاده بمیری”. احمد شاملو حماسهی بسیارانی را سرود. مرگ رویینهتنان؛ غرور مادرانی را که در بحبوحهی خون و شهامت روز شیرین را انتظار میکشیدند: ”ریشهفروترین ریشهاز دل خاک ندا داد؛عطرِ دورترین غنچهمیبایدعسل شود!
زمانهی شوقزده و حماسهساز اما در شعر مهدی اخوان ثالث پژواکی نیافت. او خستهتر از آن بود که صدایی دلمشغولاش کند؛ کوچهگردی بود که در خویش سفر میکرد: ”سحرگاهان که خاک از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب میخورددلم گهوارة غمهای عالماز مشرق تا به مغرب تاب میخورد”.
8
روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در میخانهی پُردود و هقهق ماند؛ که جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: “هیچیم و چیزی کمما نیستیم از اهل این عالم که میبینیداز اهل عالمهای دیگر همیعنی چه پس اهل کجا هستیماز عالم هیچیم و چیزی کم”.
|
|
|
26th August 2008, 06:52 PM
|
#8
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: اينترنت
نوشته ها: 405
تشکر ( ازدیگران): 12
تشکر شده : 107 بار در 70 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-K750
|
|
|
این، کار بزرگ خیام گرایان است. حتی اگر « نگرش منطقی » به چنین اشعاری داشته باشیم و بخواهیم « منطقاً » سطح معنایی شعر این شاعران را بررسی کنیم، میبینیم که آنها «روایتگر» تناقضی هستند که هست اما از چشم دیگران پنهان مانده است. توماس دکونسی در جایی مینویسد: «بیشتر چیزهایی که حقیقت میدانیم، در محاصرة جوّ متناقض است، اگر به تجربیات خود مؤمن باشیم» (دیانتی فیض آبادی، 1379: 105) مسأله این نیست که شاعر امور غیرمتناقض را در هیأت متناقض بیان کرده باشد، بلکه او توانسته به سطح عمیقتری از حقیقت اشیا و پدیدهها راه پیدا کند و ماهیّت متناقض آنها را کشف کند و به دیگران هم نشان دهد. کار بزرگ شاعران خیامی، کشف این تناقضها و بیان هنری آنهاست و یک چنین کاری حتی از نظر منطقی عیب نیست؛ مثلاً اخوان درباره زندگی آدمی چنین میسراید:
ماجرای زندگی آیا
جز مشقتهای شوقی توامان با زجر،
اختیارش هم عنان با جبر،
بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان،
در فضای کشف پوچ ماجراها چیست؟
چنان که مشاهده میشود، در نظر اخوان ذات زندگی مبتنی بر تناقض است. دو سوی این تناقض عبارتند از : شوق توأم با زجر، اختیار هم عنان با جبر، کشف پوچ ماجرا. شوق و زجر دو امر متناقضاند.ما از چيزي كه به آن شوق داريم، منزجر نميشويم. اختيار هم عنان با جبر نميشود و كشف، همان پوچي نيست. اخوان در تعريف زندگي، اين دوگانههاي متناقض را با يكديگر پيوند داده و اساس تعريف زندگي قرار داده است. اين كه شاعري به اين نتيجه برسد كه زندگي اساساً مبتني بر تناقض است، يك كشف شاعرانه است.
پيش از آن كه بحث تناقضهاي خيامي را به پايان ببريم، خوب است دو موضوع را كه مربوط به همين تناقضگويي شاعران خيامي ميشود، روشن كنيم. نخست اين كه آيا تناقض موجود در شعر خيام گرايان، هميشه از يك نوع است يا بسته به شرايط اجتماعي ـ فرهنگي هر دوره تاريخي تفاوت ميكند؟ تا آن جا كه من فهميدم، تناقضهاي اشعار خيامي دوره كلاسيك با مدرن يك تفاوت عمده دارد و آن اين كه در نزد قدما، نگرش خيامي بيشتر نتيجه تأملات «ذهني ـ فلسفي ـ فردي» شاعر است و شاعر كلاسيك، تناقضها، را در همين زمينه فردي ـ فلسفي كشف كرده و روايت ميكند اما در دوره مدرن، آن عاملي كه در پيدايش ايدههاي خيامي نقش برجسته و سرنوشت ساز داشته، «جامعه و تأملات فلسفي ـ اجتماعي» شاعر است. در يك دوره، فردگرايي غلبه دارد و در دورة ديگر جامعهگرايي. طبعاً نوع تناقضهاي مطرح شده در گونه كلاسيك شعر خيامي با گونه مدرن آن نيز تفاوتهايي دارد؛ مثلاً خيام هيچ گاه از تناقضات سياسي ـ اجتماعي سخني نگفته، اما شعر بسياري از شاعران رمانتيك دهه سي و چهل معاصر لبريز است از روايت اين تناقاضها. در شعر اخوان نيز تناقضهايي كه ريشه در مسائل سياسي ـ اجتماعي دارد، فراوان يافت ميشود:
در مزارآباد شهر بيتپش
واي جغدي هم نميآيد به گوش
دردمندان بيخروش و بيفغان
خشمناكان بيفغان و بيخروش...
نادري پيدا نخواهد شد اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود
مزار به معناي قبرستان است. مزارآباد تركيب پارادوكسي بسيار زيبايي است. مزار بودن و آباد بودن دو سوي اين تناقض است. چنانكه جغد مظهر و سمبل ويراني است و با «آبادي» تناقض دارد. در بيت آخر نادر و اسكندر هيچ كدام حاكمان خوش سابقهاي نبودهاند. نادر، نمونه كامل يك شاه خونخوار و ديوانه است و اسكندر «گجستك» يك شخصيت مهاجم و بيگانه كه هيچ گاه نميتواند منجي ايرانيان باشد يكي، مظهر خشم و خشونت است و ديگري، نماد و نمود ويرانگري و تاراج. اما شاعر در اين شعر، آرزو ميكند كاش اسكندري بيايد. آرزوي شاعر به عنوان يك انسان آزاديطلب و عدالتخواه يك طرف تناقض است و نقيض عدالت بودن نادر و اسكندر طرف ديگر، بنابراين، گاهي تناقض موجود در شعر، ناظر است بر مضامين سياسي ـ اجتماعي. ميتوان گفت جنبههاي فكري ـ فلسفي اين گونه تناقضها كمتر از بعد اجتماعي و بيروني آنهاست.
