^ بازگشت به بالا
دانلود english 4 you آموزش یوگا به زبان فارسی آموزش زبان english today
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 22

داستان هایی درمورد فضایل اخلاقی

این موضوع با عنوان داستان هایی درمورد فضایل اخلاقی , بخشی از بخش مذهبي و دفاع مقدس است. موضوع; اثر آیه الکرسی ابوبكر بن نوح می گوید: پدرم نقل كرد: دوستی در نهروان داشتم كه یك روز برایم تعریف ...


  1. #1

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    Icon2yy داستان هایی درمورد فضایل اخلاقی

    اثر آیه الکرسی


    ابوبكر بن نوح می گوید: پدرم نقل كرد:
    دوستی در نهروان داشتم كه یك روز برایم تعریف كرد كه من عادت داشتم هر شب آیه الكرسی را می خواندم و بر در دكان و مغازه ام می دمیدم و با خیال راحت به منزلم می رفتم . یك شب یادم رفت آیه الكرسی را به مغازه بخوانم ، و به خانه رفتم . وقت خواب یادم آمد، از همان جا خواندم و به طرف مغازه ام دمیدم . فردا صبح كه به مغازه آمدم و در باز كردم ، دیدم دزدی در مغازه آمده و هر چه در آنجا بوده جمع كرده ، بعد متوجّه مردی شدم كه در آنجا نشسته . گفتم : تو كه هستی و در اینجا چه كار داری ؟ گفت : داد نزن من چیزی از تو نبرده ام ، نگاه كن تمام متاع تو موجود است ، من اینها را بستم و همینكه خواستم بردارم وببرم در مغازه را پیدا نمی كردم ، تا اثاثها را زمین می گذاشتم در را نشان می كردم باز تا می خواستم ببرم دیوار می شد. خلاصه شب را تا صبح به این بلا بسر بردم تا اینكه تو در را باز كردی ، حالا اگر می توانی مرا عفو كن ، زیرا من توبه كردم و چیزی هم از تو نبرده ام . من هم دست از او برداشتم و خدا را شكر كردم .

    داستانهايي از اذکار و ختوم و ادعيه مجرب/علي مير خلف زاده
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : jiferjibox,هیفا گلم

  2. #2

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    بی نهایت عشق

    روایت است كه سیاهی را نزد شاه مردان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آوردند كه دزدی كرده بود حضرت به او فرمود: ای اسود! تو دزدی ؟ گفت : آری یا امیرالمؤمنین. حضرت فرمود: آیا قیمت آنچه دزدیدی به یك دانگ و نیم زر می رسد؟ گفت : بله یا امیرالمؤمنین ! حضرت فرمود: یك بار دیگر از تو بپرسم ، اگر اعتراف آوردی دست ترا ببرم . گفت : چنان كن یا امیرالمؤمنین ! حضرت بار دیگر از وی بپرسید و او اعتراف آورد. امیرالمؤمنین علیه السلام دست راستش را ببرید. آن سیاه، دست بریده را در دست چپ گرفت و بیرون رفت . خون از دستش می چكید. ابن كرار به وی رسید، گفت : یا اسود! دست تو را كه برید؟ گفت : امیرالمؤمنین ، پیشرو سفیدرویان و سفید دستان و مولای من و مولای جمله مخلوقات و وصی بهترین پیغمبران . ابن كرار گفت : او دست تو را بریده است و تو مدح و ثنای او می گویی ؟ گفت : چگونه نگویم كه دوستی او با گوشت و پوست و خون من آمیخته است . وی دست من را به حق برید، نه به باطل . ابن كرار پیش امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و آنچه شنیده بود باز گفت ، امیرالمؤمنین علیه السلام گفت : ما را دوستانی باشند كه اگر به ناخن پاره پاره شان كنیم ، جز در دوستی نیفزاید و دشمنانی نیز باشند كه اگر عسل در گلویشان كنیم ، جز دشمنی نیفزاید. امیرالمؤمنین علیه السلام ، فرزندش حسن علیه السلام را فرمود كه آن سیاه را باز آورد. حضرت فرمود : ای اسود! من دست تو را بریدم ، تو مدح و ثنای من کردی! مرد سیاه گفت: من كه باشم كه ثنای تو كنم . حضرت دست او بر جای خود نهاد و ردای مبارك خود بر وی افكند و دعایی بر آنجا خواند، در همان حال دست وی درست شد، چنانكه گویی هرگز نبریده اند.
    داستان عارفان/کاظم مقدم
    3 کاربر از این پست تشکر کرده اند : jiferjibox,morgh eshgh,هیفا گلم

