چطور روح که در زندگی زمینی به کمال نرسیده است
, قادر به پالایش خود خواهد بود؟
با آمدن مجدد بر روی زمین این کار را می کند.

روح چگونه این وجود جدید را به دست می آورد؟ آیا از طریق تغییر شکل مانند روح این کار را انجام می دهد؟
نفس از طریق پاک کردن خود , بدون شک دچار تغییر شکل یا استحاله می شود اما برای این کار به زندگی زمینی نیازمند است.

بدین سان آیا نفس دارای چندین وجود زمینی است؟
بله همه ما دارای چندین وجود هستیم . آنهایی که خلاف این را می گویند می خواهند ما را همانند خودشان در جهل نگه دارند . این خواسته آنهاست.

هدف از بازگشت چیست؟
کیفر دیدن و بهبود تدریجی اسنانیت , بدون آن عدالت چه خواهد شد.

آیا تعداد وجودهای زمینی محدود است یا روح تا ابد دچار بازگشت می شود؟
روح در هر وجود جدید قدمی در اه پیشرفت بر می دارد و زمانی که از همه ناخالصی ها و ناپاکی ها پاک گردید , دیگر نیازی به زندگی زمینی ندارد.

آیا تعداد بازگشت ها برای همه ارواح مساوی است؟
نه آنهایی که سریع پیشرفت می کنند کمتر عود می کنند معذالک بازگشت های مکرر خیلی متعدد هستند , زیرا پیشرفت تقریبا نا متناهی است.

روح پس از آخرین بازگشت خود چه سرنوشتی پیدا می کند؟
روحی سعادتمند و پاک خواهد شد.

عدالت بازگشت

جزمیت بازگشت بر چه استوار است؟
بر عدالت خداوند و مکاشفه , زیرا لاینقطع آنرا تکرار می کنیم : یک پدر خوب همیشه برای فرزندانش در توبه و پشیمانی را باز می گذارد . آیا منطق به تو نمی گوید که این ظالمانه است که همه آن کسانی را که می خواهند خود را خوب کنند از رسیدن به سعادت ابدی محروم کنند.
آیا همه انسان ها فرزندان خدا نیستند؟ فقط در میان انسان های خودخواه است که بی انصافی , نفرت شدید , و مجازات های بدون جبران دیده می شود.
همه ارواح میل به کمال دارند و خداوند وسیله آن را با آزمایش های بدن زمینی برای آنها فراهم می کند اما خداوند در عدالت خود با آنها فرصت می دهد تا آنچه را که انجام نداده یا تمام نکرده اند در زندگی های جدید به انجام برسانند.
انصاف و رافت خداوند در این نیست که آن کسانی را که در بهبود خود با مانع روبرو شده و یا نتوانسته اند اراده کنند و یا محیط آنها را منع کرده است مورد تنبیه قرار دهد.
اگر سرنوشت انسان بطور تغییر ناپذیری پس از مرگ تعیین می شد خداوند اعمال همه را در یک ترازو نمی سنجید و همه را با بی طرفی مورد قضاوت قرار نمی داد.
آموزه بازگشت (عود) , آموزه ایست که برای انسان چندین زندگی متوالی می شناسد و تنها آموزه ایست که به عدالت خداوند درباره انسان هایی که از لحاظ اخلاقی فرومایه هستند پاسخ می دهد و تنها آموزه ایست که آینده را برای ما به تصور کشیده و به ما امید می بخشد , زیرا به ما فرصت جبران خطاهای خود را با امتحانات جدید می دهد . عقل آن را حکم می کند و ارواح آنرا به ما می آموزند.
انسان که به پایین بودن خود در آفرینش آگاه است در آموزه بازگشت به دنبال یک امید تسلی بخش است . اگر انسان به عدالت خداوند معتقد باشد نمی تواند امیدوار باشد که تا ابد مساوی آن کسانی باشد که از او در زندگی بهتر عمل کرده اند . این فکر که این پستی در آفرینش برای همیشه از نیکی مطلق باقی نمی ماند و با کوشش های جدید می توان بر این پستی فائق شد , از این عقیده دفاع می کند . چه کسی است که در خط مشی کاری خود از اینکه تجربه ای را دیر بدست آورده متاسف نباشد؟ این تجربه دیر بدست آمده هرگز از دست نمی رود , شخص از آن در یک زندگی جدید استفاده می کند.