در مواردي هم هست كه اين تناقض در سطح عميقتري مطرح ميشود. اين جا موضع شاعر فلسفيتر شده و به موضوعات عمدهتري ميپردازد. مثل تبيين موقعيت آدمي در اين عالم. منظر شاعر در تناقض نوع اول، سياسي يا سياسي ـ اجتماعي است و بنابراين، دايره شمول آن محدود به يك دوره خاص تاريخي و يك قوم خاص ميشود. اما در اين مورد دوم، موقعيت انسان «به ماهو انسان» در نظر گرفته ميشود؛ بدين ترتيب شعر از حصار تاريخ و جغرافيا فراتر رفته و ناظر به دغدغههاي نوع انسان است، در هر دورهاي و از هر مليتي و با هر جنسيتي كه ميخواهد باشد. هسته اصلي اين گونه اشعار هم اين است كه اصلاً بنياد وجود آدمي بر تناقض نهاده شده و نيروها و قدرتهاي متناقض در درون او گرد آمدهاند. زندگي چيزي نيست جز برخورد همين نيروهاي متناقض با يكديگر. توماس دكونسي دربارة وجود آدمي مينويسد: «ماهيت انسان چنان رازآميز است كه تقريبا هرجنبه حقيقت او، در اولين نگاه تكاندهنده يا گاهي متناقض به نظر ميرسد.» (ديانتي فيضآبادي، 1379 : 105):
نيكي و بدي كه در نهاد بشر است
شادي و غمي كه در قضا و قدر است
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچارهتر است
(خيامشناسي، ص 39)
در موارد ديگري، شاعران از اين هم فراتر رفته و به اين نتيجه ميرسند كه نه تنها وجود آدمي، بلكه بنياد كل هستي بر تناقض است. فردريك شلگل در اين باره مينويسد: «ذات جهان متناقض است و كار شعر اين است كه آن را به ما نشان دهد». (ديانتي فيضآبادي، 1379: 105). در اين سطح، نگاه شاعر از دنياي درون به دنياي بيرون معطوف ميشود و از منظر كليتر به هستي مينگرد. مسايل گوناگوني نظير جبر و اختيار، مرگ و زندگي، هدف آفرينش و ترديد در نظام متافيزيك ناشي از كشف تناقض در ذات هستي است:
جامي است كه عقل آفرين ميزندش
صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش
اين كوزهگر دهر چنين جام لطيف
ميسازد و باز بر زمين ميزندش
(خيامشناسي، ص 71)
«جام لطيف بودن انسان كه شايسته شكستن نيست» يك طرف اين تناقض است و «شكستن آن توسط كوزهگر حكيم دهر» طرف دوم آن. ميتوان سطوح اين تناقضهاي سهگانه را چنين نشان داد:
- سطح رويي : تناقض در زمينههاي سياسي ـ اجتماعي : شعر رمانتيك دهه سي و چهل
- سطح مياني : تناقض در ذات انسان : رودكي، خيام، اخوان ثالث
- سطح عميق : تناقض در ذات هستي : خيام، فردوسي، رودكي، اخوان ثالث
در ادامه مقاله نمونههايي از اين تناقض سهگانه را در شعر اخوان نشان خواهيم داد. عجالتاً به ذكر اين نكته بسنده ميكنيم كه در دو سطح از نمودار بالا، نام اخوان و خيام در كنار يكديگر آمده و بنابراين، ميتوان ادعا كرد كه «اخوان» در «خيمه خيام» نشسته است.
قبل از پايان بردن اين بخش از مقاله خوب است به اين پرسش مهم پاسخي اجمالي بدهيم. آيا هر شعري كه تناقض داشت، ميتوان آن را شعر خيامي به شمار آورد؟ پاسخ ما منفي است. رابطه تناقض و شعر خيامي، رابطه «عموم و خصوص مطلق» است نه «تطابق». درست است كه هسته فكر خيامي، كشف تناقضها و روايت هنري تناقضهاي هستي است اما اين گونه نيست كه در هر اثري كه تناقض يافت شود، آن اثر لزوماً خيامي باشد. همه خياميها تناقض دارد اما هر تناقضي، خيامي نيست.
ب) اعتراض
شعر خيامي، شعر اعتراض هم هست، در حقيقت شاعر، پس از كشف تناقضها، به زبان «خشماگين يا طنزآميز» نسبت به وضعيت موجود اعتراض ميكند. اين اعتراض آن گاه كه پوشيده و در هالهاي از ابهام هنري قرار گيرد، هنريتر مينمايد. به دو نمونه زير توجه كنيد:
گر بر فلكم دست بدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلك را ز ميان
از نو فلك دگر چنان ساختمي
كازاده به كام دل رسيدي آسان
(خيامشناسي، ص 87)
در كارگه كوزهگري رفتم دوش
ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
ناگاه يكي كوزه برآورد خروش
كو كوزهگر و كوزهخر و كوزهفروش
(همان، ص 73)
شعر عبارتست است از بيان غيرمستقيم و عاطفي مضامين و انديشهها. اگر همين اعتراضها به زبان مستقيم و خبري بيان ميشد، يعني حيثيت هنري نمييافت، براي ما آن قدر جذاب و جالب نبود كه اكنون هست. درست در همين نقطه است كه «فيلسوف خيامي» و «شاعر خيامي» راهشان از يكديگر جدا ميشود. فيلسوف كارش بيان خبري و گزارهاي يك مفهوم يا «ايده» است و بنابراين، فقط با ذهن و قوه فكريه ما سروكار دارد اما شعر همان مفهوم را در هيأت هنري و با صبغه عاطفي مطرح ميكند. بدين ترتيب است كه هم با قوه فكريه ما مرتبط ميشود و هم با ابعاد عاطفي وجودمان. همين خصلت هنرمند باعث شده برخي منتقدان، شاعر را در جايگاهي برتر و بالاتر از فيلسوف بنشانند. چون شاعر «توانايي برانگيختن خواننده» را دارد و فيلسوف نه (ديچز، 1362 : 124).