  3. #3

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    بی نهایت عفت

    آورده اند كه نابینایی مادرزاد بود در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، نام وی عبدالله ام مكتوم . روزی به در خانه رسول صلی الله علیه و آله و سلم آمد و آواز داد. رسول صلی الله علیه و آله و سلم گفت : در، آی . فاطمه علیها السلام برخاست و در خانه شد تا وی برون رفت . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر سبیل امتحان گفت : ای فاطمه ! وی ترا نمی دید. گفت : ای ! پدر بزرگوار! اگر وی مرا نمی دید، من وی را می دیدم . چنانكه حق تعالی مردان را نهی كرده است در نامحرم نگاه كردن و گفته است : قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم ؛زنان را نیز نهی كرده است و گفته كه : قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن . خواجه صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: حمد خدای را كه مردان و زنان ما را جمله عالم و دانا گردانیده است.
    داستان عارفان/کاظم مقدم
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : jiferjibox

  4. #4

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
    در همان روزها ، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
    خداوند ، مى‏ فرمايد كه ما تو را عذاب‏ هاى بسيار كرده ‏ايم و تو خود نمى ‏دانى ! آيا تو را از شيرينى عبادت خود ، محروم نكرده ‏ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ايم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگين ‏تر از اين مى ‏خواهى ؟
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : jiferjibox

  5. #5

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    مرحمت علی(ع) به علامه


    آقای عبداللّه چایچی از قول مرحوم حجه الاسلام دكتر محمّد هادی امینی فرزند علاّمه امینی رحمه الله نقل می كند: وقتی پدرم را دفن كردیم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسلیت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: من در این فكر بودم ببینم مولا امیرالمؤمنین علیه السلام چه مرحمتی در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امینی می نمایند. در عالم خواب دیدم : حوضی است آقا امیرالمؤمنان علیه السلام بر لب آن ایستاده اند. افراد می آیند و مولا از آن حوض آب به آنها می دهند. گفتند: این حوض كوثر است . در این حال آقای امینی به نزدیك حوض رسید حضرت ظرف را گذاشتند، آستینها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانیدند و خطاب به او فرمودند:( بَیّضَ اللّه وَجهك كما بَیَّضت وجهی) پروردگار رو سفید كند تو را كما اینكه مرا رو سفید كردی. مولا در این عبارت دو حقیقت را بیان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومین علیهم السلام بسیار ادب داشت . وقتی وارد حرم مطّهر حضرت امیر علیه السلام می شد از پایین به بالای سر نمی رفت . روبروی حضرت می ایستاد و گریه شدیدی می نمود. خود ایشان به من فرمودند: از آن وقتی كه در نجف هستم از سمت بالای سر حرم نرفته ام . از پایین وارد شده و از همان سمت خارج می شدند. (اِنّما یَخشی اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ) همانا تنها مردمان عالِم خداترسند.

