^ بازگشت به بالا
دانلود english 4 you آموزش یوگا به زبان فارسی آموزش زبان english today
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

خلاصه قسمت های 73 تا 80 افسانه جومونگ همراه با عکس

این موضوع با عنوان خلاصه قسمت های 73 تا 80 افسانه جومونگ همراه با عکس , بخشی از تالار گالری عکس - عکاسی و فیلمبرداری است. موضوع; به نام خدا جومونگ و افرادش در حال صحبت کردن براي به وجود اوردن کشور جديدي به نام گوگوريو هستن ...


  1. #1

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon142 خلاصه قسمت های 73 تا 80 افسانه جومونگ همراه با عکس

    به نام خدا جومونگ و افرادش در حال صحبت کردن براي به وجود اوردن کشور جديدي به نام گوگوريو هستن که فرماندار يکي از شهر هاي بويو مياد و ميگه ما اومديم اينجا تا از اين به بعد به شما ملحق بشيم چون ريشه ي اصلي اون شهر و ما به جوسون تعلق داره جومونگ هم از اونا استقبال ميکنه


    سايونگ ميره پيش يونتابال و ميگه جومونگ و ارتش دامول از يه نژاد ديگه هستن ما نبايد بزاريم کسي که ربطي به جولبون نداره پادشاه گشور گوگوريو بشه

    و بعد هم ميره پيش ماري و جاسا و به دستور جومونگ تحقيق ميکن تا ببيننن بايد چه قوانيني رو براي گوگوريو وضع کنن که ماگاک وارد ميشه و سايونگ هم به ناچار مجبور ميشه بره بيرون و ماگاک ميگه تازگي ها سران قبايل خيلي دور هم جمع ميشن ولي نمیدونم ميخوان چي کار کنن که ماري ميگه برو و تحقيق کن ببين چرا اين همه با هم ملاقات ميکنن


    اگه يادتون باشه سولان به يکي از پزشک ها گفته بود که سم قاطي غذاي امپراطورکن و به اون بده اون دکتر داروي امپراطور رو مياره و محافظ امپراطور هم يه قاشق مسي داخل اون ميکنه تا اگه سم داخلش باشه مشخص بشه ولي چيزي پيدا نميشه و امپراطور اون دارو رو ميخوره..
    و بعد هم ميره پيش پزشک سلطنتي و ميگه سمي هم وجود داره که قاشق مسي نشه اون رو فهميد پزشک هم جواب ميده فقط يه سم هست اونم در هان فقط پيدا ميشه



    ماگاک هم که براي تحقيق رفته بود متوجه ميشه که عمه سوسانو با سونگ يانگ و بقيه رييس ها به طور پنهان ملاقات داره و بعد هم مياد پشت در و ميبينه که عمه سوسانو و سايونگ دارن با بقيه در مورد پادشاهي گوگوريو صحبت ميکنن که پسر عمه سوسانو هم ميفهمه يکي گوش وايساده ودنبالش هم ميکنه ولي نميتونه اون رو بگيره

    و بعد هم مياد جريان رو به همه ميگه


    ماري و جاسا هم ميرن پيش جومونگ و مگن حالا که دم ساختن کشور گوگوريو شده اونا مشتاق قدرت شدن ما بايد اونا رو از بين ببريم جومونگ هم با شنيدن اين حرف ها عصباني ميشه و ميگه فرقي نميکنه که پادشاه بشه ما براي هدفمون جنگيديم و به اينجا رسيديم نه براي قدرت


    سونگ جو قضيه ريختن سم در غذاي امپراطور رو به وزير اعظم ميگه اونم ميره پيش تسو و ميگه تو غذاي امپراطور سم ريخته شده سمي که فقط در هان وجود داره حالا فکر مکنيد کي پشت اين قضيه باشه


    تسو هم پزشکي رو که از سولان دستگير ميکنه رو جوي چشماي سلان ميکشه و ميگه من ميدونم کار تو بوده اگه يه بار ديگه اين کارا رو بکني ميکشمت

    سونگ يانگ و عمه سوسانو وبقيه سران قبايلهم دارن در مورد اين حرف ميزنن که تاج و تخت مال سوسانو هست و اگر جومونگ پادشاه بشه به ما هيچي نميرسه پس بايد سوسانو رو پادشاه کنيم که يکدفعه سوسانو وارد ميشه و ميگه ديگه نبينم کسي از اين حرفا بزنه

    و بعد هم عمه سوسانو و سايونگ و بقيه ميان بيرون و ميگن ما بايد هر طوريکه شده سوسانو روپادشاه کنيم جومونگ لياقت پاداهي رو نداره که اويي داد ميزنه کي لياقت نداره ؟ اگه جومونگ نبود که شما هنوز تحت سلطه ي هان و بويو بوديد و به اين ترتيب يکي حزب جومونگ ميگ و یکی حزب سوسانو و دعواشون ميشه و کار به جايي ميرسه که شمشيرهاشون رو ميشکشن بيرون
    که جومونگ مياد و ميگه خوبه ادامه بديد و همديگه رو بکشين که اونا از جومونگ معذرت خواهي ميکنن جومونگ هم ميگه همه رو براي يه جلسه احضار کن


    و توي جلسه به همه ميگه من نميخوام شاه بشم و از اين به بعد فقط به عنوان يه خدمتکار براي گوگوريو تلاش ميکنم و بعد هم جلسه رو ترک ميکنه

    ماري و جاسا ميرن پيش يونتابال و اونم بهشون ميگه شما که ميدونيد قبلا اونا چه احاسي نسبت به هم داشتن پس حالا که اونا تخت رو هي به هم واگذار ميکنن بهتره کاري کنيم که اون دوتا با هم ازدواج کنن وجومونگ شاه بشه وسوسانو ملکه - جاسا و ماري هم نظر رو قبول ميکنن

    ماري ميره پشت در اتاق جومونگ و ميگه متونم بيام داخل ولي جومونگ اجازه نميده براي همين با جاسا ميرن پيش موپالمو و جريان رو براش ميگن و ازش ميخوان که اون بره پيش جومونگ و اين پيشنهاد رو مطرح کنه


    اين طرفهم يونتابال ميره پيش سوسانو وميگه تنها راه حل اين مشکل اينه که با جومونگ ازدواج کني شما همکه به هم علاقه داريد پس بهتره خواسته ي منو قبول کني که سوسانو هم مات و مبهوت فقط نگاه ميکنه

    اون طرف موپالمو هم مياد پيش جومونگ - جومونگ براش شراب ميريزه موپالمو هم ميگه حالاکه يسويا کنارت نسيت به يه نفر احتياج داري که هميشه با تو باشه و اون کسي نميتونه باشه جر وسانو جومونگ هم جواب ميده تو هنوز شراب نخورده مس شدي داري چي ميگي ؟ که موپالموميگه فقط اين دليل وجود نداره دليل مهم ترش اينه که اگه ميخواي کشور گوگوريو رو به وجود بياري و اتحاد بين همه باشه مجبوريکه با سوسانو ازدواج کني


    جومونگ هم صبح که ميشه با اسب ميتازونه لب دريا و اونجا حسابي فکراشو ميکنه و برميگرده قصر و مبيبينه که سوسانو ايستاده و داره فکر ميکنه



    جومونگ ميره کنار سوسانو وعاشقانه مگه با من ازدواج ميکني؟ سوسانو هم بعد از کلي نگاه کردن به جومونگ بله رو ميگه



    از قرار بد هم سويا که از هيون تو خارج شده بود وارد جو.لبون ميشه و مياد دم دروازه قصر و وقتي ميبينه مردم دارن خوشحالي ميکنن و شهر خيلي شلوغه از يکي از مردم ميپرسه چه خبره اونم جواب ميده عروسي جومونگ و سوسانو هست سويا هم اشک از چشماش جاري ميشه ولي بازم همراه با مردم وارد قصر ميشه



    مراسم شروع ميشه و جومونگ و سوسانو وارد ميشن و بعد از کمي راه رفتن جلوي خدا زانو ميزنن و بعد هم با هم شراب ميخورن و
    سويا هم همه ي اين صحنه ها رو ميبينه و هي به يوري نگاه ميکنه و گريه ميکنه ودراخر هم از مياد جمعت خارج ميشه و به بيرون قصر ميره



    - که جومونگ و سوسانو در مقابل همه سوگند ميخورن که تا اخرين لحظه ي عمرشون با هم باشنن و مردم هم بر دوتاشون درود ميفرستن و شادي ميکنن ...


  2. #2

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon142 خلاصه قسمت 74 افسانه جومونگ همراه با عکس

    از اين ماجرا ها 15 سال ميگذره
    فعلا همين رو بدونيد يوري ديگه الان براي خودش مردي شده و همراه با سويا در يکي از دهکده هاي اوکجه زندگي ميکنه و براي يه قاچاق چي کار ميکنه
    يوري و افرادش ميرن سر قرار تا نمک هايي رو که از قاچاق به دست اوردن بفروشن يوري قيمت کيسه اي 20 سکه رو پيشنهاد ميده ولي اون تاجر قبول نميکنه و وقتي ميبينه که يوري و دار و دستش فقط چند تا جوون هستن با افرادش به اونا حمله ميکنن و در اخر يوري و افرادش همه افراد اون تاجر رو ميکشن , اونم وقتي ميبينه چاره ي ديگه اي نداره قيمت يوري رو قبول ميکنه و کيسه هاي نمک رو ميخره



    يوري و دوستاش هم ميرن پيش رييس شون و حقوق شون رو ازش ميگيرن و بعد هم خوشحال توي بازار شروع به قدم زدن ميکنن


    سويا در اين سالها همش کار ميکرده و مريضي هاي مختلفي گرفته - بگذريم -سويا و مامان يکي از دوستاي يوري دارن توي خونه ي يکي کار ميکنن که يه دفعه يه ادم مست مياد داخل خونه و ميخواد سويا رو با خودش ببره که يوري سر ميرسه و يه کتک مفصلي بهش ميزنه و دست مادرش رو ميگيره و اونو ميبره خونه






    خب حالا بريم سراغ جومونگ - جومونگ در اخرين جنگي که داشته به سختي از ناحيه ي بازو مجروح شده و پزشک هم در حال معالجه اون هست که بهش خبر ميدن که او.يي و موگول و جاسا و ... در جنگ با هنگ اين پيروز شدن و به اينجا برگشتن جومونگ هم به استقبال اونا ميره و براي پيروزي اونو قرار ميشه شب جشن بگيرن



