شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
  انجمن های تخصصی پاتوق یو |‌ Patoghu Forums

انجمن های تخصصی پاتوق یو |‌ Patoghu Forums

جدیدترین موضوعات انجمنها

تقویم 1389

16 Farvardin 5-esfand 5esfand 5 esfand 5esfand

 azra u4u-22 esfand shop-u4u- 22 esfand 22 Esfand hadafsaz- 22esfand Azar afza - 22 esfand

18 azar - zohal

12 esfand 5-esfand 12 esfand 12 esfand 12esfand

فروش بیز-6 اسفند آریا -6 فروردین   

  12 dey-forghoon


بازگشت   انجمن های تخصصی پاتوق یو |‌ Patoghu Forums فرهنگ شعر و ادبیات دیوان اشعار
  بازی آنلاین | آپلود سنتر | گروه های دسته جمعی |  آلبوم تصاویر | رتبه بندی سیستم امتیازات کاربران | گزارش زنده | ویترین جوایز | برترین پست دهندگان ماه |  تبلیغات در سایت

دیوان اشعار , اشعار صالح وحدت شعر و ادبیات; جدال بال هایم سوخت از خورشید و باز در خیال اوج پروازم هنوز غرقه در آتش میان موج خون ساحل مرغان آوازم هنوز بی که ...

ارسال تاپیک جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 2nd September 2009, 10:35 PM   #1

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

Lightbulb اشعار صالح وحدت

جدال

بال هایم سوخت از خورشید و باز
در خیال اوج پروازم هنوز
غرقه در آتش میان موج خون
ساحل مرغان آوازم هنوز
بی که بی بال به خاکم افکند
آسمان را بال خود پنداشتم
گرچه بودم همقفس با اختران
در دل یاران سحرها داشتم
دست ما و من به چشمت خاک ریخت
هست را چون نیست با من کار نیست
می پرم با بال خورشید و دگر
جان من زنجیری رفتار نیست
آن شبانگردی که غرق نور گشت
دیگرش پروای ساحل نیست ، نیست
دام ظلمت ناتوان از صید اوست
بر کران بنشستگان باید گریست
ای تو بال ذره های ناامید
در خیال اوج پروازی هنوز ؟
غرقگان را همنفس در عمق درد
ساحل مرغان آواز هنوز ؟

امضا كاربر


دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 2nd September 2009, 10:36 PM   #2

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

گذرگاه

خورشید سوی خانه ی خود می رفت
با کوله بار شعله ی دل آزار
سرسامش از هیاهوی شبکوران
وز دود جهل آبی چشمش تار
می رفت و می گریست ، نمی دانست
خود سوختن ، جهنم پنهانی است
بر مردگان دخیل نباید بست
دام بهشت ، دانه ی عصیانی است
دل سوی شهر و چشم به صحرا داشت
شاید هنوز فباریست پای کش
شاید پناه بوته ی تاریکی
چشم پرنده ایست مخزن آتش
منصور راه بود و نمی دانست
تنگ غروب مجمع زاغان است
این سنگوار خیل سیاهی پوش
میراث خوار شهر چراغان است
خورشید پای دار افق بنشست

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 2nd September 2009, 10:37 PM   #3

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

درود و بدرود

تاریک تر ستاره ی مهجورم !
تنهاتر از تو با تو شدم خاموش
با هر ستاره ای که به لب روئید
جان شد ز خاک ممرگ سیاهی پوش
سوی تو بود رویش دستانم
غافل ز ابرو پرده کشیدنهاش
در انجماد سنگی و فرتوتی
دل با تو بود قصه شنیدنهاش
چشمت به راه بود که باز آید
پیک سپید - نامه ی خورشیدی
خورشید آمد و تو فرو مردی
عشقت نمود آنچه نمی دیدی

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 2nd September 2009, 10:37 PM   #4

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

حادثه

مرد از کنام بپاخاست
در پرتگاه درآویخت
با شور حادثه آمیخت
شاید چراغ رهگذری بود
از راه پرت شبی موهوم
تا باغ بسته ی مغموم
کس را خبر به نیامد
دریا چگونه فروریخت
با پیکری که نیامیخت

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 2nd September 2009, 10:38 PM   #5