    داستانهايي از علما/عليرضا حاتمي
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : jiferjibox

  6. #6

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    پير طريقت فرموده است:
    هر كه از در تصديق و تسليم درآيد، وي را سه شربت، يكي دهند:
    يا شربتي دهند از معرفت، تا دل وي به حق زنده گردد
    يا زهري دهند كه نفس اماره در زير قهر او كشته گردد
    يا شرابي دهند كه جان از وجود او مست و سرگشته شود
    از اين جا يافت حقيقت و انس صحبت آغاز كند، لذت خدمت و حلاوت و طاعت بيابد، سرور معرفت در پيوندد، به روح مناجات رسد.
    پس در شغلي افتد كه از آن عبارت نتوان تا آنگاه كه همه زندگاني شود در آن.
    (بگو نماز من و سجود من و قربان من و زندگاني من و مرگ من براي خدا است، خداوند جهانيان. انعام/162
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : jiferjibox,هیلو

  7. #7

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    شیطان در كمین است


    یكی از شاگردان مرحوم شیخ انصاری چنین می گوید: در زمانی كه در نجف در محضر شیخ به تحصیل علوم اسلامی اشتغال داشتم یك شب شیطان را در خواب دیدم كه بندها و طنابهای متعدّدی در دست داشت . از شیطان پرسیدم : این بندها برای چیست ؟ پاسخ داد: اینها را به گردن مردم می افكنم و آنها را به سوی خویش می كشانم و به دام می اندازم . روز گذشته یكی از این طنابهای محكم را به گردن شیخ مرتضی انصاری انداختم و او را از اتاقش تا اواسط كوچه ای كه منزل شیخ در آنجا قرار دارد كشیدم ولی افسوس كه علیرغم تلاشهای زیادم شیخ از قید رها شد و رفت . وقتی از خواب بیدار شدم در تعبیر آن به فكر فرو رفتم . پیش خود گفتم : خوب است تعبیر این رؤ یا را از خود شیخ بپرسم . از این رو به حضور معظم له مشرّف شده و ماجرای خواب خود را تعریف كردم . شیخ فرمود: آن ملعون (شیطان) دیروز می خواست مرا فریب دهد ولی به لطف پروردگار از دامش گریختم . از این قرار كه دیروز من پولی نداشتم و اتّفاقاً چیزی در منزل لازم شد كه باید آنرا تهیّه می كردم . با خود گفتم : یك ریال از مال امام زمان (عج) در نزدم موجود است و هنوز وقت مصرفش فرا نرسیده است . آنرا به عنوان قرض برمی دارم و انشاءاللّه بعداً ادا می كنم . یك ریال را برداشتم و از منزل خارج شدم . همین كه خواستم جنس مورد احتیاج را خریداری كنم با خود گفتم : از كجا معلوم كه من بتوانم این قرض را بعداً ادا كنم ؟ در همین اندیشه و تردید بودم كه ناگهان تصمیم قطعی گرفته و از خرید آن جنس صرف نظر نمودم و به منزل بازگشتم و آن یك ریال را سرجای خود گذاشتم

    داستانهايي از علما/عليرضا حاتمي
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : jiferjibox,هیلو

  8. #8

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدامیک بهتر است؟
    گفت:آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : jiferjibox,هیلو