    اونجو{ پسر کوچک سوسانو } هم در کارگاه اهن مشغول کمک به موپالمو هست


    شب ميشه و همه دور هم جمع ميشن و ميگن و ميخندن که اويي ميگه ما اين جنگ رو مديون سلاح هايي هستيم که موپالمو ساخته که موپالمو جواب ميده بيشتر سلاح هاي اين جنگ رو اونجو ساخته پس از اون تشکر کنيد


    سايونگ به جومونگ ميگه اوکجه به مرز هاي ما حمله کرده ما بايد به جنگ با اونا بريم تا مطيع مکا بشن که جومونگ ميگه من اول فرستاده اي به اونجا ميفرستم تا بهشون بگه که تسليم بشن و در حال زدن همين حرف ها هستن که شاهزاده بي رو { پسر بزرگ سوسانو } وارد ميشه و ميگه بزارين من به عنوان فرستاده برم که همه مخالفت ميکنن ولي جومونگ ميگه باشه تو برو


    اون طرف سويا ي بدبخت هم که تو خونه نشسته داره ياد عروسي جومونگ و سوسيانو ميفته و حسابي گريه ميکنه

    و خبر پيروزي جومونگ در هنگ اين رو به ماهوانگ هم ميدن و يونگ پو به ماهوانگ ميگه اين که چيزي نيست جومونگ به زودي اوکجه رو هم خواهد گرفت که ماهوانگ با شنيدن اين حرف عصبي ميشه و ميگه پس حالا بايد چي کار کنيم که يونگ پو ميگه بسپارش به من - {يادتون باشه که ماهوانگ الان حکمران هان هست و يونگ پو هم تو اين چند سال حسابي پولدار شده و پيش ماهوانگ در هان زندگي ميکنه}


    امپراطور هم مريضي سختي گرفته و سخت بيماره -پزشک قصر اونو معاينه ميکنه و بعد مياد پيش تسو و وزير اعظم و ميگه ديگه فکر نکنم ايشون خوب بشن


    -يونگ پو به قصر بويومياد و ملکه و دايي اش هم به استقبالش ميان - يونگ پو هم به اونا ميگه من ده ها هزار سکه ي طلا و مقدار زيادي غذا براي بويو اوردم من اين بدختي ها ي بويو رو تموم ميکنم که تسو مياد و ميگه تو چه کاره ي بويو باشي که يونگ پو هم جواب ميده تو که عرضه اداره ي کشور رو نداشتي حرف نزن

    و خبر بازگشت يونگ پو رو به سولان هم ميدن اونم به محافظش ميگه پس يه مانع ديگه براي تسو به وجود اومده ما بايد اين مانع رو از سر راه برداريم



    يونگ پو در حضور همه ي درباري ها و تسو ميگه که جومونگ داره روز به روز مرزهاي کشورش رو گسترش ميده تنها راهي که وجود داره اينه که بويو و هان دوباره با هم متحد بشن و گوگوريو رو از بين ببرن که تسو جواب ميده من خودم از پس مشکلات بويو برميام و نيازي به کمک تو و هان هم ندارم - يونگ پو هم باشنيدن اين حرف با عصبانيت مياد بيرون



    رييس قاچاق چي ها يوري و دوستاش رو احضار ميکنه و ميگه بايد با هم يه جايي بريم و اونا رو ميبره وسط جنگل و به همه ميگه اين شاهزاده يونگ پو هست بهش احترام بذاريد و بعد هم زره هاي نظاميان بويو رو به تنشون ميکنن


    شاهزاده بي ريو و سايونگ هم در حال رفتن به طرف اوکجه براي مذاکره هستن که وسط راه يوري و افرادش به دستور يونگ پو به اونا حمله ميکنن



    در جنگ به طور اتفاقي شاهزادذه بي ريو و يوري به نبرد با هم ميرن که در اخر يوري با شمير بازوي بي ريو رو زخمي ميکنه و حتي نزديک بود که اونو بکشه {ببينيد اين دو تا برادر چقدر به خون هم تشنه هستن } که سايونگ اونو از زمین بلند میکنه و باهم فرار ميکنن



    بي ريو و سايونگ به گوگوريو برميگردن و جومونگ هم از اونا ميپرسه چه کسايي به شما حمله کردن که سايونگ جواب ميده نظاميان بويو بودن

    جومونگ هم بلافاصله يه جلسه ميذاره و در اون همه ي درباري ها و حتي سوسانو هم ميگن بايد براي تلافي به بويو حمله کنيم اين نقشه به طور قطع زير سر تسو بوده
    که جوموگ ميگه يه کم بازتر فکر کنين اگه بويو واقعا ميخواست به ما حمله کنه لباس هاي کشور اوکجه و يا يه کشور ديگه رو ميپوشيدن و لزومي نداشت که لباس نظامي خودشون رو بپوشن پس اين نقشه بويو نيست و بعد هم به اويي ميگه که تو به اوکجه برو و ببين اوضاع در اونجا چه طوري هست ؟


    اويي و موگول به اوکجه ميرن و وقتي ميبينن که اصلا نظاميان اوکجه اينجا نيستن به اين تنيجه ميرسن که اين کار هان هست و ميخوان برگردن که در شهر اويي سويا رو ميبينه و اونو دنبال ميکنه ولي در ميان جمعيت اونو گم ميکنه


    اويي پيش جومونگ مياد و ميگه حدس شما درست بود هان پشت اين قضيه بوده ج.ومونگ هم ميگه کارت خوب بود ميتوني بري که اويي ميخواد بره که يه باره برميگرده و ميگه من سويا رو هم در اونجا ديدم ...


  3. #3

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon142 خلاصه قسمت 75 افسانه جومونگ و عکس

    اويي که الان ديگه فهميده که قاچاق چي که دراوکجه بوده پشت قضيه حمله به شاهزاده بي ريو و افرادشون بوده ميريزن خونه اش و دستگيرش ميکنن



    يوري و دوستاش هم وقتي اين صحنه رو ميبينن ميرن پيش مادرشون و ميگن ما تا حالا پيش يه قاچاق چي کار ميکرديم و ازتون معذرت ميخوايم که بهتون نگفتيم ولي الان اون رو دستگير کردن و ما هم چاره اي نداريم جز اينکه از اينجا فرار کنيم



    رييس قاچاق چي ها رو افراد جومونگ به سختي مجازات ميکنن تا ازش حرف بکشن

    ه دستور جومونگ اويي و افرادش به همون دهکده اي که سويا رو اويي دراونجا ديده ميرن و همه ي خونه هاي اونجا رو ميگردن ولي پيداشون نميکنن و ميفهمن که اونا اينجا رو ترک کردن


    اويي پيش جومونگ برميگرده و ميگه من ا شاه اوکجه هم صحبت کردم اون هم گفت براي من افتخاره که با گوگوريو متحد بشم و بعد هم به جومونگ کيگه راستي من دنبال سويا ويوري هم گشتم ولي نتونستم اونا رو پيدا کنم که جومونگ هم جواب ميده اشکالي نداه تو سعي خودت رو کردي



    و وقتي هم اويي ميره بيرون جومونگ لنگه کفش يوري رو برميداره و شروع به گريه کردن ميکنه


    ماجين مياد پيش يونگ پو و ميگه نقشه مون خراب شد چون نه تنها گوگوريو به بويو حمله نکرد تازه رييس قاچاق چي ها رو هم دستگير کردن اونم زير شکنجه اعتراف کرده که اون سربازايي که بهش حمله کردن سربازاي اوکجه بودن که يونگ پو هم اعصابش خرد ميشه و بعد ميپرسه ما و که لو نداده که ماجين ميگه فکر نکنم چون حتي اون هم درست ما رو نميشناسه


    ماهوانگ و يونگ پو هم راه ميافتن ميرن بويو و به تسو ميگن که گوگوريو روز به روز داره کشور گشايي ميکنه و اگه همينطوري پيش بره نه تنها هان رو ميگيره تهديدي هم براي بويو شماست چرا نبايد دوباره هان و بويو با هم متحد بشن و گوگوريو رو از بين ببرن که تسو جواب ميده جومونگ هيچ وقت به بويو حمله نميکنه چون مردم اينجا رو دوست داره و ان هم که گوگوريو داره پيشرفت ميکنه مشک ما نيست مشکل شماست حالا هم از اينجا بريد بيرون


    بعد از اينکه يونگ پو و ماهوانگ بويو رو ترک ميکنن امپراطور همه رو جمع ميکنه و اعلام ميکنه که از اين لحظه به بعد تسو شاه بويو هست و براي شاه شدن اون هم يه جشن و مراشم باشکوه اماده کنيد


    دايي تسو هم مياد پيش ملکه و خبر رو بهش ميده و ملکه هم به ارزئي ديرينه ي خودش دست پيدا ميکنه


    و اين خبر رو به گوش جومونگ هم ميرسونن



    و اون هم همه ي وزرا رو جمع ميکنه و ميگه من تصميم گرفتم خودم به عنوان فرستاده ي گوگوريو در جشن پادشاهي تسو شرکت کنم که جاسا و سوسانو و موپالمو و خلاصه همخه مخالفت ميکنن و ميگن شايد اونا به شما وقتي به اونجا رفتيد اسيب برسوننکه جومونگ ميگه من خودم اين چيزا رو ميفهمم پس لازم نيست تو اين کار دخالت کنيد بنابراين همه ناچار اين قضيه رو ميپذيرن


    يوري و مادرش و دوستاش هم که در راه رفتن به بويو هستن وسط جنگل فعلا توقف کردن که يوري ميره پيش مادرش و ميگه من نميخواستم با اين حال و روز شما چنين سفريرو بهتون تحميل کنم ولي چاره ي ديگه اي نبود و بعد هم از مادرش يکدفعه ميپرسته مامان ميشه يکم در مورد پدرم حرف بزني من دوست دارم بدونم که اون کي بوده که سويا ميگه فعلا نميتونم چيزي بهت بگم بايد صبر کني

    وزرا هم دور هم جمع شدن و دارن در مورد تدارکات جشن صحبت ميکنن که وزير خارجه ميگه من براي همه ملت ها ي نزديک بويو دعوت نامه فرستادم فکر ميکنيد براي گوگوريو هم بايد دعوت نامه بفرستم که وزير اعظم ميگه وقتي اونا نميا چرا خودمون رو کوچک کنيم


    محافظ سولان مياد پيشش و ميگه بانو ماورينگ و اطرافيانش ميخوان شما رو ببينن که سولان ميگه با من چيکار دارن که محافظش ميگه معلومه ديگه تو داري ملکه ميشي اونا هم اومدن پاچه خواري

    يوري و دوستاش دارن تو بويو ميگردن و به اين فکر ميکنن که از اين به بعد ديگه بايد دور کاراي خلاف رو خط بکن که چشمشون به يه پارچه روي ديوار ميافته که روش نوشته به خاطر جشن پادشاهي عاليجناب تسو مسابقه شمشير زني گذاشته شده که هر کي در اون برنده بشه از دست شاه يه هديه ميگيره که دوستاي يوري هم بهش ميگن اين کار خودته


    فرستاده ها ي ملت هاي مختلف ه بويو مان و وزير اعظم هم از همشون استقبال ميکنه که يکي از سربازا مياد پيشش و ميگه فرستاده اي هم داره از گوگوريو به اينجا مياد


    جومونگ و افرادش هم در شهر دارن به سمت قلعه بويو ميان و يوري هم که ميان جمعيت هست حسابي به جومونگ نگاه ميکنه و جومونگ هم به اون ..