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

حسد

او که می سوزد کدامین اختر است
شعله هایش مهر را ماند ولی
روی پوش گوهرش خاکستر است
از کدامین داغ می سوزد که باز
بانگ او شب را پریشان می کند
رهزنان را نیز حیران می کند
خویش را می سوزد و با سوختن
شعرهایش
روشنی بخش شبان
مقصدش دل های تار افروختن
دوستان را همدلی با شعله ها
دشمنان را وحشت از این همدلی
وز همه مقصودشان بی حاصلی
شعله است این یا که در خون پرزدن
بال بال شعله بر هر در زدن
ساحل هر آرزو را سر زدن
نیست باکش از سرشت روز کور
دشمنت این خفتگان خسته نیست
از حسودان می کند پنهان عبور
حاسدان شعله های شعر او
خاک پاشان در فروغ چشم او
لیک او خورشید و اینان کورسو

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 2nd September 2009, 10:39 PM   #6

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

آدم سنگی

سنگم
سنگی خموش در گذر رود زندگی
بس خورده تازیانه ی موج شتابکار
سنگم ،
سنگی صبور و سرد
کافتاده در گذرگه سیل خرابکار
کوبیده سر به سینه ی سردم تگرگ و باد
افشانده گیسوان به تنم ماهتاب و بید
سنگم
سنگی همه نگاه
دل بی امید و شور
لب بسته بردبار
بس ناله ها شنیده ز ابر سرشکبار
بس قصه ها شنیده ز شام فریبکار
سنگم
سنگی عبوس و سخت
در دل هزار یاد :
یاد شکوه برف
یاد نسیم رود
بال کبوتران
یاد فرشته های خیال گریز پا
من گرد رنج و غم
در چشمه های نور
افشانده ام به صبر
من دیده ام ز دور
بزم ستارگان
در قصه های ابر
روزی دو عشق پاک
بر ماسه های رود
همراه نغمه ها
در عطر یک بهار
بشکفت پر امید
روزی دگر دو عشق
چرکین و دل سیاه
با زهر یک خزان
افسرد و پژمرید
اما : اما هماره سنگ بوده است اینچنین

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 2nd September 2009, 10:39 PM   #7

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

فرجام

می شکوفد بر لبانم شهله ی لبخند
مهر می تابد به دل از هر چه بود و هست
ظلمت اندوه می خیزد زجان روشنی پیوند
بال می گیرد دل افسرده ی غمگین
می پرد تا شاخه های ابرهای دور
دور ... ، دور
آنجا که حتی اختران هم همچو مرغ صبور
می ماند در ره خسته و رنجور
می نشیند بر لبانم سایه ی اندوه
مرغ دل از خلوت جاوید
چشم می پوشد
باز می گردد به سوی آشیان خاک پردازان
و نگاهش ژرف
در فریبی تیره می جوید
مأمن دلشادی و امید
لیک آخر در ستیز پنجه بازان
با غمی از کوه سنگین تر
بانگ بر می دارد : ای انسان !
از چه با هر چیز ناهمرنگ
وز چه با هر نام شب پیمان
بر لبانم می نشیند نور بیرنگی
محو در رؤیای بیسویی
خانه ی جان پاک می گردد
ز آذین های نام و رنگ های ننگ
دل نه با دل بسته شوقی را
نه ره آورد سفر در دست
باز می ماند درون سینه سر در بال
باز می خواند به جان نقش یکایک هرچه هرجا هست

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 2nd September 2009, 10:40 PM   #8

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

بازار زمان

انسان چه زود می برد از خاطر
دشت هزار خاطره را سرسبز
شهر هزار خواسته را ویران
بازار کهنه ایست
کز ابتداش توشه ی جان اندوه
وز انتهاش حاصل دل حرمان
روز و شبش چو مرده ی در تابوت
بر دوش می کشند در این دالان
بازار بایگانگیش یکسان
هر روز چهره های دگر بیند
وز باغ های تازه رس انسان
هر دم شکوفه های دگر چیند
اما دریغ ، گرچه دیریغی نیست
رنگ دگر گرفته رخ بازار
خط عذاب و چین پریشانی
افتاده بر جبین در و دیوار
غوغای درد بود اگر دیروز
با گرمتر درود نه با دشنام
امروز جز به کینه سلامی نیست
کالا دروغ و یأس بهین پیغام
با این همه گذرگه من هر روز
زینسو بود که چاره ی دیگر نیست
اینان اگر نشان صداقت را
گم کرده اند جرم من آخر چیست ؟
بی آنکه شهر و دشت بیاد آرند یا آشنا شوند به لبخندم
با گر مخند موج نگاهم مهر
از عشقشان به خویش پلی بندم :
از آن گذشته ها که فراموشی است
تا آن یگانه راه که آینده است