از اين گونه «اعترضهاي خيامي» در هيأت هنري، در شعر اخوان فراوان يافت ميشود، گاه در هيأت بيان خشماگين و گاه در قالب طنز و تمسخر و استهزاء. به نظرم ميرسد شعر خشماگين «زمستان» بيان هنري همين اعتراض است، اعتراض نه بر نظام هستي كه بر نظام اجتماعي:
زمستان
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت،
[سرها در گريبانست.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك و لغزانست.
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزانست.
نفس، كز گرمگاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك،
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آي...!
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور!
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دل تنگم،
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست،
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه ميگويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستانست.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهانست
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسانست.
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستانست.
ج) حيرت و ترديد
معمولاً چون اين اعتراضها به جايي نميرسد و شاعر هم نميتواند يكي از طرفين تناقض را برطرف كند، اندكاندك گرفتار حيرت و ترديد ميشود بنمايه بسياري از اشعار خيامي همين حيرتها و ترديدهاست:
آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حيرتم از حيات چيزي نفزود
رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصود
(همان، ص 19)
هرچند كه رنگ و روي زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد كه در طربخانه خاك
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟
(همان، ص 19)
د) پناه بردن به خوشباشي هاي تخذيري و دم غنيمتشماري
شاعران خيامي وقتي از اعتراض خود طرفي نميبندند و راهحلي هم براي رهايي از حيرت و ترديد و باز كردن گرههاي كور فكري خود پيدا نميكنند، به اين نتيجه ميرسند كه ازوقت و زماني كه در اختيار دارند به كمال استفاده كنند و دستكم در جغرافياي خيال شاعرانه، به سبو و مي و ميخانه پناه ببرند:
اين قافله عمر عجب ميگذرد
درياب دمي كه با طرف ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را كه شب ميگذرد
(همان، ص 51)
هـ) جبرگرايي و پوچگرايي
واكنشهاي شاعران كلاسيك و معاصر در برابر ايدههاي خيامي هميشه هم يكسان نبوده است. مثلاً در دوره كلاسيك، با توجه به شرايط فكري ـ فرهنگي موجود، بنبستهاي فكري اين شاعران، آنها را به حصار تنگ و تاريك جبرگرايي ميكشانده و در دورة معاصر به بيابان بيآب و علف پوچگرايي. هر چند هم رگههاي جبرگرايي را ميتوان در دوره معاصر سراغ گرفت و هم نمودهاي پوچگرايي را در شعر كلاسيك، اما زمينه غالب اين گونه نيست. گويا در واكنش به حيرت و ترديدهاي ذهني، جامعه كلاسيك گرايش بيشتري به جبر داشته و جامعه مدرن به پوچگرايي:
نيكي و بدي كه در نهاد بشر است
شادي و غمي كه در قضا و قدر است
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل
چرخ از توهزار بار بيچارهتر است
(همان، ص 39)
گر آمدنم به من بدي نامدمي
ور نيز شدن به من بدي كي شدمي؟
به زان نبدي كه اندرين دير خراب
نه آمدمي، نه شدمي، نه بدمي
(همان، ص 103)
زندگي با ماجراهاي فراوانش
ظاهري دارد به سان بيشهاي بغرنج و درهم باف
ماجراها گونهگون و رنگ وارنگ است
چيست اما سادهتر از اين كه در باطن
تار و پود هيچي و پوچي هماهنگ است؟
و) زبان طنزي
تا اين جا درباره بنمايههاي فكري اين جريان شعري سخن گفتيم. اكثر اين نوع اشعار زبان طنزآميزي هم دارند. خيلي جالب است كه به ياد آوريم «طنز» آن قالب بياني است كه در ذات خود «تناقض» دارد. دكتر شفيعي كدكني طنز را اين گونه تعريف كردهاند: «طنز عبارت است از تصوير هنري اجتماع نقيضين و ضدين» (شفيعي كدكني، 1380 : 301). ايشان در طنز، دو عنصر اساسي ميبينند. يكي همين، «اجتماع هنري نقيضين و ضدين» و ديگري *****ي است كه به حريم تابوها دارد» (همان، 309). هم ايشان نشان دادهاند كه نوع تابوهايي كه شعر شاعران مختلف مورد ***** قرار ميگيرند، متفاوت است. پيش از اين گفتيم كه يكي از مضامين برجسته شعر خيامي «روايت تناقضها» است. اين هردو خصلت طنز ـ اجتماع هنري نقيضين و حمله به تابوها ـ تا حدود بسيار زيادي در اشعار خيامي هم هست:
گويند بهشت و حور و كوثر باشد
آنجا مي ناب و شهد و شكر باشد
پر كن قدح باده و بر دستم نه
نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد
(خيامشناسي، ص 61)
دكتر شفيعي كدكني نگاه دروني به قالب طنز داشتهاند. حتي در نگاه بيروني و با توجه به كاركرد هم طنز «اجتماع ضدين يا نقيضين» است. چون تنها نوع ادبي است كه در آن واحد، هم ميگرياند و هم ميخنداند. اثري كه فقط بخنداند، كميك است و اثري كه فقط بگرياند، تراژيك اما «طنز»، هم ميخنداند و هم ميگرياند.