  4. #4

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon142 خلاصه قسمت 76 افسانه جومونگ با عکس

    جومونگ و افرادش دم دروازه بويو توسط نارو و افرادش خلع سلاح ميشن و بعد وارد قصر ميشن و تسو هم به استقبال اونا مياد


    ملکه هم وقتي باخبر ميشه که جچومونگ اينجاست تصميم ميگيره بره پيش تسو و باهاش حرف بزنه که يکدفعه حالش بد ميشه و ميفته زمين


    جومونگ ميره پيش امپراطور و امپراطور هم بهش ميگه مگه عقلت رو از دست دادي که پا شدي اومدي اينجا تسو ممکنه تو رو بکشه که جومونگ جواب ميده من اينجام تا براي اتحاد گوگوريو و بويو پيشنهاد به تسو بدم چون از دشمني بويو و گوگوريو فقط هان داره سود ميبره . امپراطور هم ميگه من که ديگه شاه نيستم پس بايد هر چي ميخواي بگي رو به تسو بگي



    تسو با وزرا يه جلسه ميذاره و در اون جلسه وزير خارجه ميگه فرستاده ي هان هم به زودي ميرسه اگه اونا جوموگ رو انجا ببينن ديگه واقعا ما دشمن اونها حساب ميشيم که وزير اعظم ميگه فعلا گوگوريو براي بويو يشتر سود داره پس ايد با اونا متحد بشيم و درحال بحث کردن در مورد اين چيزا هستن که نارو مياد و ميگه ملکه به شدت حالش بده


    تسو هم ميره ملاقات مادرش . سولان هم وقتي جومونگ رودر قصر ميبينه ميگه ممکنه تسو بخواد با اون متحد بشه ولي بازم اون پدر منو کشته پس بايد اماده بشيم تا سر فرصت جومونگ رو بکشيم !! ...



    يوري ميره و براي مسابقات شمشير زني ثبت نام ميکنه که يکدفعه شاهزاده بي ريواز راه ميرسته يوري هم که قبلا يه درگيري مختصري با اون داشته تند از اونجا دور ميشه

    خبر شرکت کردن شاهزاده بي ريو در مسابقات شمشير زني رو نارو به تسو ميده اون هم مگه يکي از حرفه اي ترين محافظاي گارد سلطنتي رو بذار تا در اين مسابقه شرکن کنه اخه هر طوري هست نبايد بزاريم پسر جومونگ در اين مسابقه ها برنده بشه


    ماجين خبر حضور جومونگ در جشن بويو رو به يونگ پو ميده اونم تند ميره سر راهه ماهوانگ رو ميگيره و ميگه شما نبايد به اونجا بريد چون تسو به احتمال زياد ميخواد با جومونگ متحد بشه که ماهوانگ جواب ميده اگه اونا با هم متحد بشن هم با زم من ترسي ندارم چون ارتش ما درحالت اماده باشه ...



    ماهوانگ مياد بويو و ميره پيش تسو و ميگه شنيدم جومونگ اينجاست حواست رو جمع کن که اگه با گوگوريو متحد بشي هان هر دوتون رو نابود ميکنه


    يوري هم در حال مبارزه با يکي از رقيباش در گروه خودش است که شاهزاده بي ريو هم داره اونو تماشا ميکنه . يوري مسابقه رو ميبره و بي ريو مياد جلو و ميگه منو که شناختي ؟ خواهش ميکنمتا دور اخر دووم بيار چون اونجا ميتونم باهات تسويه حساب کنم

    يوري و بي ريو همه ي رقيباي خودشون رو شکست ميدن و هر دو به دور نهايي ميرسن
    يکي از محافظا هم مياد پيش نارو ميگه بدبخت شديم چون محافظ سلطنتي ما نتونست به مرحله نهايي برسه ولي جاي نگراني نيست چون يکي از دو نفري که به دور نهايي رسيده اسمش سان چانگه هست و اهل بويو

    يوري هم ميره پيش مادرش و ميگه من بايد مقابل همه ي اعضاي سلطنتي با شاهزاده بي ريو از گوگوريو مبارزه کنم . س.يا هم با شنيدن اين خبر دلش ميلرزه چون بلاخره اين دوتا برادر هستن


    صبح سر ميرسه و گوگوا تسو رو احضار ميکنه و ميگه من بعد از اين مراسم ميخوام قصر رو ترک کنم و بقيه عمرم رو در ميان مردو و در شهر هاي ديگه زندگي کنم تسو هم اول مخالفت ميکنه ولي بعد قبول ميکنه



    مراسم شروع ميشه و اول ازهمه تسو همراه با سولان مياد وتاج گذاري ميکنهو بعد ازاون همه جمع ميشن و منتظر انجام مسابقه نهايي ميشن

    مسابقه شروع ميشه و تسو دوست داره که يکي از اهالي بويو يعني يوري برنده بشه و جومونگ هم دوست داره پسرش جلوي اين جمعيت ضايع نشه
    وسط مسابقه سويا يي که براي تشويق يوري اومده چشمش به جومونگ ميفته و گريش ميفته و جومونگ هم ناگهان اونو درميان جمعيت ميبينه و به اويي و موگول دستور ميده برن و پيداش کنن و لي سويا خودشون در ميان جمعيت پنهان ميکنه


    و در اخر يوري با همون سبک خاصي که داره بي ريو رو به زمين ميزنه و مبارزه رو ميبره تسو هم کلي خوشحال ميشه و ميزنه زير خنده


    بي ريو هم بعد از مسابقه مياد پيش جومونگ و ازش عذر خواهي ميکنه و اون طرف تسو هم يوري رو دعوت ميکنه و با هم يه صفايي ميکنن و در اخر هم تسو دستور ميده يوري رو جزو اعضاي گارد سلطنتي کنن



    ماهوانگ هم داره در مورد مشکل به وجود ا.ومدن احتمالي اتحاد بين گوگوريو و بويو صحبت ميکنه که يونگ پو ميگه الان جومونگ و افرادش هيچ سلاحي ندارن ما بايد با کشتن جومونگ خودمون از شر اين مشکلات خلاص کنيم

    جومونگ ميره پيش تسو و پيشنهادش رو براي متحد شدن با بويو مطرح ميکنه اونم ميگه من بايد فکرامو بکنم ؟


    شب يوري ميره پيش مادرش و ميگه که من چکاره شدم سويا هم ميگه حالا که تو ميتوني تو قصر رفت و امد کني بايد به قصرزن دوم امپراطور بري و زير يکي از ستونهاي اون يه شمشير شکسته هست که تو بايد پيداش کني ؟



    جومونگ هم افرادش رو احضار ميکنه و ميگه حالا که ما در بويو هستيم بهتره يه سري هم به کوهستان چان مو بزنيم چون من پدرم اونجاست


    صبح ميشه و جومونگ و افرادش قصر رو ترک ميکنن و به طرف کوهستان چان مو ميرن نارو هم سانگ چان { همون يوري خودمون } روميفرسته دنبالشون تا ببينه اونا ميخوان چيکار کنن !؟
    جومونگ و يارانش به کوهستا چان مو ميرسن و جومونگ اونجا همنطور قدم ميزنه و به ياد همه ي خاطراتش با پدرش هموسو ميفته و گريه مکنه يوري هم داره اون رو از پشت سر از مياد علف ها تماشا ميکنه که اويي از پشت سر شمشير رو ميذاره بيخ گلوش و اونو ميبره پيش جومونگ



    افرادش جومونگ هم از اون سوال جواب مکنن که تو رو تسو فرستاده و تسو ميخواد فرمانده جومونگ رو بکشه ؟ ولي يوري هيچي نميگه و جومونگ هم به اون نگاه ميکنه و ميگه ميتوني از اينجا بري


    يوري وقتي داره برميگرده سر راه ميبينه يه عده سرباز دارن از ميان جنگل به طرف کوهستان چان مو ميرن براي همين يوري برميگردهکه بهشون اطلاع بده ولي جومونگ و افرادش اونجا رو ترک کردن و در راه برگشتن به قصر بويو هستن که سربازا بهشون حمله ميکنن
    و در بين جنگ يوري هم اونا رو پيدا ميکنه و بهشون ملحق ميشه و شروع به کشتن راهزنها ميکنه که در حين جنگيدن يوري و جومونگ به هم تکيه ميدن و ...