  9. #9

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    شاگرد بزاز


    جوانك شاگرد بزاز، بی خبر بود كه چه دامی در راهش گسترده شده . او نمی دانست این زن و زیبا و متشخص كه به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می كند، عاشق دلباخته اوست و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست . یك روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی جدا كردند، آنگاه به عذر اینكه قادر به حمل اینها نیستم . به علاوه پول همراه ندارم ، گفت :پارچه ها را بدهید این جوان بیاورد و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد. مقدمات كار قبلاً از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند كنیز اهل سر، كسی در خانه نبود. محمد بن سیرین كه عنفوان جوانی را طی می كرد و از زیبایی بی بهره نبود - پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد. ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت . او منتظر بود كه خانم هرچه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت . خانم در حالی كه خود را هفت قلم آرایش كرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت . ابن سیرین در یك لحظه كوتاه فهمید كه دامی برایش گسترده شده است . فكر كرد با موعظه و نصیحت یا با خواهش و التماس ، خانم را منصرف كند، دید خشت بر دریا زدن و بی حاصل است . خانم عشق سوزان خود را برای او شرح داد، به او گفت :من خریدار اجناس شما نبودم ، خریدار تو بودم ! ابن سیرین زبان به نصیحت و موعظه گشود و از خدا و قیامت سخن گفت ، در دل زن اثر نكرد. التماس و خواهش كرد، فایده نبخشید. گفت چاره ای نیست باید كام مرا برآوری . و همینكه دید ابن سیرین در عقیده خود پافشاری می كند، او را تهدید كرد، گفت : اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا كامیاب نسازی ، الا ن فریاد می كشم و می گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است كه چه بر سر تو خواهد آمد. موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می داد كه پاكدامنی خود را حفظ كن . از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می شد. چاره ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فكری مثل برق از خاطرش گذشت . فكر كرد یك راه باقی است ، كاری كنم كه عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ كنم ، باید یك لحظه آلودگی ظاهر را تحمل كنم ، به بهانه قضای حاجت ، از اطاق بیرون رفت ، با وضع و لباس آلوده برگشت . و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم كشید و فورا او را از منزل خارج كرد.
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : jiferjibox,هیلو

  10. #10

    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    فعلا زمین
    نوشته ها
    1,575
    تشکر
    3,320
    تشکر شده : 2,663
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    1651

    پیش فرض

    گره گشایی


    صفوان در محضر امام صادق نشسته بود، ناگهان مردی از اهل مكه وارد مجلس شد و گرفتاریی كه برایش پیش آمده بود شرح داد، معلوم شد موضوع كرایه ای در كار است و كار به اشكال و بن بست كشیده است . امام به صفوان دستور داد:فورا حركت كن و برادر ایمانی خودت را در كارش مدد كن . صفوان حركت كرد و رفت و پس از توفیق در اصلاح كار و حل اشكال ، مراجعت كرد. امام سؤ ال كرد:چطور شد؟. خداوند اصلاح كرد.
    بدانكه همین كار به ظاهر كوچك كه حاجتی از، كسی برآوردی و وقت كمی از تو گرفت ، از هفت شوط طواف دور كعبه محبوبتر و فاضلتر است . بعد امام صادق به گفته خود چنین ادامه داد:مردی گرفتاری داشت و آمد حضور امام حسن و از آن حضرت استمداد كرد. امام حسن بلافاصله كفشها را پوشیده و راه افتاد. در بین راه به حسین بن علی رسیدند در حالی كه مشغول نماز بود. امام حسن به آن مرد گفت :تو چطور از حسین غفلت كردی و پیش او نرفتی گفت :من اول خواستم پیش او بروم و از او در كارم كمك بخواهم ، ولی چون گفتند ایشان اعتكاف كرده اند و معذورند، خدمتشان نرفتم . امام حسن فرمود:اما اگر توفیق برآوردن حاجت تو برایش دست داده بود، از یك ماه اعتكاف برایش بهتر بود.
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : jiferjibox,هیلو

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پرورش هوش اخلاقی در كودكان
    توسط lale237 در انجمن روانشناسي كودك
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 28th May 2009, 18:38
  2. جلوه‌هاي ادبي در قرآن
    توسط Alone GirL در انجمن تفسیر قرآن
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 19th September 2008, 04:02

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
دوستان ما
ما در شبکه های اجتماعی

پاتوق یو یکی از قدیمیترین سایت های ایرانی به 6 سال سابقه فعالیت می باشد. انجمن های سایت دارای مطالب متنوع و جامعی در تمامی زمینه می باشد. و البته در پرتال سایت شما همواره جدیدترین نرم افزار ، بازی و انمیشن های روز را با لینک مستقیم می توانید دانلود نمایید.

 ارسال پیام کوتاه