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 5th September 2009, 03:57 PM   #9

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

حادثه

در این شب سکوت
آیا کس آگهست که مرغی شکسته بال
پرپر زند به محنت ویرانه های غم
در گوشه ی ملال ؟
آیا کس آگهست ز پرواز آرزوش
بر قصرهای درهم ابر ترانه خیز
بر سرخگون حصار غروب خیالپوش
او نیز چون پرنده ی مهتاب بامداد
از پرتو صفای دل انگیز چشمه ها
لبریز بوده است
او نیز با شکوه فروغ ترانه ها
دمخیز بوده است
اما دریغ و درد
در سوگ یک غروب
چون اختر تنیده ی بختش ، سیاهدل
از همرهان گسست
ظلمت فکند دام و بکامش فروکشید
پروانه ی نگاه سبکبال جستجوش
گم کرده راه در دل آشوب سرکشید
در تنگنای درد
پرپرزنان بهر در و دیوار بال کوفت
سر را به سینه ی غم و رنج و ملال کوفت
او شب پره نبود که با شام خو کند
او دد نبود تا به فریب دو چشم خویش
ره کاود و هراس در آن جستجو کند
او چشم مهر بود
مهر زلال قلب فروزنده ی بهار
پیدا نه راه روز که بیداد سرنوشت
او را کجا کشد
در زیر پنجه های درنگ و ستیز مرگ
درد و بلا کشد
یا صبحدم به چشمه ی خورشید شعله سان
بال امید گسترد و تن فرا کشد

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
قدیمی 5th September 2009, 03:59 PM   #10

امتیاز: 82,990, سطح: 70
امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70 امتیاز: 82,990, سطح: 70
فعالیت: 3%
فعالیت: 3% فعالیت: 3% فعالیت: 3%
اهدای امتیاز به این کاربر

ruya آواتار ها

پیش فرض

ناشناخته

کس را چه آگهی است
از درد آن ستاره که در انتهای شب
پیچد به خویشتن
او سال ها ز محبس ظلمت
فریاد خویش را
تا اوج بیکرانه ی هستی
پرواز داده است
او با نگاه شوق
هر نغمه ی پرنده ی آزاد بال را
خوانده است سوی خویش
غافل از آنکه هر چه به هستی جوانه زد
از بند ناشناخته ای ناله می کند
اما چه غم
کس را از آن ستاره ی جاوید منتظر
از او که در تنوره ی این شب
پیوسته چشم بسته و دربند
برگرد خویش گردد و گردد
از خفتگان مگوی !
حتی نگاه خشم عقاب سپهر نیز
او را ندیده است .

خانمruya آنلاین نیست.  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:
faraz (9th September 2009)
پاسخ

برچسب ها
وحدت, اشعار, صالح


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
جدیدترین آراء وحدت رویه دیوان عالی کشور (1386ـ1384) secret مسائل حقوقی 0 12th April 2009 07:14 PM
گزيده سرمقاله‌ روزنامه‌هاي صبح امروز Admin اخبار و تازه ها 47 8th April 2009 07:38 PM
امامزاده صالح (ع) تجریش secret اخبار جهان اسلام 0 25th December 2008 10:16 PM
*** مهدي اخوان ثالث *** sAeed زندگينامه شعرا و بزرگان ادب 19 9th October 2008 09:09 AM
سرود و اشعار مازندرانی Admin استان مازندران 3 20th July 2008 05:24 PM

پاتوق یو

Powered by vBulletin Version 3.8.5
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.3.2

Persian Language By Patoghu.com
-Valid Robots.txt--

  برداشت از مطالب سايت با ذكر نام و لينك سايت بلامانع مي باشد