برگرديم به بحث خودمان. آنجا كه «فكر خيامي» با «زبان طنزي» تلاقي ميكنند، دقيقاً نقطهاي است كه «فرم» و «محتوا» به وحدت و انسجام كامل ميرسند. اين «اتحاد هنري»، نقطه درخشان شعر خيامي است و به نظرم علت اصلي ماندگاري شعر خيام را بايد در همين اتحاد جستجو كرد. هركدام از شاعران خيامگرا كه اين نكته را دريافتهاند، زيباترين اشعار خيامي را هم سرودهاند. خيام پيش و بيش از همقطارانش بر اين مطلب وقوف يافته و آن را به كار هم گرفته است. آيا ميتوان همين خصلت زباني را يكي از راههاي تشخيص شعرهاي اصيل خيام از اشعار منسوب به او دانست؟
اجزاي پيالهه اي كه درهم پيوست
بشكستن آن روا نميدارد مست
چندين سروپاي نازنين و سرودست
از مهر كه پيوست و به كين كه شكست
(همان، ص 21)
ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز
از روي حقيقتي نه از روي مجاز
يك چند در اين بساط بازي كرديم
رفتيم به صندوق عدم يك يك باز
(همان، ص 71)
از آنجا كه اين شش ويژگي بيش و پيش از ديگران در شعر خيام آمده، و بعلاوه اين ويژگيها در شعر او جنبه جوهري و ماهوي دارد نه تفنني و عرضي، اين تيره فكري را به نام او ثبت ميكنيم؛ «تيره فكر خيامي». پيش از من، دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن درباره اين موضوع به اختصار سخن گفتهاند (اسلامي ندوشن، 1346 : 95 به بعد).
خيامگرايي اخوان
اكنون كه منظور ما از «شعر خيامي» روشن شد، بهتر ميتوانيم درباره اشعار خيامي مهدي اخوان ثالث سخن بگوييم. پيش از هر چيز اذعان ميدارم كه دكتر شفيعي كدكني در مقالهاي درباره «تناقض در شعر اخوان» مطالبي اساسي ايراد كردهاند و آن مقاله الهامبخش من در نوشتن اين سياهه شد. ايشان درباره شعر اخوان مينويسند: «بيترديد هر هنرمند بزرگ در مركز وجودي خود يك تناقض دارد و اگر روزي به از بين رفتن يكي از نقيضين منجر شود، كار هنرمند تمام است. خلاقيت هنري چيزي جز ظهورات گاه گاه اين تناقض نيست... اخوان ثالث هم اينگونه بود» (شفيعي كدكني، 1370 : 272). در همين مقاله درباره اخوان و خيام آمده كه اخوان، «خيام را زياد دوست داشت زيرا تناقض وجودي انسان را طرح كرده بود« (همان، 273). ديگر نويسندگان به وجود رگه خيامي در كوه و درههاي شعر اخوان اشاره كردهاند و اين مطلبي نيست كه من براي اولين بار آن را كشف كرده باشم (كاخي، 1370 : 5ـ391). چيزي كه هست اين جانب برآنم كه در اين مقاله، اندكي دقيقتر به اين موضوع بپردازم.
من تقريباً مطمئنم كه خيامگرايي در شعر اخوان يك جريان اصيل و ريشهدار است و اين گونه نيست كه فقط در نتيجه حوادث اجتماعي خاص پديد آمده باشد نميخواهم تأثير شرايط محيطي را در رويكرد شاعر به چنين مضاميني بالكل رد كنم، اما وقتي مثلاً به اشعار سال 1329 مراجعه ميكنم، يعني پيش از شكست نهضت ملي، ميبينم كه اخوان حتي در اين سالها و در اين شرايط روحي، سروسري با خيام داشته است:
ما هم خراب ميكده عشق و حيرتيم
ته جرعههاي حافظ و خيام خوردهايم
(ارغنون، ص 75)
يكي از نويسندگان، مراحل سير فكري اخوان را چنين توضيح ميدهد كه پس از شكست نهضت ملي، اخوان ابتدا دچار «شكست عاطفي» شد اين شكست عاطفي التيام نپذيرفت و به تدريج به « يأس اجتماعي » تبديل شد. پس از مدتي كه مسأله شكل حادتر پيدا كرد، اخوان گرفتار «يأس فلسفي» شد (خوئي، 1370 : 9ـ274). چنين به نظر ميرسد كه حوادث اجتماعي خاص، در بالفعل شدن قوه «فكر خيامي» اخوان نقش زيادي داشتهاند. اما زمينههاي اوليه اين نوع نگاه قبل از حوادث فوق در ذهن و زبان او بوده است.
|
|
|
26th August 2008, 06:53 PM
|
#9
|
|
اهدای امتیاز به این کاربر

تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: اينترنت
نوشته ها: 405
تشکر ( ازدیگران): 12
تشکر شده : 107 بار در 70 پست
مدل گوشی :Sonyericsson-K750
|
|
|
ارغنون
خياميات «ارغنون» فقط از جهت تاريخي ارزش دارد. يعني همين قدر كه به ما ثابت ميكند او از اولين دورة شاعريش با يك چنين مضاميني در ارتباط بوده است وگرنه ارزش هنري اين اشعار به نسبت آنچه در اشعار بعدي ميبينيم، چندان قابل توجه نيست. وجه شاخص خياميات ارغنون كه در عين حال عيب آنها هم هست اين است كه به شدت متأثر از زبان خيام است. اين شعرها هنوز رنگ اخواني ندارد و به اصطلاح «تمايز و تشخص» ندارند. او در آثار برجستهاش به اين تشخص و تمايز دست يافته و زبان شعريش به حدي رسيده كه هويت خاص خود را داشته باشد. به طوري كه امروزه در اصطلاحات نقد معاصر مكرر به اصطلاح «سبك اخواني» برميخوريم. او بيآنكه بخواهد نقش بازي كند يا خود را از آنچه هست بالاتر نشان دهد، از معدود شاعران معاصر است كه به سبك شخصي (individual style) دست پيدا كرده و اين سبك شاخص او بيترديد در ارغنون نيست. ارغنون تمرينهاي اوليه اخوان بوده و با شاهكارهاي سهگانه او ـ زمستان، آخر شاهنامه، از اين اوستا ـ قابل مقايسه نيست.