  5. #5

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon142 خلاصه قسمت 77 افسانه جومونگ با عکس

    جومونگ و افرادش در حال درگيري با راهزنها هستن که چند تا از راهزنها بيرو رو زخمي ميکنن و ميخوان اونو بکشن که يوري اونو نجات ميده و بعد هم راهزنها فرار ميکنن و دوتا از اون ها رو هم افراد جومونگ ميگيرن

    و بهشون ميگن شما رو کي فرستادهاونا هم هيچي نميگن ب اويي هم وقتي ميبينه اونا چيزي نگفتن يقه يوري رو ميگيره و ميگه همش زير سرتو يا بايد حرف بزني يا تو رو ميکشم و ميخواد يوري رو هم بکشه که جومونگ ميگه ولش کن بره اون به ما کمک کرده من بهش اطمينان دارم و بعد هم يوري اونجا رو ترک ميکنه و جومونگ و افرادش هم راه ميافتن بيان قلعه بويو تا ببينن اين کار خودشون بوده يا نه !!؟؟


    امپراطور هم که ميخواد قصر رو براي هميشه ترک کنه مياد پيش ملکه . ملکه هم به اون ميگه تو خيلي مريضي بهتره فعلا اينجا رو ترک نکني که گوموا جواب ميده من تو اين سالها به همه ي مردم بويو سختي دادم دوست دارم اين چند سال عمرم هم مثل اونا سختي ها رو تحمل کنم که ملکه ميگه چطور تو به فکر مردم بودي ولي تو اين سالها اينقدر منو رنج دادي که امپراطور هم پاسخ ميده من ميخوام به خاطر همه ي بدي هايي که به تو کردم توبه کنم پس منو ببخش
    و اينجاست که ديگه اشک تو چشم هر دوتاشون جمع ميشه و امپراطور دست ملکه رو ميگيره و براي اولين بار يه نگاه عاشقانه از ته دلشون بهم ميکنن


    امپراطور مياد بيرون و در حضور همه ي وزرا و تسو ويونگ پو سوار کالسکه ميشه و قصر بويو رو ترک ميکنه


    يوري هم تو بازار نشسته و داره به جومونگ و مهربوني هاش نست به خودش فکر ميکنه که مادرش مياد و ميگه تو اينجا چيکار ميکني و بعد هم توي بازار شروع به قدم زدن ميکنن و سويا ميپرسه اون شمشير شکسته رو پيدا کردي يوري هم ميگه هنوز نه ! ولي به زودي پيداش ميکنم


    سولان هم ميره پيش تسو و ميگه تو نبايد با جومونگ متحد بشي من ميخوام انتقام پدرمو ازش بگشيرم که تسو عصباني ميشهو داد ميزنه فعلا بويو مهمتر از پدر جناب عالي هست پس برو بيرون !


    يونگ پو هم که افرادش رو فرستاده بوده تا جومونگ رو بکشن وسط قصر وايساده و داره فکر ميکنه که تا حالا کشتنش يا نه که جومونگ و يارانش پيداشون ميشه و يونگ پ.و هم حسابي اعصابش خورد ميشه
    جومونگ و ماري و جاسا هم ميان پشت اتاق تسو و اون دوتا راهزنها رو هم مياارن تسو هم مياد بيرون و ميگه چي شده که ماري ميگه اينا وسط راه به ما حمله کردن و ميخواستن مارو بکشن شما اينا رو فرستادين که تسو جواب ميده من وقتي اين همه سفير از کشورهاي مختلف اومدن چطور جرات ميکنم چنين کاري بکنم که جاسا ميگه خيلي خب پس بايد خودتون بفهميد اين کار کي بوده مگرنه گوگوريو و بويو بايد با هم بجنگن و بعد هم از اونجا ميرن و تسو هم دستور ميده اونا رو شکنجه کنن تا بگن از طرف کي اومدن


    يونگ پو هم ميره پيش ماهوانگ و ماهوانگ هم ميگه بدبخت شديم اگه اونا بفهمن کار ما بوده چي کار کنيم که يونگ پو ميگه اونا هيچ وقت نميفهمن تازه ما خيلي هم ضرر نکرديم چون ديگه گوگوريو حاضر نيست با بويو هم پيمان بشه


    نارو و افرادش هم دارن به سختي اون دزدا رو شکنجه ميکنن تا ازشون حرق بکشن موگول هم هنگام انجان اين شکنجه ها اونا رو ميبينه


    و ميره پيش جومونگ و بقيه و ميگه با اين شکنجه هايي که نارو داره رو اونا انجام ميده بعيده اين کار بويو باشه که ماري ميگه درسته ولي بلاخره يکي خواسته جومونگ رو بکشه يا نه پس ما بهتره برگرديم گوگوريو که جومو.نگ ميگه اگه اين کار بويو نيست پس کار کسي هست که دوست نداره گوگوريو و بويو با هم پيمان ببندن پس ما نبايد بزاريم اونا بخواسته شون برسن


    شاهزاده بيروا هم که زخمي شده بود به گوگوريو برميگرده و سوسانو هم ازش ميپرسه چي شده عاليجناب جومونگ حالش خوبه که اون ميگه پدر حالش خوبه فقط من يه زخم کوچولو برداشتم


    سوسانو هم همه ي وزرا رو جمع ميکنه و ميگه حالا که ما فهميديم به جومونگ حمله شده بايد ارتش ايرون رو در مرز بويو مستقر کنيم تا مبادا مشکل ديگه اي به وجود بياد


    تسو هم وزیر اعظم رو احضار میکنه و میگه حالا باید چی کار کنیم ما کهن یدونیم کار کی بوده ! که وزير اعظم ميگه تنها کسي که ميتونه اين کارو کرده باشه هان هست چون دوست نداره ما با گوگوريو پيمان ببنديم پس بهتره اون دوتا رو بکشيم و به جومونگ بگيم هان پشت اين قضيه بوده و بعد هم با گوگوريو هم پيمان بشيم


    تسو و وزیر اعظم هم بعد از اين که اونا رو ميکشن ميرن پيش جومونگ و افرادش و ميگن هان پشت اين قضيه بوده و از اين به بعد ما ديگه با هان تجارت نميکنيم و با شما هم پيمان ميبنديم جومونگ هم ميگه کار درست رو کردي ما تازه براي شما غذا و دارو هم ميفرستيم و شيوه نيم سوز کردن اهن رو به شما اموزش ميديم و بعد هم جومونگ و افرادش بويو رو به مقصد گوگوريو ترک ميکنن



    يوري همين طور که داره در قصر قدمن ميزنه ماورينگ رو ميبينه و ميورينگ هم جلوشو ميگيره و ميگه اسمت چيه يوري هم جواب ميده سانگ چان و بعد هم ميره



    يوري شب که ميشه يواشکي به قصر بانو يوها ميره و از زير ستون اونجا اون شمشير شکسته رو پيدا ميکنه


    و ميبره پيش مادرش اون هم ميگه حالاکه اينو پيدا کردي بايد حقيقت رو بهت بگم پدر تو پادشاه کشور گوگوريو است !!؟!؟؟! اين شمشي رو هم بردار و برو گوگکوريو پيش پدرت جومونگ
    يوري هم تا اينا رو ميشنوه از تعجب شاخ درمياره و بعد هم عصبي ميشه و ميگه اگه پدر من پادشاه جومونگه پس چرا ما اين همه سال تو فقر زندگي کرديم چرا تو اينقدر حقارت و بدبختي رو تحمل کردي اون چرا ما رو ترک کرده
    !! من نميتونم باور کنم اون پدر منه و بعد هم پا ميشه و ميره بيرون


    ماهوانگ و افرادش هم ميريزن تو اتاق يونگ پو و ماهوانگ ميگه بويو با گوگوريو پيما بست همش هم تخسير تو خنگه حالا بهت ميگم و بعد هم اونو دستگير ميکنه و ميره

    امپراطور هم در راهش ميگه به سمت کوهستان چان مو و ميره اونجا و وايميسه روي يه صخره و شروع ميکنه با روح هموسو حرف زدن و ميگه : هموسو برادرماينجا يي رو که جلوي چشماي منه ميبيني همون جايي هست که منو تو سالين درازميخواستيم اونواز هان پس بگيريم .و کشور اجداد قبلي مون رو درست کنيم جومونگ الان اين کارو کرده و من ازت معذرت ميخوام که در اين راه به جاي کمک به جومونگ اونو ميخواستم متوفق کنم .
    و بعد هم به ياد يوها و لحظه اي که اونو کشت ميافته و به حال هردوشون حسابي گريه ميکنه


    ماورينگ نارو رو احضار ميکنه و ميگه فردي به نام سانگ چان ميشناسي که نارو جواب ميدي اون جزو گارد سلطنتي که ماورينگ ميگه صورت اون پر از نوره اون در اينده به تسو صدمه ي بزرگي ميزنه
    نارو هم تا اينا رو ميشنوه ميره دنبال يوري ولي اونو پيدا نيميکنه و دستور ميده برن خونشون رو بگردن و پيداش کنن


    يوري هم که ديگه الان تقريبا واعيت اين که جومونگ پدرش هست رو قبول کرده از مادرش خداحافظش ميکنه و ميره به سمت گوگوريو


    يوري و دوستاش ميان دم دروازه گوگوريو و يوري ميگه من اومدم پادشاه جومونگ رو ببينم که سربازا ميگن اخه تو کي هستي که بخواي جومونگ ببيني که موپالمو مياد و ميگه اين کيه اونام ميگن ميخواد جومونگ رو ببينه . يوري هم براي اينکه بزارن بره تو شمشير شکسته رو نشون موپالمو ميده


    و موپالمو هعم اونا مياره پيش جومونگ و ميگه يه پسر اينو گفت بدم به شما
    جومونگ هم تا شمشير رو ميبينه کلي تعجب ميکنه و هول ميشه و ميگه اون پسر رو بيار پيش من


    هيوپ بو هم ميرهتا يوري رو بياره پيش جومونگ . جومونگ هم که داره از استرس مترکه اون لنگه کفش رو هم مياره ميزاره رو ميز و همش به اين فکر ميکنه که واقعا يوري رو تونسته پيدا کنه يا نه

    که يوري مياد تو و جومونگ ازش ميپرسه خب اسمت چيه که اونم جواب ميده اسم من يوري هست جومونگ و هيوپ بو هم با شنيدن اين حرف دارن شاخ درميارن که جومونگ ادامه ميده و ميگه اسم مادرت چيه که يوري جواب ميده اسم مادرم هم سويا هست
    و اينجاست که جومونگ مطمئن ميشه اين همون پسر خودشه و از جاش در حالي اشک تو چشماشه بلند ميشه و يوري ازش سوال ميکنه تو پدر من هستي ؟ جومونگ هم جواب ميده اره پدر تو منم که يوري ميگه پس چرا اين همه سال به فکر ما نبودي چرا گذاشتي من و مادرم سختي بکشيم و من دئر فقر و گرسنگي بزرگ بشم و جومونگ هم همينطور داره اشک ميريزه و به يوري نگاه ميکنه که ...