نفس پس از مرگ


نفس در لحظه مرگ چه می شود؟
او دوباره روح می شود , یعنی به جهان ارواح داخل میشود که موقتا آن را ترک کرده بوده است.

آیا نفس بعد از مرگ فردیت خود را حفظ می کند؟
بله آن را از دست نمی دهد , اگر نفس فردیت خود را از دست ندهد چه می شود؟

نفس چگونه به فردیت خود پی می برد حال که او بدن مادی ندارد؟
نفس هنوز سیاله ای دارد که مختص خود اوست و آن را از اتمسفر سیاره اش می گیرد که نشانه آخرین تجسدش می باشد (یعنی قالب مثالی اش)

آیا نفس از عالم زمینی با خود چیزی نمی برد؟
فقط خاطراتش را و میلش به رفتن به جهان دیگر را با خود می برد , این خاطرات پر از شیرینی و تلخی است و این متناسب با اعمال وی در زندگیش است , نفس هرچه پاکتر باشد به همان اندازه به بیهودگی آنچه که بر روی زمین گذاشته است پی می برد.

راجع به این عقیده که نفس بعد از مرگ وارد کل کیهان میشود چه فکر می کنید؟
آیا مجموعه ارواح یک کل را نمی سازند؟ این کل یک جهان نیست؟
وقتی که تو در یک مجمع هستی بخشی سازنده ای از این مجمع را بوجود می آوری , و مع ذالک همیشه فردیت خود را حفظ می کنی.

چه دلیلی برای بقای فردیت روح پس از مرگ در دست داریم؟
آیا این دلیل با ارتباطی که با ارواح برقرار کرده اید , بدست نیامده است؟ اگر کور نباشید آنرا خواهید دید , و اگر کر نباشید آنرا خواهید شنید , زیرا اغلب صدائی با شما سخن می گویند که نشانه وجودی در وراء شماست.
کسانی که فکر می کنند با مرگ , نفس همچون قطره آبی که در اقیانوس می افتد با پیوستن به کل گیتی فردیت خود را از دست می دهد در اشتباه هستند , اگر مقصود آنها از کل گیتی , مجموعه موجودات غیر مادی است که هر نفس یا روح یک عنصر آنرا تشکیل می دهد , نظر آنها صائب است.
اگر نفوس در کل مستحیل شوند , آنها خاصیت کل را پیدا می کنند و هیچ چیز آنها را از یکدیگر متمایز نخواهد کرد , آنها نه هوش خواهند داشت و نه کیفیت خاص , در حالی که در تمام ارتباط ها , آنها از وجوان من و یک اراده مستقل حرف می زنند , اختلاف و تنوع بسیاری را که آنها تحت هر عنوانی از خود نشان می دهند , نتیجه فردیت آنهاست . اگر پس از مرگ چیز دیگری غیر از کل بزرگ نبود که همه فردیت ها را به خود جذب می کرد , این کل دارای شکل واحد بود و بنابراین کلیه ارتباطاتی که انسان از جهان نامرئی دریافت می کرد دارای شکل واحد بود.
نظر به اینکه ما در ماورا> خوب و بد , دانا و جاهل , خوشبخت و بدبخت می بینیم , و دارای خصوصیات مختلف مثل شاد و غمگین , سبک سر و عمیق و غیره هستند , پس آنها موجودات مستقل و جداگانه ای می باشند.
فردیت ارواح زمانی که هویت خود را با علائم غیر قابل انکار و مجزئیات شخصی مربوط به زندگی زمینی خود که قابل تایید است اثبات می کنند , روشن و مدلل می گردد , زمانی که این موجودات تظاهر می یابند دیگر هیچ شکی باقی نمی ماند . فردیت روح , از لحاظ نظری , مثل یک امر اعتقادی و مذهبی به ما آموخته شده است , علم روحی آنرا روشن کرده و به آن مادیت بخشیده است.