زبان و صور خيال خياميات «ارغنون» به گونهاي است كه خواننده به وضوح ميبيند كه او زير درخت تنومند «خيام» نشسته و سايه آن درخت تنومند بر سرش سخت سنگيني ميكند:
عمر با قافله شك و يقين ميگذرد
خاطر انباشته از خاطره و قصه و ياد
من بر اينم، تو بر آن، ژرف چو بيني همه هيچ كودكانيم به افسانه و افسوني شاد
(ارغنون، ص 155)
به چشم دهر بشر كمترست از گل و سنگ
كه مرد و هشت بسي كاخ بر فلك شده را
چه عمر كوته و پوچي كه خاك شد جمشيد
ولي زمانه نكشتهست آتش سده را
(ارغنون، ص 21)
عمري گداختيم چو خورشيد و سوختيم
با سايههاي تيره و با ابرهاي تار...
ديگر بگو كدام خدا را كنم سجود
يا شيوه كدام پيمبر برم به كار
(همان، ص 45)
چيست تير اجل همان خوني
كه خورد گرم در مشيمه جنين
عمر چه بود؟ گريز بيثمري
از اجل چون كبوتر از شاهين
(همان، ص 203)
زمستان
در سراسر مجموعه «زمستان» فقط منظومه شكار است كه ويژگيهاي شعر خيامي را كاملاً دارا ميباشد. حال و هواي «زمستان» چنان است كه درخت شعر خيامي در آن هنوز به بار ننشسته و مهلتي ديگر لازم بوده تا «خون، شير گردد». برخي اجزاي پراكنده فكر خيامي در اين مجموعه، گله به گله، ديده ميشود اما آن انسجامي كه بتواند اين اجزا را چنان با هم پيوند دهد كه شعر «هويت خيامي» بگيرد، جز در منظومه شكار به چشم نميآيد. مثلاً پناه بردن به خوشباشيهاي تخديري و اعتراض در شعر زمستان از اين مجموعه مطرح شده يا مضاميني نظير تنهايي، بيچارگي و پرهيبي از يأس كه ميتواند زمينهساز شعر خيامي شود، در شعرهايي نظير سترون، فرياد، مشعل خاموش، اندوه، مرداب و چاووشي احساس ميشود اما همچون نطفه نارسيدهاي است كه زود است آنها را خيامي بناميم. ميتوان گفت در «زمستان» نطفه شعر خيامي شكل گرفته و در «آخر شاهنامه» و «از اين اوستا» است كه اين طفل به دنيا ميآيد و بعد به بلوغ هم ميرسد. البته چنانكه پيش از اين هم خاطر نشان كرديم، خياميات «ارغنون» شكل و شمايل اخواني ندارد و صبغه تقليدي آنها غليظ است. اين شكلگيري نطفه و تولد مربوط است به خيامياتي كه كاملا اخواني است.
منظومه شكار يك تافته جدا بافته از ساير اشعار «زمستان» است. به نظر ميرسد اين شعر كه در دو وهله زماني هم سروده شده، حلقه انتقال اخوان به ساحت شعر خيامي است. فرم بيروني شعر نيمه سنتي است و شيوه بيان و نوع نگاه شاعر به زندگي و هستي كاملاً خيامي است. اين منظومه، حكايت صيادي پير را به بيان ميآورد كه در يك شكار، در حالي كه فكر ميكرد، به صيد مورد نظر دست يافته، خود صيد صيادي ديگر گرديد و داستان زندگي و مرگ آدمي است در اين عالم. ما در حالي كه فكر ميكنيم به آرزوهاي (صيد) خود رسيدهايم، ناگاه در دام صياد مرگ ميافتيم كه از آن هيچ گريز و گزيري نيست و اين داستاني است كه پيوسته ادامه دارد. منظومه شكار اين گونه به اتمام ميرسد:
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب
گوشش نمينيوشد و چشمش نميپرد
سبز پري به دامن ديو سيا به خواب
خونين فسانهها را از ياد ميبرد
(زمستان، 204)
روح خيامي بر كليت اين منظومه حكمفرماست نه در بيت يا ابياتي خاص.
آخر شاهنامه
«آخر شاهنامه» دومين مجموعه از سه گانه مشهور اخوان است و شامل اشعار سروده شده بين سالهاي 35 تا 38، جز يك شعر كه تاريخ سال 69 را دارد و در چاپهاي بعدي كتاب افزوده شده است. واقعه 28 مرداد و تبعات آن كه منجر به «شكست عاطفي» اخوان شد، در شكل گيري هويّت اشعار اين مجموعه تأثير زيادي داشت. در همين راستا قرار ميگيرد رويكرد اخوان به نگرش خيامي در اين مجموعه.
گفتيم كه خيام گرايي كلاسيك بيشتر ريشه فردي ـ فلسفي دارد و خيامگرايي شاعران رمانتيك دهه سي و چهل بيشتر جنبه اجتماعي دارد. امّا وجه شاخص خياميات اخوان درست در همين جا معلوم ميشود. چون او در صدد برآمده تا بُعد «جامعهگرايي» معاصر و ذهنيت «فلسفي ـ فردي» كلاسيك را تركيب كند. نگرش خيامي همچون ابري است كه بر سرتاسر اين اثر سايه افكنده؛ گو اين كه غلظت اين ابر در برخي مناطق كمتر و در برخي مناطق آن قدر متراكم شده كه موجب بارش «برف» و باران ميشود؛ مثلاً در شعر برف.
از جمله اشعاري كه ابر خيامي در آنها پراكندهتر است ميتوان به شعر نادر يا اسكندر، گل، غزل2، خزاني و ما، من، ما اشاره نمود. تصويرهاي شعري اولين نمونه، بيانگر آن است كه در اعماق روح و روان اخوان، خارخار ايدههاي خيامي وجود دارد:
در مزار آباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نميآيد به گوش
دردمندان بيخروش و بيفغان
خشمناكان بيفغان و بيخروش...
نادري پيدا نخواهد شد اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود
(آخر شاهنامه، صص19و25)
در قسمت اول مقاله دربارۀ وجوه خيامي اين شعر سخن گفتيم. در گل نيز شاعر ايماژ «گل كاغذي» را هستۀ شعر قرار ميدهد؛ يعني پديدهاي كه فقط از دور زيبا و برازنده است امّا وقتي به آن نزديك ميشويم نه بويي در آن هست و نه لطافتي:
هم از دور ببينش
به منظر بنشان و به نظاره بنشينش
ولي قصه ز اميد هبايي كه در او بسته دلت، هيچ مگويش
مبويش.