    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : SPO0R

  6. #6

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon162 خلاصه قسمت 78 افسانه جومونگ+عکس

    يوري هنوز داره به حرفاش ادامهميدهو ميگه بايد هر طور شده به من بگي چرا ما رو ترک کردي ؟؟ جومونگ هم همنوطر فقط داره گريه ميکنه و خشکش زده که هيوپ بو که در حال گريه کردن ميگه تو فکر کردي عاليجناب شما رو ترک کردن اون فکر ميکرد شما دوتا مردد و تا همين امروز هم هميشه با درد از دست دادن شما زندگي ميکرده و بعد هم لنگه کف رو مياره و ميگه جومونگ هر روز اين لنگه کفش رو دستش ميگرفته و به حال خودش که انقدر بد شانس بوده که نتوسنته يکدفعه هم بچش رو.ببينه گريه ميکرده



    و يوري هم با شنيدن اين حرفا گريش ميگيره و در کل سکانس خيلي خيلي احساسي ميشه


    جومونگ هم اويي و موگول رو احضار ميکنه و اول همه ي داستان رو براشون ميگه و بعد هم و ميگه ما بايد بريم و يه سويا رو هم پيدا کنيم و به اینجا بياريم و همون امشب جومونگ و افرادش همراه با يوري به طرف بويو ميرن


    هيوپ بو و ماري و جاسا و ماگاک هم دور هم جمع شدن و دارن در مورد اين بحث ميکنن که چرا گذاشتين عاليجناب به بويو برن که جاسا ميگه ان که يه سويا و يوري زنده هستن خيلي خوبه ولي مال تا الان سوانو رو به عنوان ملکه قبول داشتيم اما با اومدن يه سويا بايد چي کا رکنيم تازه ممکنه بين شاهزاده ها دعوا به وجود بياد ... و همه با شنيدن اين حرفا تو فکر فر ميرن


    سوسانو هم هيوپ بو رو احضار ميکنه و ميگه شنيدم پادشاه نيستن کجه رفتن ؟ هيوپ بو هم اولش مگه نميدونم ولي بعدش ميگه ايشون رفتن تا بانو يه سويا رو هم به اينجا بيارن چون ما فهمديم که يوري و يه سويا دوتاشون زندن

    تو بويو هم يه جلسه گذاشته شده و در اون وزير اعظم ميگه ما نبايد بزاريم اونقدرهام روابطمون با هان بد بشه من به اونجا ميرم و و يونگ پو رو هم ازاد ميکنم و با اونا مذاکره ميکنم


    سويا و مادر دوستاي يوري هم وقتي ميبينن سربازا دارن دنبال يوري ميگردن اونجا رو ترک ميکنن و وسط اه يه سويا هم خون بالا مياره و حالش خيلي بد ميشه


    جومونگ و يوري هم به بويو ميان و يوري ميگه شما نيان من ميرم مادرم رو يواشکي از خونه ميارم بيرون ولي وقتي يوري اونجا ميرسه ميبينه مادرش يه نامه براش گذاشته و نامه رو برمداره و مياد بيرون که بره پيش جومونگ که نارو و افرادش جلوش رو ميگيرن و ميگن اين همه وقت کدوم گوري بودي ؟ .و يوري رو دستگير ميکنن و ميبرن به طرف قصر که وسط راه موگول و اويي اونا رو نجات ميدن



    و همراه جومونگ راه ميافتن ميرن همونجايي که يه سويا تو نامه نوشته بود

    اون طرف سولان هم که ديگه الان ملکه شده ميره پيش ماورينگ و ميگه من ازت ميخوام که جومونگ رو نفرين کني ماورينگ هم علي رغم ميلش ميگه باشه اينکارو ميکنم


    جومونگ و يوري ميرن دم غار و اينجا جومونگ يه سويا رو ميبينه که بي حال افتاده وسط غار و ميره اونو ميگيره تو بغلش و شروع ميکنه به گريه کردنمو هي ميگه منو ببخش
    { اين صحنه يکي از احساسي ترين صحنه هاي سريال جومونگ هست که کليپ اون رو هم براتون تا ساعت هايي ديگه ميزارم }



    يونتابال و سايونگ ميان پيش سوسانو و ميگن شنيديم ه سويا و يوري زندن خب اين خيلي خوبه ولي يک کشور نميتونه دوتا ملکه داشته باشه تازه شاهزاده بيروا و اونجو هم نميتونن بايوري کنار بيان پس بايد ...
    که ديگه اينجا سوسانو ميگه برين بيرون ديگه نميخوام اين مزخرفاتتون رو بشنوم


    جومونگ هم يه سويا رو مياره قصر و يه پزشک مياد براي درمان اون

    اون طرف ماهوانگ همحرفه ای ترین افرادش رو جمع کردهو به اونا میگه هدف ما نابود کردن کارگاه اهن گوگوریو و تمام کارکنان اونجاست . اگر شما این کارو درست انجام بدید گوگوریو از بین میره


    وزير اعظم هم مياد پيشش و ميگه شما خودتون باعث اين پيمان بويو و گوگوريو شديد ولي اين پيمان الکي هست ما در اصل ميخوايم با شما متحد باشيم و بع دهم ميره پيش يونگ پو ميگه دوست داري از انجا بياي بيرون اون هم ميگه خب اره که وزير اعظم ميگه پس بايد همه ي دارايي ت رو به بويو بدي يونگ پو هم ناچار قبول ميکنه


    سوسانو هم بيروا و اونجو رو با خودش ميبره بيرون و ميگه همسر و پسر عاليجناب زندن و به قصر برگشتن " اونا مدتها در فقر زندگي کردن پس خواهش ميکنم با هردوشون رفتار خوبي داشته باشين


    و بعد هم مياد پيش جومونگ و ميگه من همه چي رو ميدونم ولي نميخوادن گران بشيد من برام فرقي نميکنه کي ملکه باشه واز اين حرفا فقط برايمن شما و گوگوريو مهم هستين جومونگ هم از شنيدن اين حرفا به اين پي ميبره که سوسانو قدر ن فداکار هست


    و بعد هم سوسانو ميره پيش سويا و در حالي که اون بيهوشه شروع ميکنه باهاش حرف زدن که عاليجناب از مريضي شما نگرانن هستن پس باید هر چه زودتر خوب بشين و ...


    جومونگ مياد پيش دکتر و ميگه حالش چطوره و اون هم ميگه به هوش اومده ولي ديگه فکر نکنم هيچ وقت بهبودي پيدا کنن
    جومونگ هم تا اينا رو ميشنوه ميره پيش يه سويا و يه سويا هم بهش ميگه من جلوي پيشرفت گوگوريو رو مگيرم و باعث اشوب ميشم خواهش ميکنم بزاريندوباره برم همون جا که بودم که جومونگ ميگه نگان نباش هيچ اتفاقي نميافته

    يوري ميره پيش موپالمو و ميگهمن دوست دارم اينجا در کارگاه اهن کار کنم موپالمو هم بعد از حرف زدن با جومونگ اجازه اين کارو ميگيره و ميزار وري در اونجا کار کنه


    شب ميشه و يوري هم مثل بقيه کارکنان ميرن توي خوابگاه کارگاه اهن ميخوابه و اينجاست که افراد ماهوانگ مياد و سربازا رو واشکي ميکشن و بعد کارگاه اهن رو اتش ميزينن و فرار ميکنن


    و موسونگ و موپالمو هم تازه دارن مياد که بخوابن که ميبينن تمام کارگاه اهن داره در اتيش ميسوزه و موپالمو هم تند ميره پيش جومونگ و ميگه کارگاه اهن رو اتش زدن و همه ي کارکنانش هم مردن



    واز همه مهمتر اینکه يوري هم در کارگاه بوده و جومونگ هم با شنيدن اين خبر ميخواد سکته کنه که ...


  7. #7

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon142 :: خلاصه قسمت 79 افسانه جومونگ+عکس

    اگه يادتون باشه افراد ماهوانگ به اهنگري جومونگ حمله کردن و از شانس بد يوري هم اون شب اونجا خوابيده بوده حالا ادامه ي ماجرا ...
    بعد از اينکه خبر اتش سوزي در کارگاه اهن و حضور يوري در اونجا رو به جومونگ دادن . جومونگ بلافاصله ميره کارگاه اهن و ميبينه همه چي در حال سوختنه و هيچ کدوم از کارکنان هم تا حالا زنده نمونده



    جومونگ هم بعد از ديدن اين منظره ميخواد بره وسط اتش ها و يوري ر و بياره بيرون ولي ماري و بقيه جلوشو مگيرن اونم هي داد ميزنه يوري ! يوري و بعد از اينکه اتش رو خاموش ميکنن سوسانو سر ميرسه و مگه امپراطور رو ببريد داخل و ببينيد کي پشت ان قضيه بوده


    اويي و افرادش دارن بين افراد ميگردن تا بلکه جسد يوري رو پيدا کننکه يکدفعه از ميان علف ها يوري همراه با يکي از اون دزدا مياد بيرون و همه ميريزن سرش و مگن کجا بودي اونم ميگه من تند از خونه اومدم بيرون و رفتم و دنبال اين کردم و حالا هم دستگيرش کردم


    جومونگ هم داره تو اتاقش گريه ميکنه که هيوپ بو مياد پيشش و مگه يوري زندست اونمميره پيش يوري و ميگه ديگه نميخوام يه دقيقه هم از من جدا بشي




    جومونگ هم فراداش پسر عمه سوسانو رو که مسئول نگهداري از کاگاه اهن بوده رو ميندازه تو زندان تا ديگه حواسش رو جمع کنه


    عمه سوسانو هم مياد پيشش و ميگه تو رو به خدا به جومونگ بگو پسر من رو ببخشه که سوسانو جواب ميده منم با جومونگ موافقم اون بايد حسابي تنبيه بشه عمه سوسانو هم با شنيدن اين حرف کفرش درمياد