حیات جاودان چه مفهومی دارد؟
این حیات روح است که جاودانی است , زندگی بدن موقت و گذرا است . وقتی که بدن می میرد , نفس داخل در حیات ابدی یا جاودان می شود.
آیا دقیق تر نخواهد بود اگر ما حیات جاودانی را به زندگی ارواح پاک اطلاق کنیم ؟ یعنی آنهایی که به درجه کمال رسیده و دیگر امتحانی برای گذرندن ندارند؟
بهتر است بگوییم این سعادت جاودانی است , اما این بازی با لغات است , هر طوری دوست دارید کلمات را بکار ببرید به شرط اینکه با هم تفاهم داشته باشید


آیا جدائی نفس از بدن دردناک است؟

نه بدن در طول زندگی بیشتر از لحظه مرگ رنج می بد : نفس در زنج انسان نقشی ندارد . رنجهایی را که انسان در لحظه مرگ می کشد , شادی روح است که می بیند دوران تبعیدش به سر رسیده است.
در مرگ طبیعی , یعنی مرگی که در اثر فرسوگی اندام ها به دنبال کهولت می رسد انسان بدن اینکه متوجه شود , زندگی را بدرود می گوید . این چراغی است که ر اثر نداشتن سوخت خاموش می شود.

مفارقت نفس از بدن چگونه انجام میشود؟
پیوندهایی که آن دو را به هم متصل می کند , گسیخته خواهند شد , آنگاه نفس از بدن جدا می شود.

آیا مفارقت از بدن فورا به وسیله یک انتقال ناگهانی انجام می شود؟ آیا حد و مرز مشخصی بین مرگ و زندگی وجود دارد؟
نه نفس به تدریج از بدن جدا میشود و مثل پرنده ای که گرفته شده و سپس آزاد می شود , ناگهان از بدن نمیگریزد . دوحالت به هم برخورد کرده و مخلوط می شوند , بدین ترتیب روح به تدریج بندهای خود را می گشاید . بندها بهم گره خورده و باز نمی شوند.
روح در دوران زندگی زمینی , بوسیله پوشش نیمه مادی یا قالب مثالی خود به بدن وصل می شود , مرگ فقط موجب فنای بدن می شود و قالب دوم را که از بدن با توقف زندگی آلی جدا می شود از میان نمی برد.
ماهدات ثابت کرده اند که خروج قالب مثالی در لحظه مرگ ناگهان بطور کامل انجام نمی شود , این بتدریج و با آهستگی عمل می کند و آنهم نسبت به اشخاص تفاوت می نماید . در نزد برخی اشخاص این خروج سریع است , می توان گفت که لحظه مرگ در چند ساعت بعد لحظه رهائی است . اما در برخی دیگر به ویژه کسانی که زندگی آنها سراسر مادیت و شهوترانی بوده است , خروج آهسته بوده و حتی روزها و هفته ها و حتی ماهها طول می کشد , بدین معنی که در بدن هیچ اثری از حیات نیست و امیدی هم به بازگشت وجود ندارد , فقط بین روح و بدن سرگردان است . و این فقط به دلیل برتری است که روح در زندگی زمینی برای ماده قائل است . درک این موضوع منطقی است که روح هرچه بیشتر به ماده علاقه داشته باشد , جدائی از آنهم برایش دردناک تر خواهد بود , در حالیکه فعالیت فکری و اخلاقی و اعتلاء اندیشه , آغاز خروج نفس از بدن حتی در زندگی زمینی است و هنگام فرارسیدن مرگ تقریبا این عمل فوری و سریع انجام می شود.
این نتیجه مطالعاتی است که روی همه اشخاص در لحظه مرگ انجام شده است . این مشاهدات نشان می دهد که علاقه و کششی که بین نفس و بدن در نزد برخی اشخاص وجود دارد , مجدائی آنها را بسیار دردناک می کند , زیرا روح از متلاشی شدن بدن وحشت می کند . این مورد استثنائی و مخصوص بعضی از زندگی ها و بعضی از مرگ هاست , این نوع عذاب نزد کسانی رخ می دهد که دست به خودکشی می زنند.