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند
مبر دست بسويش
كه در دست تو جز كاغذ رنگين، ورقي چند، نماند.
در اين شعر، هم پوچي و ياس را كه از شاخصههاي فكر خيامي است ميبينيم و هم طنز زيباي به كار گرفته در نهان شعر را. همين احساس پوچي، بهطور عريانتر در شعر ما، من، ما نيز مطرح شده است:
هيچيم
هيچيم و چيزي كم
در بخش ديگري از اين شعر، راوي بر بام خانه ميرود و چراغ را روشن ميكند. در ميان سوسكها و موشهاي موذي، زيبارويي را ميبيند كه به نظر ميرسد نمادي است از ايدهآلهاي او:
انگار روح آبي و آب است...
انگار تصوير خدا در بهترين قاب است
امّا در پايان شعر، دوباره به همان نتيجهاي ميرسد كه در اول شعر اعلام كرده بود:
هيچيم و چيزي كم
(همان، صص 6-43)
همين كيفيّت را دارد شعر غزل2 كه ايماژ مركزي آن زنبور عسل ـ نمادي از خود راوي ـ است. اين زنبور در گذشته شاد و شنگول بوده و از هر گلي، نوشي ميمكيده، امّا اكنون خصلت بارزش حيرت و پوچي است:
مات مانده در درون بيشۀ انبوه
بيشۀ انبوه خاموشي
پرسد از خود كاين چه حيرت بار افسوني است؟
(همان، صص 8-47)
در شعر خزاني هم مضمون پوچي و ياس با استفاده از دو ايماژ مركزي پاييز و چنار جوان به پيكرۀ شعر تزريق شده، ضمن اين كه فضاسازي شعر هم در انتقال ياس شاعر نقش مهمي ايفا ميكند:
پاييز جان! چه شوم چه وحشتناك
آنك، بر آن چنار جوان آنك
خالي فتاده لانهء آن لكلك...
اينك بر اين كنارۀ دشت اينك
اين كوره راه ساكت بيرهرو
آنك بر آن كمركش كوه آنك
آن كوچه باغ خلوت و خاموشت
از ياد روزگار فراموشت.
(همان، صص 50-49)
در «آخر شاهنامه» اشعاري هم هست كه ابر نگرش خيامي با تراكم بيشتري بر آنها سايه افكنده است. از آن جملهاند اشعاري مثل آخر شاهنامه ـ كه كل مجموعه هم با اين شعر همنام است ـ برف و خفتگان. نخستين شعر، غير از اين كه مضمون مركزيش، خيامي است، خصلت طنزي نسبتاً قويي هم دارد. راوي بر آن است كه پايتخت قرن را فتح كند و برهميناساس، شعر باشكوهي حماسي، هجومي و اميدوار آغاز ميگردد. جنبه طنزي شعر وقتي آشكار ميشود كه ميبينم پايتخت قرن، «هيچستان» است. اينجا يكباره آن شكوه و جدّيت شعر فرو ميريزد و پرتوي از تمسخر در شعر منتشر ميشود. چنانكه لبخند تلخ بر گوشۀ لب خواننده مينشيند؛ بخصوص كه راوي همچنان با جدّيت سخن ميگويد:
ما براي فتح سوي پايتخت قرن ميآييم
تا كه هيچستان نُه توي فراخ اين غبارآلود بي غم را
با چكاچاك مهيب تيغهامان تيز
غرّش زَهره دراي كوسهامان سهم
پرّش خارا شكاف تيرهامان تيز
نيك بگشاييم.
(همان، ص 82)
شدّت طنز و هم اوج خصلت خيامي شعر وقتي است كه قهرمانان حماسه ملي وارد شعر ميشوند، امّا رفتارهايي از آنها سر ميزند كه با ذهنيّت عرفي سازگار نيست و همين جاست كه تناقض چند لايه شعر به زيباترين شكلي خود را نشان ميدهد:
پور دستان جان ز چاه نابرادر درنخواهد برد
مرد، مرد، او مرد.
داستان پورفرخزاد را سركن
آنكه گويي نالهاش از قعر چاهي ژرف ميآيد
نالد و مويد
مويد و گويد:
«آه ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم...
تيغهامان زنگ خورد و كهنه و خسته
كوسهامان جاودان خاموش،
تيرهامان بال بشكسته.
(همان، ص75)
شعر برف، خيامي ترين شعر اين مجموعه است. بافت شعر روايي است و ياس و حيرت در آن به شكل زيبايي ترسيم شده است. صبغۀ عاطفي شعر قوي است و زبان تاويلپذير آن به خواننده اجازه ميدهد كه آن را، هم در سطح اجتماعي تاويل كند و هم در سطح فلسفي. گروهي آدم كه بيشتر به سايه ميمانند تا واقعيّت، در شبي برفي در حال حركت هستند بطرف مقصدي كه معلوم نيست:
هيچكس از ما نميدانست
كز كدامين لحظه شب كرده بود اين باد برف آغاز
هم نميدانست كاين راه خم اندر خم
به كجامان ميكشاند باز
(همان، ص110)
شب نمادي است از فضاي زندگي و رهروان،انسانهايي كه بدون دانستن مقصد طي طريق ميكنند. بخشي از شعر هم كه به توصيف راه اختصاص دارد، اين تاويل را تقويت ميكند:
برف ميباريد و پيش از ما
ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود
زير اين كجبار خامشبار، از اين راه
رفته بودند و نشان پايهاشان بود.
در پايان شعر هم راوي در حالي كه از ديگران جدا افتاده، برميگردد و به گذشته خود و راهي كه پيموده نگاه ميكند و ميبيند كه هيچ نشاني از او در بيابان زندگي برجاي نماندهاست:
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده است.