    جومونگ و افرادش هم دور هم جمع شدن تا يه فکري به حال اهنگري بکنن که جومونگ از موپالمو ميپرسه چقدر طول ميکشه دوباه يه کاگاه راه بندايم اونم ميگه تقيبا دو هفته ولي مشکل ما اينه که همه ي کارکنا ماهرمون که بلد بودن شمشير فولادي بسازن از دست داديم براي اموزش کارکنان جديد هم حداقل دو سال وقت نمياز داريم
    که جومونگ ميگه با اين وضعت هان اگه به ما حمله کنه 100 در صد شکست ميخوريم و بعد هم جومونگ يه فکر عالي به سرش ميزنه و ميگه من به بويو قول دادم شيوه نيم سوزي کردن اهن رو بهشون ياد بديم مابايد کاکنان اهنگري بويو رو به اين بهونه بياريم اينجا تا بتونن سلاح هاي لازم براي جنگ رو برامون بسازن و بعد هم دوباره اونا برگردن ودر نتيجه قرار ميشه ماري و جاسا به اونجا برن



    و خبر پيروزي افراد ماهوانگ رو بهش ميدن

    و ماري و جاسا به بويو ميرن و ميرن پيش شاه تسو ميگن ما اومديمن اينجا تا همون طور که قول داده بوديم شيوه نيم سوز کردن اهن رو بهتون اموزش بديم فقط باد اهنگکراتون رو به گوگوريو بفرستيد تسو هم که از نابود شدن کاگاه اهن گوگوريو خبر نداره کارکنان اهنگريشون اجازه ميده تا با خودشون ببر ن


    عمه سوسانو هم ميره پيش پسرش و ميگه ديگه اين وضغيتو نميشه تحمل کرد و بعد هم ميره پيش برادرش و ميگه جومونگ ديگه مارو قاطي ادم حساب نميکنه پس ما بايد يه درس حسابي بهش بديم و اونو هر طور شده از سر راه برداريم ...!!!!




    ماري و جاسا هم اهنگراي بويو رو به گوگوريو ميارن و البته نارو هم اونا رو اسکورت ميکنه و بعد هم وقتي ميرسن گوگوريو ميره پيش جومونگ و ميگه عاليجناب تسو ازتون تشکر کردن و همينطور که داره با جومونگ صحبت ميکنه متوجه يوري ميشه و ميبينه اين همون سانگ چان خودشون

    و وقتي هم مياد بيرون از يکي سوال ميکنه اون پسره کي ؟ که اونم جواب ميده اون شاهزاده يوري نارو هم با شنيدن اين حرف 4 تا شاخ بزرگ درمياره
    ماهوانگ به بويو مياد و ميره پيش تسو و ميگه حالا اگه با هم متحد بشيم غير ممکنه جومونگ حرفمون بشه چون کاگاه اهش حالا حالا ها تعطيله تسو هم داره از تعجب و کلاهي که سرش گذاشتن ميترکه ولي جلوي اونا اصلا به روي خودش نمياره و ميگه کارت عالي بود


    ولي وقتي اونا ميرن ميره پيش وزرا و ميگه اين بهترين فرصت براي از بين بردن گوگوريو بود ولي جومونگ ما رو گول زد و الانم اگه بخوايم کارکنان رو پس بگيريم به اتحادي که باهاش داريم شک ميکنه


    نارو هم برمیگرده و مياد پيش تسو و ميگه اون سانگ چانه عزيز ما که يادتون هست اون الان شاهزاده گوگوريو هست و در واقع همون يوري خودمونه


    اگه يادتون باشه سولان از ماورينگ خواسته بود جومونگ رو در يک مراسم نفرين کنه حالا اون مراسم شروع ميشه با حضور يونگ پو و سولان و کاهن هاي معبد . ماورينگ شروع به نفرين کردن جومونگ ميکنه و يونگ پو و سولان هم دارن تکرار ميکنن که يکدفعه


    طوفان شديدي شروع ميشه و رعد و برق هم شروع ميشه که يکي از اين رعد و برق ها ميخوره به ماورينگ و وسابل جلوش و ماورينگ هم درجا ميميره و يونگ پو و سولان هم از ترس دارن ميميرن { عواقب نفرين جومونگ همينه }



    يه جلسه تو گوگوريو گذاشته ميشه و يوري در اون جلسه ميگه من شنيدم برادر فرماندار لياودانگدر راه رفتن به اونجاست بهتره ما وسط راه بهش حمله کنيم و انتقام اهنگرامون رو بگيريم جومونگ هم ميگه باه من خودم نيرو ها رو رهبري ميکنم تو هم میتوني دنبالم بياي


    بعد از جلسه هم عمه سوسانو و بادر ميرن پيش شاهزادهبيرواو ميگن ديدي عاليجناب چقدر به يوري اعتماد داره ولي اصلا تو رو قابل اعتماد نيمدونه تازه اين اولشه اگه بانو يه سويا حالش خوب بشه ميشه ملکه و يوري هم ميشه شاه بعدي گوگوريو و ممکنه تو و مادرت و هم از اينجا بندازه بيرون. بيروا ي بدبخت هم با شنيدن اين حرفا گول ميخوره و حسابي عصبي ميشه و تو فکر فرو ميره


    و بعد هعم ميره پيش سوسانو و ميگه شايعه شده يه سويا بعد از بهبودي ملکه ميشه و شما هيچ کاره درسته ؟ که سوسانو ميگه اميدوارم همينطور بشه براي من و شما چه فرقي ميکنه چه کاره باشيم فقط اين مهمه که به عاليجناب خدمت کنيم ولی بيروا میگه من کوتاه نميام شا بايد ملکه بشي و من هم وليعهد و بعد هم اونجا رو ترک مکنه


    جومونگ و افرادش هم وسط راه به برادر فرماندار لياودانگ حمله ميکنن و وسط جنگ يوري با همونه برادر فرماندار درگير ميشه که زورش به اون نميرسه و داره توسط اون کشته ميشه که جومونگ يکدفعه يه پرش از بالاي سر فرماندار ميزنه و اونو ميکشه





    و سرباز ماهوانگ هم مياد پيشش و ميگه برادرتون رو جومونگ ... ماهوانگ هم با شنيدن اين حرف يه سيلي ميزنه تو گوش سربازش و بعد هم ميگه جومونگ یه روزی میکشمت



    يه سويا بهوش مياد و سوسانو ه مميره پيشش و يه سوياهم ميگه حالا که حالم بهتر شده بايد اينجا رو ترک کنم که سوسانو ميگه تو همسر اول پادشاهي تو بايد ملکه بشي که در همين حين محافظ سوسانو مياد و ميگه عاليجناب برگشتن


    يه سويا و سوسانو هم با هم ميرن به استقبالش


    وبعد هم جومونگ و يه وسيا ميرن تو يه اتاق و جومونگ دست يه سويا رو ميگيره و ميگه بقيه عمرم و صرف جبران سختي هايي که به تو و يوري دادم ميکنم


    عمه سوسانو و برادرش هم دوباره ميرن پيش بيروا و ميگن ما اماده ايم جومونگ و يوري رو ازبين ببريم تازه اين که خيانت نيست اين حق تو و سوسانو و برادرت هست بيروا هم قبول ميکنه
    و به اين ترتيب برادر و عمه سوسانو و شاهزاده بيروا عده اي از ماهرترين سربازان جولبون رو جمع ميکنن و براشون سخنراني ميکنن که اگهخ شما موفق بشين همه ي فرزندان و نسل هاي بعدي جولبون در ارمش خواهند بود . سربازا هم بعد از شنیدن این حرفا هورا ميکشن هورا... هورا... هورا ...

    جومونگ و يوري هم همراه با افرادشون دارن براي بررسي اوضاع به مرز ميرن { اخه چرا }

    اونطرف يونتابال که از کاراي عمه سوسانو و شاهزاده بيروا سر راورده ميره پيش سوسانو و ميگه گمون نکنم اونا يه نقشه هاي خيلي بدي تو سرشون دارن

    سوسانو هم تا اينا رو ميشنوه تعداي از سربازان ارتش رو برميدارهو خودش هم لباس نظامي ميشه ميپوشهو ميرن تا به جومونگ و افرادش برسن و براي اولين بار قسمت روي چهره سوسانو تموم ميشه ...


  8. #8

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon142 :: خلاصه قسمت 80 افسانه جومونگ +عکس

    اگه يادتون باشه جومونگ و يوري و افرادش براي بررسي وضعيت به مرز رفته بودن حالا ادامه ي ماجرا
    جومونگ و افرادش در حال مشورت کردندر مورد وضعيت مرز وقتي که جنگ خواهد شد هستن که فرمانده اويي مياد داخل و به جومونگ ميگه به ما خبر رسيده در يکي از روستا هاي کوچيک همين اراف پادشاه گوم وا سکونت داره جو مونگ هم تا اینو ميشنوه


    همراه با يوري ميرن به طرف خونه پادشاه گوموا


    يوري و جومونگ ميرن داتخل و جومونگ يوري رو به گوموا معرفي ميکنه امپراطور هم تا ميفهمه که اون يوري هست دستش رو ميگيره و ميگه خواهش ميکنم منو ببخش من باعث بدبختي تو و ماتدرت و مادربزرگت شدم و در ادامه جومونگ به گوموا ميگه همون طور که ميدونيد تسو براي منافع خودش با ما پمان بست معلوم هم نيست که تو جنمگ باهان طرف ما باشه و يا طرف هان پس خواهش ميکنم راضيش کنين با ا متحد بشه و در جنگ به ما کمک کنه امپراطور هم ميگه باشه اگه تونستم دوباره به قصر برم سعي ميکنم راضيش کنم


    جومونگ و يوري و افرادش راهي برگت به گوگوريو ميشن که وسط راه افراد عمه سوسانو و شاهزاده بيروا کمين کردن ولي همين که ميخوان به جومونگ حمله کنن سوسانو و افرادش سر ميرسن و باهاشون در گير ميشن

    و در نهايت اونا رو دستگير ميکنن . سوسانو ازشون ميپرسه چرا ميخواستين اين کارو بکنين کسي ديگه اي هم باهاتون همکاري کرده که عمه سوسانو ميگه اره شازده پسرت . و بيروا هم از ميان درخت ها مياد بيرون و سوسانو هم با ديدن اون از تعجب داره شاخ درمياره


    سوسانو و بقيه ميرن تو اردوگاه و سوسانو ميگه عمه من و برادرش رو از گوگوريو تبعيدکنين و ديگه حق ندارن به گوگوريو پاشون رو بذارن از اين قضيه هم نبايد کسي خبردار بشه