آیا مجدائی قطعی نفس و بدن قبل از توقف کامل زندگی آلی امکان پذیر هست؟
در حالت احتضار , نفس گاهی بدن را ترک می کند , در اینصورت دیگر زندگی آلی وجود ندارد و انسان از خود هی آگاهی ندارد , معذالک نفخه ای از حیات باقی می ماند . بدن ماشینی است که قلب آن را به حرکت در می آورد تا آن مقدار که قلب بتواند خون را در رگ ها به جریان در اورد , نیازی به نفس نخواهد داشت.

آیا در لحظه مرگ به نفس گاهی جذبه یا الهامی از جهانی که می خواهد وارد آن بشود دست نمی دهد؟
اغلب نفس احساس می کند که پیوندهائی که او را به بدن متصل می کند گسسته می شوند , بنابراین نفس تمام سعی خود را مبذول می کند تا کاملا این پیوندها را بگسلد . نفس وقتی که مقداری از ماده جدا می شود , او جریان آینده را در مقابل خود می بیند و از طریق پیش بینی , از حالت روح شادمان می شود.

آیا مثل کرم ابریشم که ابتدا روی زمین می خزد و سپس در میان پیله خود ظاهرا میمیرد که بعد در یک وجود درخشانی دوباره متولد شود , می تواند برای ما تصوری از زندگی زمینی بعد گور ما باشد که سرانجام وجود جدیدی را پیدا می کنیم؟
تصور کوچک است , تصویر خوب است , معذالک نباید آن را طابق النعل بالنعل گرفت .

نفس لحظه ای که خود را در جهان ارواح می یابد چه احساسی می کند؟
این بستگی به اشخاص دارد , اگر تو بدی را با تمایل به بد کردن انام داده باشی در آن لحظه از کرده خود شرمسار خواهی شد > برای انسان عادل قضیه فرق می کند : درست مثل اینکه از وزنه سنگینی نجات پیدا کرده , زیرا از هیچ نگاه بازرسی کننده ای نمی هراسد.

آیا روح فورا کسانی را که در روی کره زمین می شناخته و قبل از او مرده اند پیدا می کند؟
بله طبق عواطفی که برای آنها داشته و متقابلا آنها نسبت به او داشته اند , اغلب آنها در بدو ورود تازه وارد به استقبال او می آیند . آنها به او کمک می کنند تا کهنه قبای مادی خود را بدور اندازد , درست مثل کسانی که مدتی در روی زمین از چشم او دور بودند و دوباره آنها را پیدا می کند , او ارواح سرگردانی را میبیند , ارواحی را که تجسد یافته اند ملاقات خواهد کرد.

در مرگ های شدید و تصادفات , چون اندام ها بوسیله سن یا بیماری هنوز ضعیف نشده اند , آیا جدائی نفس از بدن و توقف زندگی همزمان روی می دهد؟
کلا اینطور است اما در تمام موارد لحظه ای که آنها از هم جدا می کند بسیار کوتاه است.

آیا بعد از قطع سر , برای مثال انسان برای چند لحظه آ"اهی خود را حفظ می کند؟
اعلب شخص سر بریده تا چند دقیقه شعور و آگاهی خود را حفظ می کند تا زندگی اندامی کاملا خاموش شود . اما قبل از اجرای اعدام ترس از مرگ موجب می شود که او هوش و حواس خود را قبل از توقف اندام ها از دست بدهد.
در اینجا بحثی نیست که آگاهی که شخص سر بریده از خود دارد , مانند یک انسان و از طریق اندام های اوست و آگاهی او مانند روح نست . اگر او قبل از اعدام آگاهی خود را از دست ندهد می تواند چند لحظه ای آن را حفظ کند , اما مدت آن بسیار کوتاه خواهد بود و مسلما با توقف زندگی اندامی مغز نیز متوقف خواهد شد , که البته مفهوم آن این نیست که قالب مثالی کاملا از بدن جدا می شود , بر عکس , در تمام مرگ های ناگهانی وقتی آگاهی بوسیله خاموشی تدریجی نیروهای حیاتی از میان نمی رود پیوندهایی که بدن را به قالب مثالی وصل می کند سخت تر می شوند و خروج کامل بدن مثالی به آهستگی صورت می پذیرد