(همان، ص117)
دو سوي تناقض مطرح شده در آن، يكي راه رفتن پيدرپي نسلهاي بشري براي رسيدن به سرمنزل مقصود است و طرف ديگر، بيسرانجامي اين تلاشها و گرفتاري بنيآدم در بيابان برهوتي كه ابتدا و انتهاي آن نامعلوم است.
خفتگان و قاصدك آخرين شعرهاي اين دفتر، نيز بن مايهاي خيامي دارند. زمينۀ تولد اين شعر، ظاهراً مرگ پدرش بوده است. چون در آغاز آن نوشته شده «مرثيهاي براي پدرم». كانون تصويري شعر، نقشهاي قالي است كه شاعر را به تفكّر فرو برده است. مرگ انسان و حيرت و اعتراضي كه اخوان در قبال آن دارد، هستۀ معنايي شعر را تشكيل ميدهد:
من نميگفتم كجايند آن همه بافنده رنجور...
يا كجايند آن همه ريسنده و چوپان و گلّهء خوش چرا در دشت و در دامن
يا كجا گلها و ريحانهاي رنگ افكن؛
اين پرسشهاي پيدرپي، سرانجام ياد پدرش را به ذهن تداعي ميكند كه اينك «سركشيده زير بال خاك و خاموشي» و از مرگ او حيرت ميكند. پايان بندي شعر هم با طنزي نيشدار است:
خفتگان نقش قالي همنوا با من،
ميشنيدم كز خدا هم غيبتي كردند.
(همان، ص144)
از اين اوستا
«از اين اوستا»، نقطهء اوج خياميات اخوان و ادامه منطقي «آخر شاهنامه» است. منتها يك مطلب را بايد روشن كرد. در مباحث پيشين از سطوح سهگانه تناقض خيامي سخن گفتيم و اين كه شاعران كلاسيك طرف ذهني ـ فلسفي مسأله را گرفتهاند و شاعران رمانتيك جهت اجتماعي آن را. اخوان در برخي اشعار «آخر شاهنامه» و در بسياري از اشعار خيامي «از اين اوستا» زباني چند پهلو را برگزيده كه هر دو جهت مسأله را در بر ميگيرد؛ يعني هم ميتوان آنها را در سطح سياسي ـ اجتماعي تأويل كرد و هم در سطح ذهني ـ فلسفي. اين شگرد سبب شده كه نه تنها ساحتهاي معنايي شعر اخوان متعدد گردد، بلكه علاوه بر آن، دايره تفكر خيامي به گستردهترين حالت خود در شعر او پديدار گردد. از اين جهت است كه ميگويم «از اين اوستا»، نقطه اوج است.
اولين شعر اين مجموعه كتيبه است؛ ماجراي گروهي كه از پا و با زنجير به يكديگر متصل هستند. كسي كه معلوم نيست كيست، آنها را به خواندن راز تخته سنگ كه «انگار كوهي بود»، دعوت ميكند.
يكي از آنها كه «زنجيرش رهاتر» بوده بالا ميرود و ميبيند كه نوشته: «كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند». آن گروه خسته به هر زحمتي هست تخته سنگ را ميگردانند امّا ميبينند كه آن طرف هم همين جمله نوشته شده. انگار راز تختهسنگ همين است كه هيچ حقيقت ثابتي نيست و پايان تلاشهاي آدميان براي دست يافتن به حقيقت، رسيدن به اين نقطه هست كه راز دهر قرار است هميشه ناگشوده بماند. در سطح اجتماعي هم شعر دربردارنده نگرشي خيامي است و اين كه تلاشهاي مبارزاني كه ميخواستهاند تحولي ايجاد كنند، بيسرانجام بوده است. تناقض در اين شعر هم در سطح مضموني مطرح شده، هم تصويري و هم عاطفي. پايانبندي شعر چنان است كه گويا هنوز ماجرا ادامه دارد. چون قهرمانان ظاهراً رهرواني هستند كه در منزلي از منازل بين راه استراحت ميكنند كه اين اتفاق براي آنها ميافتد. درعين حال تلاششان بيهوده است. خواننده در برزخ دو حالت اميد و نوميدي گرفتار ميماند.
در قصۀ شهر سنگستان همين مضمون به بياني ديگر بيان شده است. مردي براي رسيدن به رهايي راههايي را ميرود و مراحلي را پشت سر ميگذراند. قرار است در آخرين مرحله آبي از چاه بجوشد و او به رستگاري برسد. امّا ميبيند كه:
به جاي آب دود از چاه سر بركرد، گفتي ديو ميگفت: آه!
اين حس نوميدي وقتي به تناقض ميرسد كه قهرمان در پايان شعر با استفاده از بيان سؤالي و نه خبري، ما را در جدال ميان اميد و نوميدي نگاه ميدارد:
«غم دل با تو گويم غار!
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
«..ـاري نيست؟».
(از اين اوستا، ص25)
اين حيرتها و ترديدها و پرسشها تقريباً در تمام اشعار اين دفتر مطرح شده است. در اشعاري مثل آنگاه پس از تندر، آواز چگور، روي جادۀ نمناك، مسأله، هم جهت اجتماعي دارد و هم ذهني ـ فلسفي امّا در اشعاري نظير نماز و زندگي وجه ذهني ـ فلسفي موضوع غلبه پيدا ميكند؛ مثلاً در پايان شعر نماز، خطاب به خالق متعال چنين ميسرايد:
با تو دارد گفتگو شوريده مستي
ـ مستم و دانم كه هستم من ـ
اي همه هستي زتو، آيا تو هم هستي؟
(همان، ص78)
يا در شعر زندگي، تصويري كه از زندگي ارائه ميدهد، با استناد به اشعار خيام است:
بر زمين افتاده پخشيده ست
دست و پا گسترده تا هرجا.
از كجا؟
[كي؟
[كس نميداند.
و نميداند چرا حتا.
سالها زين پيش
اين غمآور وحشت منفور را خيام پرسيده ست؛
وز محيط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز
هيچ جز بيهوده نشنيده ست...