    و بعد هم ميشيه با بيروا صحبت کردن و بهش ميگه تو واقعا ميخواستي جومونگ رو بکشي اونم ميگه اره !! شما شايد بتونيد از مقام ملکه بودنتون استفا بدين ولي من نميتونم و. در ضمن شما چرا ميخواين اينده ما دو تا رو خراب کنين .؟ سوسانو هم با شنيدن اين حرفا خشکش ميزنه و ديگه هيچي نميگه


    و بعد هم سوسانو و افرادش به قصر برميگردن و سوسانو ميره پيش جومونگ و ميگه من عمه ام و برادرش رو به خاطر تفرقه افکني در گوگوريو تبعيد کردم جومونگ هم که به سوسانو اعتماد کامل داره ميگه اگه واقعا اين طور بوده اشکال نداره

    سوسانو مياد بيرون و داره تو قصر براي خودش قدم ميزنه که چشمش به يه سويا مي افته و اشک تو چشماش جمع ميشه { ناگکفته نمونه يه کمم از اينکه بايد اون جانشينش بشه حسرت ميخوره } و ياد حرفاي بيروا مي افته
    و به اين فکر ميکنه که چطوري بايد بچه هاش وليعهد شدن رو از سرشون بيرون کنن و داره زار زار گريه ميکنه که يونتابال مياد پيشش وسوسانو ميگه من فقط به خاطر افکار خودم بيروا و اونجو رو مجبور کردم در مقابل خواسته ي من تسليم بشن . من از اين به بعد نميتونم هم به عالجناب خدمت کنم هم به فکر اينده و احساسات بچه هام باشم که يونتابال ميگه اونا هنوز بچه ان بعد ها ميفهمن شما چه فداکاري بزرگي به خاطر گوگوريو و بچه هاتون انجام ميخواين بدين


    ماري ميره پيش جومونگ و ميگه من فهميدم چرا عمه ملکه و برادرش از اينجا تبعيد شدن چون اونا افراد محافظ ما در راه ها رو کشته بودن و ميخواستن شما رو هم بکشن به خاطر همين ملکه اونا رو تبغعيد کرد که جومونگ ميگه به جز تو ديگه کسي اينو ميدونه که ماري ميگه نه ! و جومونگ هم ميگه نبايد کسي از اين خيانت با خبر بشه

    محافظ ماهوانگ براش خبر مياره که ما سر کار بوديم که فکر ميکيرديم بويو با ما متحد شده اونا با گوئگوريو متحد شدن تازه همه ي اهنگراشونو به گوگوريو فرستادن پس اون کاري که ما کرديم و کارگاه اهنشونو خراب کرديم ديگه ارزشي نداره . ماهوانگ هم با شنيدن اين حرفا فرياد ميزنه تسو و جومونگ هردوتونو ميکشم


    تسو هم يونگ پو رو احضار ميکنهع و ميگه از اينکه روزات رو با شراب خوردن بگذروني دست بکش و برو امپراطور رو در سفر هايي که در روستا ها داره همراهي کن يونگ پو هم قبول نميکنه ولي تسو به اجبار اونو ميفرسته


    سوسانو هم براي اينکه يه چند وقتي بيروا و اونجو رو از قصر بيرون نگه داره و حال و هواي شاهزادگي از سرشون بپره اون دوتا ور احضار ميکنه و ميگه شما بايد به جنوب بريد و تدارکات جنگي براي ارتش با خودتون بيارين

    يونگ پو ميره تو همون دهکده پيش امپراطور و ميرن داخل و دارن با هم گپ ميزنن که ميبينن صداي شمشير و اين جور چيزا مياد


    ميان مبيرون و ميبينن يه عده راهزن بهشون حمله کردن يونگ پو و امپراطور و محافظاش هاشون درگير ميشن و امپراطور هم داره باهاشون ميجنگه که که سه نفري ميريزن سر امپراطور و دو بارخنجرشون رو تو سينش فرو ميکنن و يونگ پو هم تا ميبينه پدرش خنجر خورده دنيا رو سرش خراب ميشه



    { اين صحنه خيلي احساسي کليپشو براتون ميذارم حتما دانلود کنين در من به نظر من اين يونگ پو از همه امپراطور رو بيشتر تو اين فيلم دوست داشت } ادامه بديم ميره زير سر پدرش رو ميگيره و هي اونو صدا ميکنه


    و امپراطور رو به قصر ميارن و ملکه و تسو ويونگ پو ميان بالاي سرش و ملکه به محض اين که امپراطور رو تو اين وضع مبينه ميخواد غش کنه و امپراطور هم که ديگه الان داره نفساي اخرش رو ميکشه به تسو ميگه تو شاه اين مملکتي با يونگ پو خوب رفتار کن و دوسش داشته باشو جومونگ رو هم دوست خودت بدون و باهاش متحد شو و ارزوي پدرت رو که از بين بردن هان بود ولي مدت ها اونو از ياد برده بودم براورده کن و تسو و يونگ پو و ملکه هم اشک تو چشماشون جمع شده و مدام ميگن تو نبايد بميري ولي امپراطور نفس اخرش رو ميکشه و اينجا جنگجوي اقديمي ارتش دامول و يار باوفاي هموسو ميميره ...


    اينا هم وزرا و اهالي قصر هستن که پشت اتاق امپراطور وقتي فهميدن مرده دارن گريه ميکنن


    و اين خبر رو به جومونگ هم ميدن و اونم مياد بيرون و به اين فکر ميکنه که اگه امپراطور نبود شايد اون ومادرش يه روز هم دووم نمياوردن






    و بيروا و اونجو هم از سفر برميگردن


    تسو هم از بویو به گوگوریو تشریف میارن

    و ميره پيش جحومونگ و ميگه من ديگه الان اومدم تا صادقانه با هم متحد بشيم و هان رو از روي زمين پاک کنيم و بعد هم با افرادشون دور هم جمع ميشن و نقشه ي جنگ رو ميکشن و قرا بر اين ميشه که بدون درنگ حمله رو اغاز کنن ...



  9. #9

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    6,114
    تشکر
    772
    تشکر شده : 4,229
    NOD32 Firefox Windows-Vista IR-TCI
    امتیاز 
    69

    Icon142 خلاصه قسمت اخر افسانه جومونگ +عکس

    اميدوارم از اينکه همه ي خلاصه قسمت هاي جومونگ رو با ما بودين لذت برده باشين و در امپراطوري بادها هم با ما باشيد
    همه براي جنگ اماده ميشن و جومونگ هم دستور ميده براي اينکه يانگ چو و تسو خبردار نشن که قراره ما حمله کنيم بريزين تو خونه ي جاوسايي که در گوگوريو هستن و همشون رو بکشين

    سوسالنو هم دارن با افرادش در مورد تجهيزات جنگي و اماده کردن اونا صحبت ميکنن تا در جنگ با مشکلي مواجه نشن


    اقاي هوانگ هم داره با افرادش در مورد تاکتيکاي جنگي بحث ميکنن که يکي از اونا ميگه از کجا معلوم که جومونگ کي ميخواد به مات حمله کنه که ماهوانگک ميگه خيالتون تخت جاسوسايما گفتن جومونگ تا 1 ماه ديگه حرکت نمي کنه


    تسو در جمع همه اعلام ميکنه من ميخوام با گوگوريو متحد بشم.که نارو مياد و ميگه دشمن پادگانهاي مرزي رو محاصره کردهو تسو به ياد حرفهاي جومونگ ميفته و ميگه آروم باشيدچون من و جومونگ قبلا در اين باره نقشه کشيديم


    و در ادامه تسو و يونگ پو با مادرشون خداحافظي ميکنن و همراه با ارتش راهي گوگوريو ميشن


    تسو پيش جومونگ ميره و ميگه همون طور که انتظار داشتيم هان داره تو تله ما ميفته و در نتيجه قرار بر اين ميشه که اول گو هيون سو حمله کنند


    ماهواتنگ و ژنرال ها هم دارنم تو اردوگاه حسابي خوش ميگذرونن و ميگن و مشروب ميخورن که يه نفر مياد و ميگه جومونگ و تسو و افرادون به گو هيون سو حمله کردن و ماهواتنگ و ديگران هم با شنيدن اينح رف شاخ در ميارن و ماهوانگ هم که ميبينه ديگه رو دست خورده يه نامه براي نيروهاي کمکيشون ميفسته تازودتر خودشونو برسونن


    بو هم مياد و به جومونگ ميگه دشمن نيروهاش رو در ليادونگ مستقر کرده.جومونگ هم دستور تشکيل جلسه رو ميده.


    در جلسه تسو. اول از همه ميگه اگه نيروهاي کمکي بهشون ملحق بشه تعدادشون از ما بيشتر ميشه پس بايد هر چه زودتر بهشون حمله کنيم


    و در نتيجه ارتش هر دو کشور در مقابل هم صف ارايي ميکننتو جومونگ دستور حمله رو ميده و جنگ اغاز ميشه و با وجود تعداد زياد ارتش ماهوانگ اونا چند دقیقه بعد از جنگ وقتي ميبينن افراد جومونگ دارن برشون غلبه ميکنن فرمنان عقب نشيني ميدن


    ولي موگول همراه با جند نفر اونا رو دنبال ميکنه تا نتونن فرار کنن ولي وسط راه افراد ماهوانگ که کمين کرده بودن سر ميرسن و موگول رو محاصره ميکنن . ماهوانگ به موگول ميگه تسليم شو ولي موگول مقاومت ميکنه و شروع با جنگيدن با اوئنا ميکنه و در نهايت با دو زخم عميقي که برش وارد ميکن روي زمين زانو ميزنه و يکي از سربازا هم ميخواد ديگه سرشون از تنش جدذا کنه کهع يه تير مياد و صاف ميخوره به سربازه و ماهوانگ و بقيه هم وقتی میبینن جومونگ داره میاد از اونجا فرار ميکنن



    جومونگ و اويي وقتي ميبينن موگول زخمي دن از اسب ميان پايين و جومونگ موگول رو تو بغلش ميگره و موگول هم اول به اويي ميگه برادر خيلي دوست دارم وبعد هم ميگه فرمانده وئ ميميره و جومونگ و اويي هم از طرز عصبانيت فريادي ميکشن که نگو و نپرس





    شب نيروي کمکي لياودانگ به اردوگاه هان ميرسه.ماهوانگ هم ميگه براي يه جنگ بزرگ آماده بشيد


    .فراد صبح دوباره يه جنگ بزرگ سر ميگيره در ميان جنگ جومونگ متوجه ماهوانگ ميشه و ميره تا انتقام موگول رو بکشه جومونگ سربازا رو از دم ميکشه و بعد هم با اين پرش استثنايي و خارق العاده و يکمم تخيلي خودش يه راست ميپره رو سر ماهوانگ




    و با شمشيرش اونو ميکشه و بعد هم این نگاه غضبناک رو بهش ميکنه و به اين ترتيب گوگوريو بويو ارتش ماهوانگ رو شکست ميدن




    شب جشن بزرگي در اردوگه گرفته ميشه و در جلسه هم جومونگ با بقيه کلي شراب ميخورن و از همه هم به خاطر تلاش هاشون تشکر ميکنه و بعد هم وقتي ميبينه شونش دوباره درد گرفته مياد بيرون و ميره يه گوشه که سوسانو طبق معمول اونو ميبينه


    و مياد پيشش و جومونگ بهش ميگه به خاطر زحماتت ازت تشکر ميکنم وئ سوساونا هم بهش ميگه عاليجنا ب جومونگ شما اولين مردي بودين که من عاشقش شدم و به من براي زندگي هدف واقعي رو شناسوندين پس فکر کنم من از شما تشکر کنم بهتره باشه جومونگ هم با شنيدن اين حرفا ته قلبش عشق ديرينش به سوسان ورو به ياد مياره

    و جومونگ به گوگوريو بر ميگرده و سويا و همه از اونو افرادش استقبال ميکنن


    شب پزشک پيش جومونگ ميره و زخم جومونگ رو معاينه ميکنه و ميگه عفونت به استخونهاي شما هم رسيده.بايد استراحت کنيد ولي جومونگ ميگه حق نداري به کسي در مورد مريضي من حرفي بزني



    سوسانو هعم ميره پيش يونتابال و سايونگ و بهشون ميگه من نميخوام شاهزاده ها سر سلطنت با هم بجنگن و يا اينکه به خاطر وجحود سويا بر سر ملکه بودن دعوا بشه براي همين ميخوام همراه اونجو و بيروا از اينجا به جنوب برم و يه کشور جديد بسازم



    و بعد هم ميره پيش پسراش و قضيه زندگی کردن در جنوب رو به اونا هم ميگه



    جومونگ پيش سوسانو ميره و سوسانو هم اول از همه از اون گذشته ها ميگه : اگه بخوالهيد حقيقت رو بدونيد موقعي که من در کاروان تجاري بودم و شما هم ادعاي شاهزادگي ميکرديد و به من گفتيد دوستم داريد بهترين زمان عمرم بود جومونگ هم با شنيدن اين حرفا احساسي ميشه و ميگه با اين که بعدش نتونستم بهت برسم ولي وتي که با تو بودم بهترين لحظه هاي ندگکي منم بود و سوسانو ه ماينجا ديگه ميره سر اصل مطلب و ميگه من ميخوام گوگوريو رو ترک کنم.و همراه بيريو و اون جو يک کشور جديد بسازم.خواهش ميکنم به من اجازه بدين از اينجا برم چون خودتون ميدونيد که دعواي بين شاهزاده ها ممکنه سر بگيره و دعواي حزب جولبون با ارتش دامول بر سر ملکه جومونگ هم ميگه ما نگران دعواي شاهزاده ها نباشين من خودم قبلا شاهزاده بویو بودم براي همين ميدونم با يد چي کار کنم تا این مشکلات به وجود نياد ولي سوسانو براي رفتن پافشاري ميکنه



    جومونگ بدبخت ما هم شب خوابش نميبر هو هم داره جسمي درد ميکشه { به خاطر همون درد شونش و انا } و هم داره روحي زجر ميکشه {{ به خاطر اينکه عشق قديمي اش ميخواد از پيشش بره }


    و هيوب بو هم خبر اينکه سوسانو ميخواد ز اينجا بره رو ميشنوه و ميره پيش سايونگ و ميگه من شنيدم سوسانو ميخواد از اينجا بره تو هم ميخواي باها بري سايونگ هم ميگه اره و اينجاهيوب پو سرش رو مگيره و پايي و داره گريش ميگيره که سايونگ ميگه حتي اگه من برم هم تا اخر عمرم به ياد تو هستم { واقعا اين سکانس هم در نوع خودش احساسي بود و اهنگ قشنگي هم داشت


    خب حالا همون طور که قو.ل داده بودم که رابطه بين هيوب پو وسايونگ رو بگم براتون ميگن
    اولين ديدار هيوپ بو و سايونگ وقتي بود که جومونگ با اين سه تا برادرش دعواشون ميشه و هرکدوم يه طرف ميان و هيوب بو هم مياد جولبون براي کار که سايونگ رو ميبينه و هر دو بهم علاقه مند ميشن و اين رابطه ها ادامه پيدا ميکنه و بارها هميدگه رو ميبينن و وقتي يکدومشون ميره يه جايي دلشون واسه هم ديگه تنگ ميشه و از اين جور چيزا که تو حذفيات قسمت ها به طور دقيق به اونا اشاره کرديم و حالا موضوع اينه که سايو.نگ دختره يا پسر راستش ما هم که اين فيلمو ديديم نفهميديم اخرش اين دختره يا پسر که همون طور که خودتون گقتین تو تی وی ژسره ولی تو اصل فیلم تقریبا میشه گفت یه دختر


    خب بريم سراغ ادامه قسمت ... سويا وقتي از يوري ميشنوه سوسانو ميخواد گوگوريو رو ترک کنه ميره


    پيشش و بهش ميگه اگه بخاطر من و يوري داري از اينجا ميري بهتره نري چون من و يوري اينجا رو ترک ميکنيم نه تو .اما سوسانو ميگه شنيدم خيلي وقت پيش وقتي ميخواستي بياي جومونگ رو ببيني وقتي جشن عروسي ما رو ديدي بخاطر اتحاد گوگوريو سالهاي زيادي رنج کشيدي.من از اينجا ميرم ولي تو بايد پيش جومونگ بموني



    جلسه اي گذاشته ميشه و همه ميگن بايد سوسانو نظرش عوض بشه چون ما نميزاريم از اينجا برمي که سوسانو مياد داخل و ميگه من نظرم رو عوض نميکنم پس خواهش ميکنم بزارين من به جنوب برم

    در بويو هم تسو در حال دعا کردن تا خداوند بدبختي ها يي که در بويو هست رو از بين ببره


    جومونگ هم که از رفتن سوسانو خيلي ناراحته موپالمو رو احضار ميکنه و بهش ميگه موپالمو اگه يه چيزي ازت بخوام انجام ميدي اونم ميگه هر چي بشه که جومونگ ميگه با سوسانو به جنوب برو و براي به وجحود اورد نيه کشور جديد بهش کمک کن موپالمو هم با تونجه به عالاقه اي که به جومنوگ داره به شدت مخالفت ميکنه ولي جومونگ اخرش اونو راضي ميکنه که با سوسانو بره جنوب


    و وقيت هم که سوسانو ميخواد بره جومونگ بهترين محافظ ها رو بهش ميده و موپالمو هم مياد جلو و ميگه منم باهاتون ميام و همه از سوسانو و افرادش خداحافظش ميکنن و اونجا رو ترک ميکنن



    ولي احساسي ترين صحنه قسمت اخر : وقتي سوسانو اونجا رو ترک ميکنه جومونگ اسبش رو برميداره و ميتازونه طرف قله کوه و وقتي ميرسه اونجا ميبينه سوسانو و افراد دارن از اونجا رد ميشن و اونم حسابي سوانو اولين عشقش ر و تماشا ميکنه و گريه ميکنه { واي خدا من بيشتر از 100 بار اين صحنه رو ديدم خيلي غم اتنگيز و احساسيه با اين اهنگي هم که تو اين سکانس ميزنه ديگه حرف نداره . کلیپش رو گذداشتم حتما دانلود کنید


    و اينجا پايان کار سريال افسانه جومونگ هست


    سرگذشت شخصيت هاي اصلي سريال :
    بيروا و اونجو با کمک مادرشون تونستن در جنوب يه کشور جديد بسازن






    تسو هم به دشمين با جومونگ ادامه داد و در اخر توسط موهيول{ نوه ي جومونگ در امپراطوري بادها } کشته شد



    جومونگ قهرمان ما هم بعد از اينکه تاج و تخت رو به يوري واگذار کرد به خاطر بيماري که داشت فت کرد جومونگ در اون زمان 40 سال بشيتر نداشت


    اینم قسمت اخر افسانه جومونگ ژس به عنوان اخرین خلاصه قسمتا سریال جومونگ همه نظر بدین راستی در مورد اون ۵۴۵۵۵ یه مشکل در سایت بود و اصلا من هیچ قصد خاصی از این کار نداشتم
    اینم بدونین که کل خلاصه قسمت ها و کلیپ و عکس بازیگران و بیوگرافی یازیگران امپراطوری بادها همش ۳ روز بیشتر طول نمیکشه .
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : red_line

موضوعات مشابه

  1. راهنماي خريد كارت گرافيك
    توسط Admin در انجمن مشاوره و راهنمایی برای خرید سخت افزار
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: 13th November 2012, 09:28
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 13th August 2009, 23:37
  3. Symbian S60 FP2 تغییرات در قالب سیستم عامل جدید
    توسط secret در انجمن مقالات سیمبین
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10th April 2009, 09:36
  4. نحوه انتخاب یک کارت گرافیک
    توسط secret در انجمن آرشیو بخش سخت افزار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 30th December 2008, 12:30
  5. نكات آمار و احتمال
    توسط sAeed در انجمن گرايش رياضيات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 24th July 2008, 17:24

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
دوستان ما
ما در شبکه های اجتماعی

پاتوق یو یکی از قدیمیترین سایت های ایرانی به 6 سال سابقه فعالیت می باشد. انجمن های سایت دارای مطالب متنوع و جامعی در تمامی زمینه می باشد. و البته در پرتال سایت شما همواره جدیدترین نرم افزار ، بازی و انمیشن های روز را با لینک مستقیم می توانید دانلود نمایید.

 ارسال پیام کوتاه