چيست؟
[من ميپرسم،
[اين بيهوده،
[اين تاريك ترسآور،
چيست؟
(همان، 6صص-95)
آثار ديگر
«در حياط كوچك پاييز در زندان» حاصل ورزشهاي زباني اخوان است براي دست يافتن به زباني كه سنتزي باشد از آركائيسم و زبان زنده معاصر. بنده در خصوص اين سنتز زباني در جاي ديگر مبسوط سخن گفتهام (زرقاني،1383: 427 به بعد). چنين به نظر ميرسد كه توجه جدي اخوان به سطح زباني اشعار معطوف شده و همين سبب گرديده كه آن عمق معنايي كه در «از اين اوستا» ديديم، در اين اثر چندان به چشم نيايد. حتي در اشعار پر مغزي مثل خوان هشتم و آدمك باز ميبيني كه شعر جولانگاهي شده براي زبان ورزيهاي اخوان؛ بدين اعتبار است كه شعري است داراي اطناب و توصيفهاي فراوان. به هرحال، نگرش خيامي به اين مجموعه كمتر راه يافته است. فقط در دو شعر سعادت؟ آه... و صدا؟ يا خدا؟ بارقههايي كم سو از اين نوع نگرش ديده ميشود.
«زندگي ميگويد امّا باز بايد زيست» از نظر زباني ادامۀ مجموعه پيشين است؛ با زباني روانتر. آن سنتز ميان آركائيسم و زبان زنده معاصر در اين اثر اذعان ميدارد كه در حال «آزمايش» يك تجربه جديد است. «در بسياري جهات عنصر اصلي شعر به قولي صور خيال در اين منظومه عنصر اصلي نيست و شيوۀ بيان شعري هم كه بيشتر كنايي و غير مستقيم و تصويري است در اين آزمايش جاي خود را در كل و جزء به راحت و صراحت داده است و بياني مستقيم و صريح دارد.» ( زندگي ميگويد امّا باز بايد زيست، ص8).
در اين دفتر، اخوان زمينه ديگري را براي طرح ايدههاي خيامي خود برميگزيند. اينجا شاعر به سراغ مردم كوچه و بازار رفته و بر آن است تا از امكانات و قابليتهاي «زبان كوچه و نقالي» بهره گيرد. اين دو ساحت ظاهراً ناهمگون به نظر ميرسند. «تفكر خيامي»، به حيث انديشگي، مقدماتي لازم دارد كه مردم كوچه را بدان دسترسي نيست. چطور اخوان ميخواهد اين دو ساحت ناهمگون را با يكديگر درآميزد؟ بايد ديد. خطر بزرگ گزينش اين زمينه زباني، عامي شدن شعر است؛ چنانكه مثلاً در «نسيم شمال» ميبينيم. امّا تجربۀ طولاني و دانش زباني اخوان آن قدر هست كه شعرش را از چنين آفاتي بركنار نگاه دارد و جز در موارد اندكي، به دام «عوام زدگي» در نيفتد. كاراكتر مركزي اين دفتر «شاتقي» و همپالگيهايش هستند. اخوان او را «فيلسوف امّي» ميخواند و اين تعبير پارادوكسي نشان ميدهد كه او آگاهانه سعي دارد دو ساحت «عامي» و «تفكر خيامي» را با هم در آميزد.
مهندسي اخوان براي طرحريزي چنين بنايي بر دو ركن استوار است: «ساده سازي مضامين خيامي» و «درآميختن آن با مصاديق روزمرّۀ زندگي». اين روش كار او يادآور جملهاي از سر فيليپ سيدني ـ منتقد قرن شانزدهم ـ است كه در بيان تفاوت كار فيلسوف و شاعر مينويسد: «فيلسوف تعليم ميدهد اما تعليماتش مبهم است و فقط مردم دانشمند مطلب او را درك ميكنند.. شاعر در حقيقت فيلسوف واقعي عامه است» (ديچز، 1368: 120). او ايدههاي خيامياش را گاه از طريق گفتارهاي شخصّيتهاي شعري به خواننده القا ميكند. مثلاً در بخشي از اين دفتر، شاتقي چنين ميگويد:
ماجراي زندگي آيا
جز مشقتهاي شوقي توامان با زجر،
اختيارش همعنان با جبر،
بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان،
در فضاي كشف پوچ ماجراها چيست؟
(زندگي ميگويد: اما باز بايد زيست، ص108)
گاهي هم از طريق توصيفها و نتيجهگيريها خود راوي زبان به سخن ميگشايد كه:
به درستي آنچه من در اين شكسته آينه ايام ميبينم
خواب خرگوش و طلسم وحشت و غرقاب حيراني است.
ما غلامان و كنيزانيم در اين معبد افسون.
و دروغين و دروغان را خريداران.
ما بت افسانه را، با گوش فربهمان پرستاران،
و حقيقت لاغرك ميشي كه قرباني ست.»
(همان،ص31)
در «دوزخ امّا سرد»، حيثيت غالب، خيامي نيست و جلوههايي از اين نگرش در آن بازتابيده است. مثلاً در شعر ابرها، فضاي تصويري و عاطفي متأثّر از اين نوع فكر است يا در شعر دوزخ امّا سرد كه همنام كل مجموعه هم هست.
«ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم»، حاصل رويكرد دوباره اخوان به قالبهاي سنتي است. رويكرد به قالب سنتي، نگرش خيامي اخوان را هم سنتي كرده و همان خصلت تقليدي بودن كه در «ارغنون» ديديم، اين جا دوباره گل انداخته است:
زندگي افسانه حقيقت مرگ است
واينت حديث مكرري كه قديم است
(ترا اي كهن...، ص62)
دکتر سید مهدی زرقانی
دانشگاه فردوسی مشهد
|
|
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
| ابزارهای موضوع |
|
|
| نحوه نمایش |
حالت خطی
|
قوانین ارسال
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
کدهای HTML غیر فعال است
|
|
|
Powered by vBulletin Version 3.8.5 Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.3.2
Persian Language By Patoghu.com
 -  -  - 
برداشت از مطالب سايت با ذكر نام و لينك سايت بلامانع مي باشد
|